خوبی؟
می بخشید یه مدتی داستان ننوشتم
این دفعه میخوام یه داستانی رو بنویسم كه در دنیا تك است
روزی تمامی چیزها در چزیره ای زندگی می كردند
روزی خبر دادند كه قرار است جزیره به زیره اب برود
خیلی از همان اول از انجا اسباب كشی كردند
ولی عشق به عشق جزیره در جزیره ماند
بعد از یك ماه جزیره داشت به زیر اب می رفت
عشق كم كم احساس خطر كرد
ثروت با قایقی از طلا و جواهرات می خواست برود كه عشق جلوی اورا گرفت
عشق گفت:ثروت می توانم همراه تو بشوم
ثروت جواب داد:نه تو داری قایق مرا خراب می كنی برو بیرون
جزیره تقریبا به گل نشسته بود
عشق به علم گفت ولی هیچ فاییده ای نداشت
ناگهان در لحظه اخر هنگامی كه عشق داشت خفه میشد پیرمردی اورا نجات داد
عشق در قایقی كوچك نشسته بود تا به اولین بندرگاه رسیدن
عشق از قایق پیاده شد و از پیرمرد تشكر كرد
وقتی خواست اسم پیرمرد را بپرسد او رفته بود
عقل از ان طرف داد زد ان زمان بود تنها زمان است كه قدر عشق را می داند
داستان این هفته ام تمام شد تا هفته بعد خدانگهدار.
در زمانهاي بسيار قديم هنوز پاي بشر
به زمين نرسيده بود ، فضيلتها و تباهيها
در همه جاشناور بودند . آنها از بيكاري
خسته شده بودند . روزي همه فضائل و تباهيها
دور هم جمع شدند ، خسته تر و كسل تر از
هميشه ، ناگهان ذكاوت ايستادو گفت : بياييد يك
بازي كنيم . مثلآ قايم باشك . همه از اين
پيشنهاد شاد شدند و ديوانگي فورآ فرياد زد
من چشم ميگذارم و از آنجائيكه هيچ كس نمي
خواست بدنبال ديوانگي بگردد ، همه قبول
كردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها
بگردد . ديوانگي جلوي درختي رفت و چشم هايش
رابست و شروع به شماردن كرد ... يك ... دو ... سه
... همه رفتند تا جايي پنهان شوند ! لطافت
خود را به شاخ ماه آويزان كرد ، خيانت داخل
انبوهي از زباله پنهان شد ، احصالت در
ميان ابرها مخفي شد ، هوس به مركز زمين رفت ،
طمع داخل كيسه اي كه خودش دوخته بود مخفي
شد و ديوانگي مشغول شماردن بود ،
هفتادونه ... هشتاد ... هشتادو يك ... . همه پنهان شده
بودند بجز عشق كه همواره مردد بود و نمي
توانست تصميم بگيرد و جاي تعجب هم نيست
چون همه مي دانيم پنهان كردن عشق مشكل است .
در همين حال ديوانگي به پايان شمارش مي
رسيد ، نودو پنج ... نود و شش ... نودو هفت ...
هنگامي كه ديوانگي به صد رسيد عشق پريد و در
بين يك بوته گل رز پنهان شد . ديوانگي
فرياد زد دارم ميام و اولين كسي را كه پيدا
كرد تنبلي بود ، زيرا او تنبلي اش آمده بود
جايي پنهان شود و لطافت را يافت كه از شاخ
ماه آويزان شده بود ، دوروغ ته درياچه ،
هوس در مركز زمين ، يكي يكي همه را پيدا
كرد ، بجز عشق . او از يافتن عشق نا اميد شده
بود . حسادت در گوشهايش زمزمه كرد ، تو فقط
بايد عشق را پيدا كني و او پشت گل رز است .
ديوانگي شاخه چنگ مانندي را از درخت كند
و با شدت و هيجان زياد آن را در بوته گل رز
فرو كرد و دوباره و دوباره تا اينكه
باصداي نا له اي متوقف شد . عشق از پشت بوته
بيرون آمد با دستهايش صورت خود راپوشانده
بود و از انگشتانش قطرات خون بيرون ميزد .
شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او
نمي توانست جايي را ببيند . او كور شده بود
، ديوانگي گفت : من چه كردم ، من چه كردم ،
چگونه مي توانم تورا درمان كنم . عشق پاسخ
داد : تو نمي تواني مرا درمان كني ، اما
اگر مي خواهي كاري بكني ، راهنماي من باش،
و اينگونه است كه از آنروز به بعد عشق كور
است و ديوانگي همواره با اوست.....

زمانهاي قديم وقتي هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود فضيلتها و تباهي ها دور هم جمع شده
بودند ذکاوت ! گفت : بياييد بازي کنيمٍ ، مثل قايم باشک ديوانگي ! فرياد زد:آره قبوله ، من چشم
ميزارم چون کسي نمي خواست دنبال ديوانگي بگردد همه قبول کردند ديوانگي چشم هايش
رابست و شروع به شمردن کرد يک..... دو.....سه همه به دنبال جايي بودند تا قايم بشوند
نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد خيانت داخل انبوهي از زباله ها مخفي کرد اصالت به
ميان ابرها رفت و هوس به مرکززمين به راه افتاد دروغ که مي گفت به اعماق کوير خواهد
رفت ، به اعماق دريا رفت طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت حسادت هم رفت داخل يک
چاه عميق آرام آرام همه قايم شده بودند و ديوانگي همچنان مي شمرد:هفتادوسه،...... هفتادو
چهار اما عشق هنوز معطل بود و نمي دانست به کجا برود تعجبي هم ندارد قايم کردن عشق
خيلي سخت است ديوانگي داشت به عدد 100 نزديک مي شد که عشق رفت وسط يک دسته گل
رز و آرام نشست ديوانگي فرياد زد، دارم ميام، دارم ميام همان اول کار تنبلي را ديد. تنبلي
اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود!د بعدهم نظافت را يافت و خلاصه نوبت به ديگران رسيداما
از عشق خبري نبود ديوانگي ديگر خسته شده بودکه حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش
او گفت :عشق در آن سوي گل رز مخفي شده است ديوانگي با هيجان زيادي يک شاخه از
درخت کند و آنرا با قدرت تمام داخل گلهاي رز فرو کرد صداي ناله اي بلند شد عشق از داخل
شاخه ها بيرون آمد، دستها يش را جلوي صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش خون مي
ريخت شاخه ي درخت چشمان عشق را کور کرده بود ديوانگي که خيلي ترسيده بود با
شرمندگي گفت حالا من چکار کنم ؟ چگونه ميتونم جبران کنم ؟ عشق جواب داد: مهم نيست
دوست من، تو ديگه نميتوني کاري بکني فقط ازت خواهش مي کنم از اين به بعد يارمن باش همه
جا همراهم باش تا راه را گم نکنم و از همان روز تا هميشه عشق و ديوانگي همراه يکديگر به
احساس تمام آدم هاي عاشق سرک مي کشند
از این به بعد من هر هفته داستان كوتاه جالبی رو تو وب بزنم
این هفته داستان:سه پیرمرد
روزی در خانه ای زده می شود وقتی مادر خانه در را باز می كندمی بیند 3 پیرمرد پشت در هستند
یكی از انها می گوید:من ثروت هستم
دیگری می گوید:من خوشبختی هستم
و اخرین می گوید:من عشق هستم
شما می توانید یكی از ما را انتخاب و به خانه ی خود ببرید
زن به خانه بر می گردد و تمام موضوع را برای شوهرش تعریف می كند
شوهرش می گوید:بهتر است كه پول و ثروت را بیاوریم كه مال و منال زیادی داشته باشیم
زن می گوید:بهتر است خوشبختی را بیاوریم كه خوشنبخت بشویم
در این میان عروس خونواده می گوید:بهتر است كه عشق را بیاوریم كه همه به هم عشق داشته باشیم
انها حرف عروسشان را گوش می دهند
ولی وقتی عشق می اید ثروت و خوشبختی به همراهش می ایند
زن با خوشحالی می پرسد چرا شما به همراه عشق می ایید
پاسخ می شنود كه در هر كجا كه عشق هست پول و خوشبختی هم هست
اپ این دفعه تموم شد
تا اپ بعدی خدانگهدار.

