تبليغاتX
گروه عشق

اي مسافر !  اي جدا ناشدني ! گامت را آرام تر بردار ! از برم آرام تر بگذر ! تا به کام دل ببينمت .
بگذار از اشک سرخ گذرگاهت را چراغان کنم .
آه ! که نميداني ... سفرت روح مرا به دو نيم مي کند ... و شگفتا که زيستن با نيمي از روح تن را مي فرسايد ...
بگذار بدرقه کنم واپسين لبخندت را و آخرين نگاه فريبنده ات را .
مسافر من ! آنگاه که مي روي کمي هم واپس نگر باش . با من سخني بگو . مگذار يکباره از پا در افتم ... فراق صاعقه وار را بر نمي تابم ...
جدايي را لحظه لحظه به من بياموز...    آرام تر بگذر ...
وداع طوفان مي آفريند... اگر فرياد رعد را در طوفان وداع نمي شنوي ؟! باران هنگام طوفان را که مي بيني !  آري باران اشک بي طاقتم را که مي نگري ...
من چه کنم ؟ تو پرواز مي کني و من پايم به زمين بسته است ...
اي پرنده ! دست خدا به همراهت ...
اما نمي داني ... نمي داني که بي تو به جاي خون اشک در رگهايم جاريست ...
از خود تهي شده ام ... نمي دانم تا باز گردي مرا خواهي ديد ؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 11:27  توسط مهروص  | 



 
آموختم که : زندگي سخت دشوار است / اما من از او سخت ترم !
      - آموختم که : فرصتها هيچگاه از بين نميروند / بلکه شخص ديگري فرصت از دست رفته
        را تصاحب ميکند !
      - آموختم که : چشم پوشي از حقايق / واقعيت آنها را تغير نميدهد !
      - آموختم که : تنها کسي که مرا در زندگي شاد ميکند / کسي است که بمن ميگويد :
تو مرا شاد کردي !
      -آموختم که : مهربان بودن بسيار مهم تر از جنگجو بودن است !
      -آموختم که : خداوند همه چيز را در يک روز نيافريد ! پس من نميتوانم همه چيز را دريک روزبدست آورم !
      - وبالاخره آموختم که :
         سکوت قدرت بي انتهاست ، عشق نا پيدا ، هستي نا آشنا و ديدن بي انتهاست !
 
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 12:34  توسط مهروص  | 



نیش

شب تا صبح میکنم واست گریه
 اما چه سود که تو باهام رفتار میکنی مثله یه غریبه
آخه دیوونه چقدر بگم که صادق بی تو میمیره؟؟؟
 بی تو شبای صادق خیلی دلگیره
گفتم بهت دوستت دارم
 بهم گفتی چیکار کنم که حالو حوصله ی دوست داشتنو ندارم
یادته گفتی که میخوای داستان عشقمون یه روز بره تو کتابا؟
آخه پس واسه چی تنهام گذاشتی بی وفا!!؟
تو گفتی که به دردت نمی خورم
 گفتم بهت از قصه ی دیوونگی بی حد خودم
حالا دیگه تنهام گذاشتی رفتی
 بعد رفتنت بیا ببین که چه جوری شبارو تا صبح میگذرونم تو مستی
گفتی چون دوستم داری نمیخوای پیشم بمونی
 گفتم که آخه مگه توام ار دوست داشتن چیزی میدونی!؟؟
ازت خواهش کردم گفتم تورو خدا نرواز پیشم
اما تو رفتی و زدی منو نیشم
میخوام نفرینت کنم اما  دلم نمیآد
میدونم این یه خریته ولی چیکار کنم که این دل فقط تو رو میخواد   
                           

   تقدیم به بهترینم : مه رو

       

