تبليغاتX
گروه عشق

راه میرفتم در خیابان، همه جا خلوت بود

در خاطراتم یاد تو چه خوش خط بود

خورشید می درخشید آسمان آبی بود

و من می رفتم آرام با چشمان بسته

آواز می خواندم

و به تو فکر می کردم

آه چه خیال آسوده ای

و من می رفتم با یاد تو اما

به ناگه خورشید گشت ناپدید

ابری سراسیمه آمد به دید

و باران به زمین می کوبید شدید

و خیابان همچنان خلوت بود

قاصدکی از میان بادها به شانه ام نشست

به رسم افسانه ها خواستم خبری از یارم بگیرم

اما قاصدک چیزی نمی گفت

خسته بود و بر شانه ام خفت

و من آرام چشمهایم را بستم

و دیگر هیچ کجا را ندیدم

حتی خواب خوش کودکی هایم را

.................................................

امید ------ نوشته شده در روزی بدون تاریخ

-------------------------------------------------

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 10:14  توسط امید  | 



رویاهای من در خوابند
چشم هایم در تب و تابند
آسمان مثل همیشه نیست
چراغ ستاره خاموش است
ابر با ابر هم آغوش است
باران اما می بارد
باران اما می بارد
در این شام سیه روی پاییزی
گیسوی مهتاب پیدا نیست
آرامش، گلی در باد است
عاشق فقط فرهاد است
ای شیرین تر از شیرین فرهاد
بعد از تو عشق هم مرد
باد، عاشقانه های دیرین را با خود برد
آه باران اما می بارد
و چه خوب خاطره هایم هنوز بیدارند
و چه بی پروا از غم دیروز بیزارند
ای شیرین تر از شیرین فرهاد
امشب یاد تو به دریای دلم طوفانی ست
امشب شعر من هم بارانی ست
....................
امید - سه شنبه 6 شهریور هشتاد و شش ساعت 12:30 شب
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 0:28  توسط امید  | 



عشق را درک کن

.............................................................................................................................

روزی گذرم به خزان افتاد، از او پرسیدم عشق کجاست؟

گفت در رنگ سپید برف های زمستان

آنجا که کبک خاکستری برای جوجه هایش دانه می چیند

به زمستان سرازیر شدم باز هم پرسیدم عشق کجاست؟

گفت در رنگ سبز درختان بهار

آنجایی که همه تازه میشوند حتی دل عاشقان بی عشق

به بهار آمدم از او نیز پرسیدم عشق کجاست؟

رو به آسمان کرد و گفت عشق در آفتاب سوزان تابستان است

همانجایی که برای کودکان تعطیل است و برای پرندگان، آزادی

به تابستان آمدم، از پیرمردی که کنار برکه نشسته بود پرسیدم عشق همینجاست؟

گفت عشق در برگهای زرد خزان است

آنجایی که عاشقان با صدای خش خش برگهای پاییزی آواز می خوانند

و من دوباره مسافر خزانم و اینبار به جای سوال، یک جواب، با خود خواهم برد که

عشق همه جا هست اما همیشه یک قدم از ما جلوتر است، وقتی میفهمی کسی دوستت دارد که او برای همیشه رفته است

پس قبل از اینکه برود >> عشق را درک کن <<

Just Uptake Love

.............................................................................................................................

بعد از مدت ها به جای شعر اینبار فقط نوشتم، نوشتم و نوشتم تا عشق را درک کنم، و چه سخت بود این معنای بلندبالا

.............................................................................................................................

AU REVOIR تا فرصتی دوباره

.............................................................................................................................

امید، روزی از روزهای تابستان

.............................................................................................................................

