تبليغاتX
گروه عشق

راه میرفتم در خیابان، همه جا خلوت بود

در خاطراتم یاد تو چه خوش خط بود

خورشید می درخشید آسمان آبی بود

و من می رفتم آرام با چشمان بسته

آواز می خواندم

و به تو فکر می کردم

آه چه خیال آسوده ای

و من می رفتم با یاد تو اما

به ناگه خورشید گشت ناپدید

ابری سراسیمه آمد به دید

و باران به زمین می کوبید شدید

و خیابان همچنان خلوت بود

قاصدکی از میان بادها به شانه ام نشست

به رسم افسانه ها خواستم خبری از یارم بگیرم

اما قاصدک چیزی نمی گفت

خسته بود و بر شانه ام خفت

و من آرام چشمهایم را بستم

و دیگر هیچ کجا را ندیدم

حتی خواب خوش کودکی هایم را

.................................................

امید ------ نوشته شده در روزی بدون تاریخ

-------------------------------------------------

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 10:14  توسط امید  |