+ نوشته شده در  جمعه یکم تیر 1386ساعت 19:24  توسط مهروص  | 



خاطره 


 باز مینویسم به یادت به یاد اون چشمهای بی پناهت
مینویسم که من میخوام بشم پناهت به شرطی که توام بشی جون پناهم
چشات منو کردن دیوونه... آره یه دیوونه که کز کرده کنج این خونه
خونه ی دلم بعد رفتنت شده مثل یه ویرونه دیگه اشک ندارن چشام توی چشام پره خونه
دلم میخواد باز دوباره مثله قدیما صدام کنی صادق با اون صدای نازت
منم آروم با چشامهای پره اشکم بهت بگم تخم چشام زیر پای پاکت
دلم میخواد گریه کنم باز دوباره مه رو جونم صدات کنم
همه بهم میگن دیوونه میدونی چرا؟!! آخه کسی از عشق بین منو تو چیزی نمیدونه
همه واسه آروم کردنم  میگن عاشقای واقعی به هم نمیرسن  
 منم کم نمیآرم میگم پس چرا عاشقای خدا بهش میرسن؟؟؟
دلم فقط تورو میخواد دلم میخواد هرچی دارم بکنم فدای یه تار موهات
دلم فقط یه در داره... یه در که داره از تو کلّی خاطره...
خاطره هامون یادت میاد؟؟؟ اون حرفای بینمون کم نبودن خیلی زیاد
جمله ی آخرم اینه : مه رو جونم باور کن که صادق بی تو میمیره ...

تقدیم به بهترینم : مه رو

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 10:27  توسط مهروص  | 



سلام بچه ها

یه مطلب تو وبلاگ شخصی خودم نوشتم خیلی باحاله حرف دل خیلی از ماهاست (از نظر من)

حیفم اومد که تو این وبلاگ(گروه عشق) نباشه واسه همینم براتون گذاشتمش .

میدونید بدترین درد چیه ؟
 
 
بدترین درد این نیست که عشقت بمیره ، بدترین درد این نیست که به اونی که دوستش داری نرسی !!!
بدترین درد این است که ...
عشقت !! بهت ناروووووو بزنه !!
بدترین درد هم این هم نیست که عاشق یکی باشه و اون ندونه !!
بدترین درد اینه که .....
یکی بمیره اون وقت بدونی که دوستتون داشته ، چیکار میکنی ؟
اون وقت هر آهی که بکشی دلتو بدرد میاره چون دیگه برنمیگرده
و اون وقته که آدم میفهمه بدترین درد چیه ؟
اگه میگم بدترین درد ناروووو خوردنه ؟ یعنی خیلی بدتر از اونی هستش که بشه بیان کرد ...
کسانی که این درد رو کشیدن و این تجربه رو کردن میفهمن که چی میگم ،،، تو را به جون جگرگوشه هاتون , اونهایی که دوستشان دارید نذارید این تجربه رو بقیه هم ببینن !!!
وقتی همه زندگیتو حاضری بهش ببخشی ، حاضری سخترین کارها رو به خاطرش انجام بدی ، وقتی همه امید و هدفت .......
بهت ناروو میزنی ، وقتی حتی نمیتونی نفرینش کنی ، تو هم عذابش بدی ، چون که دوستش داری و نمی خواهی و نمی تونی ناراحت ببینیش
فقط و فقط میشینی و با ترانه های غمگین کنج اتاقت یا تنهایی در هر گوشه ای خاطراتت رو مرور میکنی ......
اما ماحصلش فقط چند قطره ای خواهد بود بر گونه های خودت و ....
اون وقته که می بینی دیگه نمی تونی کس دیگه ای رو دوست داشته باشی ، وقتی که می بینی دیگه دلتو نمی تونی به کسی بدی ، وقتی که دیگه غمهاتو نمی تونی با کسی تقسیم کنی وقتی نمی تونی گریه هاتو با غنچه لبخند دلش تقسیم کنی . اون وقته که می گی حالا چیکار کنم ؟
اون موقع است که میفهمی بدترین درد چیه ؟
 
به نظر شما بدترین درد چیه ؟
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 14:16  توسط مهروص  | 



جدید ترین جمله Love 2007 :
 
دوستت دارم عزیزم ولی مجبورم ترکت
 
کنم!!!
.
.
.
 
جز این ای سرنوشت کاش می نوشت...
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 17:23  توسط مهروص  | 