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 20:44  توسط امید  | 



آدما از آدما هم زود سیر میشن
آدما از عشق هم دلگیر میشن
 
آدما رو عشقشون پا میزان
آدما آدمو تنها میزارن
 
منو دیگه نمیخوای خوب میدونم
تو کتاب دلت اینو میخونم
 
یادته اون عشق روزها یادته
اون همه دیوونگیها یادته
 
تو میگفتی که گناه مقدسه
اول و آخر هر عشق هوسه
 
آدما آخ آدمای روزگار
چی می مونه از شماها یادگار
 
دیگه از بگو مگو خسته شدم
منو از اون قلب دو رو خسته شدم
 
نمی خوای بمونی توی این خونه
چشم تو دنبال چشمای اونه
 
همه حرفای تو یک بهونست
اون جهنمی که میگن این خونست
...............................
خدانگهدار
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 14:24  توسط امید  | 



 

بانوی چشم بادومی

اجازه هست از مژه های چشم هایت

باز هم گیلاس بچینم؟

و به یاد حرف های قشنگت

خواب گل یاس ببینم؟

اجازه هست صحنه ی رقص تو را مهتابی کنم

و بر گونه های گرمت

عشق را تا ابد سرخابی کنم؟

اجازه هست بانوی من؟

کاش می دانستی من درون اقیانوس چشمهایت

زورقی شکسته ام

ای مژگان تو پاروی من

ای تو سحر و جادوی من

با من باش

تنها

فقط همین

..............

شعر از خودم - یازدهم مرداد هشتاد و شش ساعت 11 شب

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 23:3  توسط امید  | 



در گذر چشم هایت

پروانه ها می رقصند

ستاره ها می ترسند

از نور چشم های تو

در گذر چشم هایت

رودها می جوشند

بادها می نوشند

شراب اشک های تو

در گذر چشم هایت، حادثه نزدیک است

ای تو

دلداده ی راستین من

عطر خوش آستین من

در سفر چشم هایت،

فاصله نزدیک است

.................................

امید،30 تیر 86 ساعت 8:30 شب

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 20:30  توسط امید  | 



ازم پرسيد به خاطره کی زنده هستی؟ با اينکه دوست داشتم با تمام وجودم داد بزنم "بخاطر تو"، بهش گفتم : "بخاطر هيچکس" پرسيد : پس به خاطره چی زنده هستی؟ با اينکه دلم داد ميزد "به خاطر دله تو"، با يه بغض غمگين بهش گفتم "بخاطر هيچّی" ازش پرسيدم : تو بخاطر چی زنده هستی؟ در حالي که اشک تو چشمش جمع شده بود گفت : بخاطر کسی که بخاطر هيچ زندست

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 21:28  توسط امید  | 



یادته برات نوشتم اگه عاشقم نباشی الهی بمیری

اگه دوستم نداشته باشی

غیر من کسی رو داشته باشی الهی بمیری

بعدش برات نوشتم

همه رو دروغ نوشتم، خودم بمیرم

اگه تو یه روز خواسته باشی

که منو دوست نداشته باشی خودم می میرم

برات بمیرم، برات بمیرم

نبینی قهر خدارو، بدی های روزگارو

الهی نمیری، الهی نمیری

بمونه سایَه ت روی سرم، میدونی برات در به درم

الهی نمیری، الهی نمیری

وقتی تو چشات زل میزنم

با غم نگات فال میزنم

وقتی میبینم دوسم داری

از تهِ دلم داد میزنم

از تهِ دلم داد میزنم

اگه یه روزی فرشته ها

بخوان تو رو زودتر ببرن

به اونا میگم که از قدیم

ماهی رو با تنگش می برن

ماهی رو با تنگش می برن

برات بمیرم، برات بمیرم

برات بمیرم، برات بمیرم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 20:56  توسط امید  | 



(برای هیچکس ... )

..............................

هیرو هیرو گل آبی

گل خوشبوی آفتابی

هیرو هیرو گل خوش رنگ

گل شب بوی مهتابی

تو را در کدامین روز می بویم؟

ای ساکن آسمان

نوازش بی امان

اندکی بوسه می خواهم

گرم تر از آتش

نرم تر از باران

اندکی عشق می خواهم

ای تو

قهرمان آتشینم

بی تو اشکی بر زمینم

زودتر بیا

ای عشق بی دردسر

به تلاطم نبض خروشانت

به لطافت قلب جوشانت

گرم تر بیا

قهرمان نقره پر

..........................

