
حوا در باغ عدن قدم می زد که ابلیس در هیئت مار به او نزدیک شد و گفت : «این سیب را بخور.»
حوا ، آن گونه که خدا به او دستور داده بود ، سر باز زد .
مار اصرار کرد . « این سیب را بخور .باید برای شوهرت زیباتر و دلپذیرتر شوی.>>
حوا گفت : «احتیاجی نیست او کسی را غیر از من ندارد.»
مار قهقهه زد و گفت :«البته که دارد.»
چون حوا حرف مار را باور نکرد ، او حوا را به بالای تپه ای برد که چشمه ای در آن جا بود .
مار گفت :«او این پایین است . آدم او را این جا مخفی کرده است.»
حوا به پایین نگاه کرد و زن زیبایی را در آب دید . آن وقت سیبی را که مار تعارف کرده بود خورد .
پائولو کوئیلو
سربازي كه پس از جنگ ويتنام ميخواست به خانه برگردد ؛
در تماس تلفني خود از سانفرانسيسكو به والدينش گفت:
« پدر و مادر عزيزم ؛ جنگ تمام شده و من ميخواهم به خانه باز گردم؛
ولي خواهشي از شما دارم.دوستي دارم كه مايلم او را به خانه بياورم»
والدين او در پاسخ گفتند:ما با كمال ميل مشتاقيم كه اورا ملاقات كنيم.
پسر ادامه داد: «ولي لازم است موضوعي را در مورد او بدانيد.
او در جنگ به شدت آسيب ديده و در اثر برخورد با مين يك دست و
يك پاي خود را از دست داده است و جايي براي رفتن ندارد.
بنابر اين ميخواهم اجازه دهيد كه او با ما زندگي كند.»
والدين گفتند: پسر عزيزم شنيدن اين موضوع براي ما
بسيار تاسف بار است ؛ شايد بتوانيم به او كمك كنيم
كه جايي براي زندگي پيدا كند. پسر گفت:
نه ؛ من ميخواهم او با ما زندگي كند.»
والدين گفتند: تو متوجه نيستي. فردي با اين شرايط موجب
دردسر ما خواهد شد.ما فقط مسئول زندگي خودمان هستيم
و نميتوانيم اجازه دهيم مشكل فرد ديگري زندگي ما را دچار اختلال كند.
بهتر است به خانه باز گردي و او را فراموش كني.
دوستت راهي براي ادامه زندگي خواهد يافت.
در اين هنگام پسر با ناراحتي تلفن را قطع كرد و والدين او ديگر چيزي نشنيدند.
چند روز بعد پليس سانفرانسيسكو به خانواده پسر اطلاع داد كه فرزندشان
در سانحه سقوط از يك ساختمان بلند جان باخته است که مشكوك به
خودكشي مي باشد.پدر و مادر سراسيمه به سمت سانفرانسيسكو
مراجعه كردند و براي شناسايي جسد به پزشكي قانوني رفتند.
آنها فرزند را شناختند و به موضوعي پي بردند كه تصورش را هم نميكردند.
فرزند آنها فقط يك دست و يك پا داشت

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم. دختر
لبخندی زد و گفت ممنونم.
تا اینکه یه روز اون اتفاق افتاد.حال دختر خوب نبود...نیاز فوری به قلب داشت...از پسر خبری نبود...دختر با خودش می گفت: می دونی که من هیچ وقت نمی ذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی...ولی این بود اون حرفات؟...حتی برای دیدنم هم نیومدی...شاید من دیگه هیچ وقت زنده نباشم...آرام گریست و دیگر هیچ چیز نفهمید...
چشمانش را باز کرد،دکتر بالای سرش بود. به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟ دکتر گفت نگران نباشید،پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید...در ضمن این نامه برای شماست!..
دختر نامه رو برداشت،اثری از اسم روی پاکت دیده نمی شد،بازش کرد ودرون آن چنین نوشته شده بود: سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت)
دختر نمی تونست باور کنه...اون این کارو کرده بود...اون قلبشو به دختر داده بود...
آرام آرام اسم پسر رو صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد...و به خودش گفت چرا حرفشو باور نکرد![]()
![]()
![]()
خواستم هديه اي برايت بفرستم گل گفت : مرا بفرست تا با عطرخود او را شاد سازم گفتم : اوخودش گل است خار گفت : مرابفرست تا به چشم دشمنانش فرو روم ، گفتم : او آنقدر مهربان است كه دشمن ندارد؛ بلبل گفت : مرا بفرست تا با آوازم او را شاد سازم، گفتم : نه او خوش صداست ناگهان صدايي به گوشم رسيد؛ صداي قلبم بود كه مي گفت مرا بفرست تادوستش بدارم.![]()
عشقت را نثار کسی کن که لیاقت آنرا داشته باشد نه تشنه آن چون هر تشنه ای روزی سیراب میشود![]()