TinyPic image

نمي دانم چرا اين گونه هست؟ وقتي نگاه عاشق کسي به توست مي بيني اما،دلت بسته به مهر ديگري است. بي اعتنا مي گذري وعاشقانه به کسي مي نگري... که دلش پيش تو نيست
اي کساني که مامور دفن من هستيد مرا درتابوتي سياه بگذاريد تا همه بدانند هرچه سيه روزي بود من کشيدم چشمانم را باز بگذاريد تا همه بدانند که چشم براهش بودم و دستم را از تابوت بيرون بگذاريد تا همه بدانند چيزي با خود نمي برم يک دسته گل پژمرده روي مزارم بگذاريد تا همه بدانند جواني بودم ولي زود پژمردم
نام:اواره-.-شهرت:سرگردان-.- شغل:گداي محبت -.- نام مادر:چشم انتظار-.- نام پدر:سلطان غم-.-جرم:به دنيا امدن-.-محکوميت:زندگي کردن-.-مدت گذشته:22سال-.- تاريخ ازادي:مرگ-.- تلفن:اه وناله-.-ادرس:شهر بي مهري -چهارراه انتظار-خيابان سوزوگداز-کوچهء نامردي-پلاک تنهايي
اگر خواستي يه کسي ، عاشق هم نفسي ، عمرشو حيرونت کنه ، جونشو قربونت کنه ، جون مادرت رو ما يکي حساب نکن
بعد از مرگم تکه يخي به شکل صليب بر روي سنگ قبرم بگذاريد تا با اولين طلوع خورشيد اب شودوبه جاي يار برايم گريه کند
كسي با سكوتش مرا تا بيابان بي انتهاي جنون برد كسي با نگاهش مرا تا درندشت درياي خون برد ××× مرا بازگردان! مرا اي به پايان رسانيده آغاز گردان
باد که مياد آروم آروم قاصدک هارو مياره دلم ميگه خدا کنه باز خبر از تو بياره چشام همش تا به سحر به ياد تو خواب نداره خاطره ها جون مي گيره باز تو رو يادم مياره
تنهايي را دوست دارم، زيرا بي‌وفا نيست، تنهايي را دوست دارم، زيرا عشق دروغين در آن نيست، تنهايي را دوست دارم، چون بارها تجربه كردم، تنهايي را دوست دارم، چون خدا هم تنهاست، تنهايي را دوست دارم... در كلبه‌ي تنهايي‌هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار كشيدنم را پنهان خواهم كرد، شايد در سكوتي يا شايد در شبي سرد و باراني... بگذار كسي نداند كه هنوز دوستش دارم... تو نباشي نمي خوام لحظه اي رو سر بکنم نمي دونم بعد تو من چي رو باور بکنم نميتونم نميتونم نميتونم من تو رو رها کنم بعد تو من چه کسي رو عشق من صدا کنم با ما بگو رضاي تو گر در شکست ماست... پروانه ايم و سوختن ما به دست ماست
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 17:51  توسط مهروص  | 



خدايا : من گمشده ي درياي متلاطم روزگارم و تو بزرگواري ! پس اي خدا! هيچ مي داني که بزرگوار آن است که گمشده اي را به مقصد برساند ؟ تا ابد محتاج ياري تو ، رحمت تو ، توجه تو ، عشق تو ، گذشت تو ، عفو تو ، مهرباني تو ، و در يک کلام ... محتاج توام

 

                                 ***********************************

 

داشتيم تو جاده ميرفتيم که چشمم افتاد به يه تابلو که روش نوشته بود : دوســت داشـــتن دل ميـــخواد نه دليـــل

                             *************************************

 

باران باش :
زيرا در هنگام بارش گل سرخ و علف هرز از برايش به يک معناست

 

                        ************************************

 

خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگيره بي بهونه مي باره ... به كسي توجه نمي كنه ... از كسي خجالت نمي كشه ... مي باره و مي باره و ... اينقدر مي باره تا آبي شه ... ‌آفتابي شه ...!!! کاش ... کاش مي شد مثل آسمون بود ... كاش مي شد وقتي دلت گرفت اونقدر بباري تا بالاخره آفتابي شي ... بعدش هم انگار نه انگار كه بارشي بوده
                     **************************************

 

عشق يعني فوتبال...
اگه يه نفر وارد غشق دو نفر بشه، آفسايد ميشه.
اگه يه نفر به ديگري توهين كنه، خطا ميشه، كارت زرد ميگيره!
اگه يه نفر به ديگري خيانت كنه، كارت قرمز ميگيره، بايد از بازي بره بيرون!!!
دو نيمه هم داره: يك نيمه پسره، يك نيمه دختره.

 

                            ******************************

اگه كسي ديونه ات بود، عاشقش باش. اگه عاشقت بود، دوستش داشته باش. اگه دوستت داشت، بهش علاقه نشون بده. اگه بهت علاقه نشون داد فقط يك لبخند بزن.