شعر از امید - ۱۷ تیر هشتاد و شش ساعت ۱ شب

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 11:2  توسط امید  | 



گل نرگس، گل ناز

پریزاده ی آواز

گل سوسن، گل یاس

شعر ساده ی احساس

شعرهایم ساده تر از برگ گل یاس اند

و حرف هایم آزادتر از پرواز

نقاشی های آدولفه ویلیام

بر دیوارهای خانه

چه زیبا میدرخشد

عکسهای جانی دپ، به یک جا خیره شده اند

تام کروز به جایی دیگر

همه چیز زیباست همه چیز زیباست

اما عکس های سیاه و سفید مادر

زیبا تر از زیباست

عکسهایی که

اتاقم را آفتابی تر می نماید

گویی همین دیروز بود که نوجوانی چهارده ساله

عکس هایش را از عکاسی کاخ

خیابان سمسام می گرفت

زمان می گذرد، آسمان رنگ هایش را جایگزین میکند

عشق می آید، بهترین ها به مهمانی خدا می روند

عقربه های ساعت، اسب سرنوشت را می راند

جهان، ساز جدایی می خواند

و به همین سرعت، سی و شش سال می گذرد

و باز هم زمان می گذرد

و آسمان رنگهایی دگر خواهد بافت

اما هیچ عکسی زیباتر از عکسهای "مادر" نخواهد شد

.............................

امید-دوازده تیر هشتاد و شش-ساعت دوازده ظهر

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 13:36  توسط امید  | 



 Tear

امشب دل من محو تماشای خداست

یکی دل مرا می شکند

اشک غم می ریزم

کور می شوم

مست و شرور می شوم

ز خانه دور می شوم

یکی به خانه خدا می رود

اشک شوق میریزم

نور می شوم

رنگ بلور می شوم

پر از غرور می شوم

ای خدا خانه من کجاست؟

شعرهایم دست کیست؟

من شعر "یاد تو" را می خواهم

تا آرامشی به وسعت "نوازش" به قلبم بنشاند

من دست یارم را می خواهم

تا مرا به آسمان ببرد

به گیسوی رویایی آفتاب

به شبهای تنهایی مهتاب

من "عشق" می خواهم

تا هدیه کنم به قلبی که از رفتن یارش

نای طپیدن نداشت

من "نور" می خواهم

تا گریه کنم به چشمهای یتیمی که سر کوچه

اشک می کاشت

ای خدا

من طولانی ترین شب زمینم

نور می خواهم

پس کجاست آفتابی ترین روز نمینم؟

...............................................

امشب عجب شبی بود چشمونم اشک بارون شدن، مهستی پیش خدا رفت، اشک غم ریختم، دوست نازنینم به خونه خدا میره اشک شوق ریختم، خودمم که آویزون دنیام اشک حسرت می ریزم

امید، چهارم تیر هشتاد و شش ساعت ده و نیم شب

...............................................

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 22:32  توسط امید  | 



سلام صادق جان

من مطلب دووست منتقدتو! خوندم، نقدی که از نوشته های تو شد اصلا صحیح نیست! دوستت یعنی صاد نوشته بود اصلا قشنگ نیست! چرا صاد!!! خیلی هم قشنگ بود چون از ته دلش نوشته بود چون برای معشوقش مینویسه و چه چیزی از این زیباتر؟؟؟ یادت باشه هیچکس شعرش کامل نیست همه ایرادهایی دارند

 برای صادق که عاشقه این شعر نیست که نوشته بلکه  نوعی دردودل و ابراز علاقه به معشوق محسوب میشه

صادق جان

به قول شهیار نازنین! وقتی قلم تو دستاته فقط بنویس و کاغذ رو سیاه کن و در انتهای آن تاریخ بزن و بزارش یه گوشه و بعد از مدتها پیشرفت خودتو ببین!