 

                         *********************************

 

اگر كليد قلبي را نداري قفلش نكن اگر خداحافظي در راه است سلام نكن اگر دستي را گرفتي رهايش نكن دفتري که بسته شد ديگه بازش نکنيد قلبي که شکسته شد ديگه نآزش نکنيد

 

                         ***********************************

 

هوس بازان کسی را که زیبا است دوست دارند اما عاشقان کسی را که دوست دارند زيبا می ببنند

 

                          ************************************

 

خدایا آنکس که در تنهاترین تنهاییم تنهای تنهایم گذاشت به حق تنهاییت در تنها ترین تنهاییش تنهای تنهایش نذار

 

                                  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 13:18  توسط زهرا  | 



 
مي انديشم زندگي روياييست و بال و پري دارد به اندازه عشق....بيانديش اندازه عشق در زندگيت چقدر است؟در کجاي زندگيت است؟ ..دلم به حال عشق مي سوزد.چرا سالهاست کسي را عاشق نديدم؟.....مگر نمي دانيم براي هر کاري عشق لازم است  
رهگذري ارام از کنارم مي گذرد و بدون حس عشق مي گويد : صبح بخير.... صدايش در صداي باد گم مي شود و به گوش قلبم نمي رسد.
 
زمان مي گذرد و در انتهاي راه مي فهمي چقدر حرف نگفته در دل باقي ماند ,حرفهايي که مي توانست راهي به سوي عشق باشد.
حرفهاي ناتمامي که در کوچه هاي بن بست زندگي اسيرند.ناگهان لحظه غربت مي رسد و تو در ميابي که چقدر زود دير شده.
به تکاپو مي افتي...در غربت بيابان ,در کوچ شبانه پرستوها, در لحظه وصال موج و ساحل دنبال عشق مي گردي.
دير شده خيلي دير.

هر روز دوست داشتن را به فردا مي انداختي و حالا مي بيني ديگر  فردا يي وجود ندارد.
سالها چشمت را به رويش بسته بودي و نمي دانستي و يا شايد نمي فهميدي.
امروز حرف حقيقت را باور مي کني ...اما افسوس که خيلي زودتر از انچه فکر مي کردي دير شده

 
آن كس كه لذت يك روز زيستن و عاشق بودن را تجربه كنه ، انگار كه هزار سال زيسته و آنكه امروزش رو قدر نميدونه ، هزار سال هم به كارش نمي آد

 
اگه بگن يه روز واسه زندگي کردن فرصت دارين اگه اعلام کنن دنياداره تموم ميشه تمام خطوط تلفن اشغال ميشه واسه دوستت دارم گفتن ها يعني در آخرين لحظات تازه به اون کسي که دوستش داريم ابراز علاقه ميکنيم

 
در همان يك روز دست بر پوست درخت مي كشين... روي چمن ميخوابين .... كفش دوزك ها رو تماشا ميکنين....سرتونو را بالا ميگيرين ... و ابرها را ميبينين ...انگار که بار اوله اون هارو ميبينين و به آنهائي كه نميشناسين سلام ميکنين ...غصه نبايد بخورين ...وگرنه همين يه روز رو هم با غصه خوردن از دست ميدين ....

 
شما در همان يك روز آشتي ميکنين ومي خندين مي بخشين....تازه ميفهمين عاشق بودين و نميدونستين ...اين قدر که غرق در زندگي بودين هيچوقت نه به کسي محبت کردين و نه اجازه محبت کردن رو به کسي دادين....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 12:56  توسط مهروص  | 



و باز سکوت می‌­کند.
سکوت می‌­کنم و سکوتم را هم‌­صحبت سکوتش؛ و تماشای رقص ناگفته‌­های همیشه در بند، در آزادی گذر از روی پل دو نگاه. خنده‌­کنان، اشکریزان.

می‌­گویم: "آنگاه که از دوری همبستر درد و بیماری شدم، و هر شب صدای لالایی گریه‌­های بی‌­تابم خوابم می‌­کرد و هر صبح صدای ناله‌­های در خوابم، بیدار، باز عطر امید تنها یکبار دیگر دیدار تو، نگاهدار من بود، نام تو ذکر عبادت‌های من و یاد تو آرام دلم"

یاس برمی‌­خیزد و نمی‌­گوید: "مرا بجوی تا راه را بیابی" اما من می‌­شنوم، و به راه می‌­افتد و در تاریکی آینه گم می‌­شود. فریاد می‌­کشم: "با من بمان" ولی نمی‌­شنود. نمی‌­گویم: "بی تو عطش می‌­کشدم" اما می‌­شنود. فریاد می‌­کشد: "راه، بسیار دشوار است" و من نمی‌­شنوم.

آینه دروازه رهایی است. دروازه خروج از شهر گذشته‌­ها­، خاطره‌­ها، نا­امیدی‌ها، زخم‌­ها، دردها، اشتباهات، و خود. تمام آنها که باید از آنها گذشت، و دروازه ورود. ورود به تصویر همان گذشته، همان یاد­بود­ها، رنج‌­ها، گناهان، اسارت و همان خود. تمام آنها که باید مرور کرد.
یاس آن سوی آینه است و برای رسیدن به لحظه رسیدن، از آینه باید گذشت.

گام بر می‌­دارم و از او می‌­گذرم؛ و دیگر سو...

"از آن زمان كه رنگ نگاهت پریده شد

ابری­ست نقطه نقطه حجم هوای من

یك روز بی خبر تو شدی و نیامدی

در فصل های سرد سفر پا به پای من

اما هنوز نبض غزل با تو می‌­زند

ای تك مخاطب همه شعرهای من

بر عكس رسم جاذبه این كاه شوق را

میرانی از دو قطب خودت كهربای من

داری به آرزوی خودت می‌­رسی زمان

نزدیك می‌­شود به خط انتهای من

چیزی به فكر خودكشی انداخت عشق را

شاید یك اشتباه تو شاید خطای من

اما هنوز نبض غزل با تو می‌­زند..."

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 14:15  توسط امید  | 



سلام

عشق را نگاه كن چه غم انگیز به پایان می رسد

بیا این دفعه من و تو این كارو نكنیم

تا بتوانیم عاشق باشیم و از موهبت عشق بر خودار باشیم

می گویم بیا با هم باشیم تا ابد برای هم بدون هیچ كس برای هم

از اول روز گفتم كه ماله هم هستیم

بی توجه به ‌‌‌حرفها!بی توجه به اطراف ات عاشقانه با من زندگی كن

ولی تو باز هم می خندی و می گویی چه

بله مزاحم

همین را تكرار می كنی

خدانگهدار

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 1:20  توسط نوا   | 



می‌نشینم
رو به یاس می‌کنم و چشمانم خشکی غریب گونه‌هایم و آشنای همیشگی لبهایم را پایان می‌دهد
می‌گویم: "من با تو زندگی کردم، با تو خندیدم، با تو گرییدم، از تو نفس کشیدم و با تو زنده ماندم. از کودکی از روزی که شهر را به یاد دارم در کوچه‌ها، در مدرسه، در خیابان و هر گوشه، هر لحظه و همیشه، در جستجویت گشتم، گشتم و گشتم. شبها در رویا در آنچه از بهشت به یاد دارم، در باغها، در راهها، کنار رودها و دریاها، با تو گشتم، گشتم و گشتم

از تنهاییت در باغ گفتی، گفتم تو که گلی و باغ پر است از گلهای همچون تو. اگر نه به زیبایی و خوشبویی تو، ولی از جنس تو. نه، تنهایی مال تو نیست، تنهایی مال این باغبان پیر و خسته است که خوب می‌داند باغبانی را هم نمی‌داند. از ترس همین نیز، آن یک شاخه گل یاس را هم که تمام خاطره‌اش از آسمان است، در آن یک وجب باغچه‌اش که تمام زمینش از کویر سرخ دل است، نمی‌کارد، که مبادا

گل یاس از ته دل، همانجا که داغ اسمت هنوز تازه است و از سوزش، عطر یاس برمی‌خیزد، دوستت دارم. با دانه‌دانه های از هم گسیخته وجودم، یکصدا دوستت دارم
دوستت دارم، آن‌گونه که باز، آزاد و رها، بالها را باز و از میان ابرها راه را باز و باز پرواز را در آسمان ساز می‌نماید. آنچنان که می‌خواهد بالهای سوخته‌اش را مرهم گذارد و پر کشد تا بالا. آن‌قدر بالا که سایه‌اش، بزرگی روحش را بر زمین نقاشی کند و در آن سایه سوزان آفتاب را از سر تمام یاسها کم کند

تو سرکشی من را دیدی، ولی غرورت را نه. باز به سرم دست نوازش کشیدی، می‌خواهم آن دست را ببوسم. دستی که زندگی می‌بخشد. دستی که آب تشنگی من از لای انگشتانش می‌چکد
دستی که در دست دیگر خداست و من شبهای تنهایی دستم را در دست خدا می‌گذارم تا با دست دیگرش، نوازشش کنم

دستی که ارزشمندترین گمشده‌هایم را یافت و در پس کوچه‌های نوازش پنهان کرد، تا برده رنج خود بیابم گنج را، در پشت کوه دوری، در عمق دریای نگاه، در لابه‌لای شاخه‌های محبت و در میان شعله‌های بوسه

تا یاد تو در پیش چشمم می‌نشیند، پروازهای بی‌نشان یادم می‌آید
در چارچوب میله‌های نا‌امیدی، یکریز دارد آسمان یادم می‌آید
وقتی هوا سرمایه‌ی لختی نفس نیست، وقتی که آرامش نمی‌بارد در این شهر، وقتی که دیگر طاقت ماندن ندارم، آن چشم‌های مهربان یادم می‌آید
بی‌طاقتی در تار و پودم رخنه کرده، پرواز را آیا برایم می‌نویسی، از من نگیر ای مهربان تقصیر من نیست، هی آسمان، هی آسمان یادم می‌آید

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 14:48  توسط امید  | 



Image hosting by TinyPic
 
باران
 
دیشب باز هم برای دیدن چشمانت ، چشمانم بارانی شد
پشت پنجره باز هم منتظر به دیدنت خیالم بارانی شد
دیدگانم را در پی یافتن نشانی از تو بر سیاهی کوچه دوختم ؛ اما ، جز چند سایه که در تلألؤ نور مهتاب گاه گاهی نمایان می شدند چیزی در صحن چشمانم نقش نبست
گلی که در دستانم بود آرام ، آرام با لالایی گریه هایم به خواب می رفت . گل خواب زده ام را با حسرت می نگریستم ، به او غبطه می خوردم به او که آرام و رها از این دنیا به خواب رفته بود . آن شب گریه هایم با خیالت مانوس شده بود . آسمان آن شب ، بغض سنگینی داشت او هم پا به پای من اشک می ریخت و می نالید . آسمان را آرام می نگریستم ، ناگهان در دلم شوری به پا شد ، به یاد آن آیه افتادم ، آن آیه که می گفت : برای شما از آسمان آبی پاک کننده فرو فرستاده ایم اشک از چشمانم جاری شد . دستانم بی اختیار به آسمان گره شدند ، آب مقدس باران را حس می کردم ، گریه هایم فزونی یافت زبانم دیگر توان سخن گفتن نداشت گویی مهر خاموشی بر لبانم زده بودند ، فقط به آسمان خیره شده بودم و می گریستم تا شاید آب مقدس باران گناهم را از جانم بشوید.
این مطلب از وبلاگ خودم بود .
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 11:41  توسط مهروص  | 



دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است.تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود پريشان شد و آشفته عصباني. نزد خدا رفت تا روز هاي بيشتري از خدا بگيرد داد زد و بد و بيراه گفت،خدا سكوت كرد،آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد،جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت،خدا سكوت كرد كفر گفت و سجاده دور انداخت خدا سكوت كرددلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد،خدا سكوتش را شكست و گفت:«عزيزم يك روز ديگر هم رفت،تمام روز را به بد و بيراه گفتن وجار و جنجال از دست دادي،تنها يك روز ديگر باقي است بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن!»

لابه لاي حق حقهايش گفت فقط يك روز؟با يك روز چكار مي توان كرد؟ خدا گفت:«آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند گويي هزار سال زيسته است و انكه امروز را در نمي يابد هزاران يال هم به كارش نمي آيد».

و آنگاه خداوند سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت:«حال برو و زندگي كن»!

او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد اما مي ترسيد حركت كند مي ترسيد راه برود مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد قدري ايستاد ... ، بعد با خود گفت:وقتي فردايي نيست نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد؟ ، پس بگذار اين  مقدار زندگي را نيز مصرف كنم. آنگاه شروع به دويدن كرد ، زندگي به سر و رويش پاشيد زندگي را نوشيد و آن را بوئيد و چنان به وجد آمد كه ديد مي تواند تا آخر دنيا بدود مي تواند بال بزند و آسمان را فتح كند و پا روي خورشيد بگذارد...او در آن روز آسمان خراشي بنا نكرد ، زميني را مالك نشد و مقامي به دست نياورد آما... اما در همان يك روز دست بر پوست درخت كشيد ، روي چمن خوابيد و كفش دوزكي را تماشا كرد.سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه نمي شناختندش سلام كرد و براي آنان كه دوستش نداشتند از نه دل دعا كرد.او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و گريه كرد و سبك شد ، لذت برد و سرشار شد و بخشيد ، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.او همان يك روز را زندگي كرد اما فرشته ها در تقويم خدا تا هزار سال  براي او نوشتند و نوشتند و... .



 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 13:13  توسط محمد حسین  | 



سلام

اپ امروز در مورد خیلی چیز ها شاید باشد

نمی دونم

ولی شروع می كنم

زندگی راه پر معنا و اموزنده

ولی كه می خواهد یاد بگیرد

همه در این دنیا جنگ در فكر جنگ

بی تفاوت به زندگی روزانه

جنگ و جنگ و جنگ

عشق مرده است

نابود شده

كاش....

ای كاش می فهمیدی زندگی برای اموزش است

نه جنگ و بی هدف زیستن

هدف زندگی شاید مردن باشد ولی مهم هدف است

چیزی كه معنای در روزگار امروز ندارد

یا معنایش را از دست داده

با تشكر منتظر نظرهاتون هستم.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 1:0  توسط نوا   | 



یعنی تموم شد
باورم نمی شه یعنی بعد از اون همه دوست دارم می میرم برات این حرفا تبدیل به دروغ شد
هیچ حسی نبود
چرا گریه می كنم ااااااااااااااه
كاش منو می شناختی برای یه لحظه ولی اینا همش خواب خیال
یادت همیشه باهامه اون حرفای قشنگت
یاد اون شب بارانی كه در زیر بارون تا صبح برات گریه كردم كه باورم كنی
ولی باورم نكردی
حالا كه رفتی برو به سلامت انشالا همی شه خدا پشت و پناهت باشه
ولی همیشه در یاد شب بارونی شمع را روشن كن و مرا به یاد بیاور
من در شب بارونی به یاد اون شب تا صبح گریه می كنم
من شاید اشتباه كردم
اگه اشتباه كردم منو ببخش
خداحافظ ای یاده شب بارونی
یاده حرف زیبا تو و خالیت
خداحافظ عشقم ولی من تو رو مثل خاطره ای تا لحظه بارانی نگه میدارم
و انوقت میرم برات بارون می شم
پریا اینو برات نو شتم
تو منو هر عصر تبدیل به بارون
و شبها منو به سیل ابی تبدیل می كنی كه همش در وجودم حك شده
دوستان اینو رو نوشتم ولی این دختر هیچوقت با من نبوده
و شایدم نباشه ولی من عاشقم و عشقم رو تو خودم می ریزم تا ابد
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم فروردین 1386ساعت 17:58  توسط نوا   | 



به آسمان نگاه می‌کنم. شب بی‌انتها، ابرهای تو در تو، و ماه. روشنی بخش راه.

 چراغ زیبا و آرام شب که تمام طول راه را همراه و همقدم مسافران شبانه می‌ماند، تا تاریکی بهانه گمراهی هیچ گمراهی نشود.
به ماه می‌نگرم و می‌اندیشم:
"ای آسمانی، اهل دیار دور، آینه نور، چرا اینجا در زادگاهم اینقدر غریبم؟"
خیره نگاهش می‌کنم و در آرامش و نجابت نور سپیدش به دنبال پاسخی می‌گردم...

***********************************************************

(تو مسافر شبهای من هستی ـ و میدانم که هر شب در چشم های من جای داری)

برگرد مسافر زیبای من ـ خیلی زود ....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 21:35  توسط امید  | 



سلام

دوستان من یه مدت اپ نكردم می بخشید

ولی با دست پر امدم

شروع می كنیم

زندگی بدون عشق وجود ندارد پس می نویسم از عشق:

ای عاشق عشق را در یاب لمس كن و حس كن 

اگر عاشقی دروغ چرا؟

زیباتر از حقیقت نیست

ولی رهگزر ما رود دراز بی انتها

این رود سالیان سال جاری بوده و هست

و با بودن انسان خشك نمی شود

با بودن عشق راحتی

با نبودش سختی و مشقت

پس می نویسم از عاشقم

تا عشقم مرا در یابد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 13:48  توسط نوا   | 



عشق كليد شهر قلب است به شرط آن كه قفل دلت هرز نباشد كه با هر كليدي باز شود

عشق همانند یک گله که شادی میده به هر کسی که اونو لمس میکنه، اون به ما میده یک دلیلی برای خندیدن وقتی که دنیا واسمون در حال واژگون شدنه، عشق جاهای خالی رو در قلب ما پر میکنه، و امید رو برای آینده به ما میده، اون روشنایی رو به چشمامون میده تا نشون بده برامون زیباترین شخص روی زمین رو، عشق شادی و خوشبختی به تمام معناست...

چند مثال از عشق:

عشق یک پرده نقاشیست که نقاشی شده بوسیله طبیعت و گلدوزی شده به دست تخیل

عشق قانون بخشش بی پایان است، نگاه مهربانی که عادت نام دارد

عشق همانند گیتاراست که موزیکش ممکنه حالا یا در آینده متوقف شود اما تارهایش همیشه باقی میماند

چند نصیحت:

با زندگی همقدم نشو، رشد کن با زندگی

ماه را نشانه بگیر که اگر آن را گم کردی بین راه سوار ستاره ها شوی

آینده بستگی دارد به آنچه که اکنون انجام میدهی

کمتر بترس، بیشتر امید داشته باش کمتر ناله کن، بیشتر نفس بکش کمتر صحبت کن، بیشتر گوش کن کمتر متنفر باش، بیشتر عشق بورز و آنوقت همه چیزهای خوب متعلق به توست نازنینم

برای اینکه خودت را اداره کنی از فکرت استفاده کن و برای اینگه دیگران را اداره کنی از قلبت استفاده کن

اگر کسی یک بار به تو خیانت کرد مقصر او بوده و اگر دو بار خیانت کند بدان مقصر تو بودی

برقص فرض کن کسیتو را نگاه نمیکند، عاشق شو فرض هرگز از کسی متنفر نشده ای، بخوان فرض کن کسی گوش نمیدهد تو را، و زندگی کن فرض کن آسمانی بر روی زمین وجود ندارد

معنی گلها:

گل نرگس: غرور و زیبایی

گل میخک: قرمز: قلب ناچیز من! صورتی: هرگز فراموشت نمیکنم زرد: اهانت،تحقیر سفید: شیرین و دوست داشتنی

گل داوودی: قرمز: دوستت دارم سفید: صداقت زرد: عشق ناچیز

گل مریم: احترام گذاشتن

گل کوکب: دگرگون پذیر

گل آفتاب گردان: بیگناهی، پاکی

گل همیشه بهار: حسادت

گل سوسن: من واقعا صادقم

گل سنبل: دلربایی

گل ادریس: از تو ممنونم برای تفاهم

گل یاس: سفید: پاکی ارغوانی: اولین عشق

گل لادن: وفاداری

گل آلاله: افسون

گل میمون: گستاخی

گل لاله: شهرت، اظهار عشق

گل بنفشه: فروتنی، از جان گذشتگی و با وفایی

--------------------------------------------------------

با تشکر از همه دوستان گلم....

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 20:8  توسط امید  | 



آرزویم این است : نتراود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد ... نرود لبخند از عمق

 نگاهت هرگز ... وبه اندازه هر روز تو عاشق باشی ... عاشق آنکه تو را می خواهد و به لبخند

 تو از خویش رها می گردد و تو را دوست بدارد به همان اندازه که دلت می خواهد...

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 16:52  توسط فرزاد  | 





زندگي گفت: که آخر چه بود حاصل من ?
عشق فرمود: تا چه بگويد اين دل من ?
عقل ناليد: کجا حل شود اين مشکل من ?
مرگ خنديد: در اين خانه ويرانه من............!!!



+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 3:34  توسط سارا  | 





ميگي گل رو دوست داري ولي اون رو مي چيني.......
ميگي پرنده رو دوست داري ولي اون رو توي قفس ميكني ...
ميگي بارون رو دوست داري ولي با چتر ميري زيرش
چه طور نترسم وقتي ميگي منو دوست داري...!



+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 3:31  توسط سارا  | 



اي كه مي پرسي نشان عشق چيست! عشق چيزي جز ظهور مهر نيست عشق يعني مهر بي چون و چرا ؛ عشق يعني كوشش بي ادعا عشق يعني مهر بي اما اگر ؛ عشق يعني رفتن با پاي سر عشق يعني دل تپيدن بهردوست ؛ عشق يعني جان من قربان اوست عشق يعني خواندن از چشمان او ؛ حرفهاي دل بدون گفتگو عشق يعني عاشق بي زحمتي ؛ عشق يعني بوسه بي شهوتي عشق ، يار مهربان زندگي ؛ بادبان و نردبان زندگي
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 15:41  توسط نوا   | 




مثل شقايق كوتاه اما زيبا زندگي كن
مثل پرستو طولاني اما استوارو با هدف مهاجرت كن
مثل شمع بسوز اما به دوستان روشنايي ببخش
مثل پروانه دردناك اما عاشقانه بمير ....

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 22:0  توسط سارا  | 



من ویبكه و دنیس رو دوست دارم،اونها بهترین دوستهای من هستن.

اما توماس من عاشقتم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 19:17  توسط نوا   |