صادق جان تو بنویس و بنویس، تاریخ بزن و برگه هارو سیاه کن و برای معشوقت بفرست، هر آنچه که میدونی بنویس

و مهمتر از همه سبک شعرتو کشف کن و ادامه بده تا شعرت به نرمی و لطافت عشق برسه

به قول شهیار قنبری:

بهترین جای جهان فرصت آغوش تو

مثل یک در، پشت سر، خوش صداتر بسته شو

در مورد سوالت باید بگم نه! من این شعرارو واسه کسی نمیگم البه تعداد کمی شعر و ترانه رو واسه عزیزی که خودش می دونه کیه!!! نوشتم به نام خود او ولی در کل شعرامو واسه کسی نمیگم البته شاید یک روزی همشونو یکجا تقدیم کنم به یک نفر که آینده اونو معرفی میکنه!!!

در پایان واسه اینکه بلاگ سیر طبیعی خودشو طی کنه و از موضوع خارج نشیم یکی از نوشته هامو تقدیم میکنم به کسی که روز تولدشه یعنی سارا - از همینجا تولدشو تبریک میگم و نوشته ای رو که سال پیش نوشتمو واسش میزارم(سارا جان این نوشته رو یادته که!؟) :

یک روز در دیسِمبِ ر

زمستان است
و دیسِمبِ ر
آرام آرام روزنگار دیدگانم را ورق میزند
صدای باران پرستوهای مسافر را در خود فرو برده
و برف آرام آرام رد پای باران را پاک می کند
گویی قرار است نظاره گر اتفاقی تازه باشم
اتفاقی به سپیدی برفهای دیسِمبِ ر
صدای موزیک ماشینم را بلند میکنم و در بیچ و خم جاده
همراه با موزیک میخوانم:
I still burn
Like the sun
Oh, baby, it hurts
Cause I still burn
و این منم که با خود میروم در این سپیدی برف
در این جاده که به سرنوشت می رود
جاده خلوت است و منم و هیاهوی باد و برفی بی انتها
و صدای لغزش لاستیکها بر روی جاده ای برفی
و آهنگی ملایم که مرا در این سرما گرم نگاه داشته
و یک رویا
به بزرگی چشم های زیبای بادومی متین
مرا پیوسته به سوی خود میکشاند
و این منم که می آیم از یک دیسِمبِ ر سرد
به مقصد خورشید در این سپیدی محض
و این زمستان است
فصل عاشقانه های من
گر شعری از بهار گفته ام پاکش میکنم
گر گفته ام رنگ سبز را دوست دارم محوش می کنم
من عاشق فصل پاک زمستانم
و در پی آدم برفی های ساده کودکی هایم
جاده را با عشق میگذرانم
من از سیاهیها متنفرم، من از آدمکهای بی احساس فراری ام
من به عشق پاک حسودی می کنم، و برای بدست آوردنش تا بلندیها میروم
آری، این منم و زمستانی سرد و دیسِمبِ ریکه به نیمه می رسد
و به دوازدهمین روز آن،یعنی روز تولد من
.....................
البته میدونم تو توی دیسمبر به دنیا نیومدی! ولی در کل تقدیمش میکنم به تو و امیدوارم ۱۰۰ سال دیگه هم پاینده باشی

+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 23:27  توسط امید  | 



امشب غوغاست

عشق در فراسوی زمان ترانه می خواند

نم نمک هر قطره ی باران می چکد بر چشمه ساران

و به دنبال هر ابر ابری نمناک پیداست

و اینجا من نشسته ام رو به خدا

اشک من میشود از دیده جدا

در چشم من شوق سفر

 بر لب من شور دعا

ای عشق اعلای خوش بیانم

من رازدار برگهای خزانم

میدانم و میخوانم

از تلاطم یادهای رنگین

من آن ابرک هفت آسمانم

درون چشم هایت در امانم

ای شورانگیز خوش صدای غمگین

کاش می دانستی هنوز هم

یاد تو در شعر من سبز است

....................................................................

امید - سی خرداد هشتاد و شش ساعت ده شب .

....................................................................

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 22:30  توسط امید  | 



شنبه روز تنهایی من
یکشنبه دریغ از یک خبر خوش
دوشنبه ها دلم تنگ است
سه شنبه هم طلوعش
آه، چه بیرنگ است
به چهارشنبه امیدی ندارم
پس چرا چشم هایم را بارانی کنم!؟؟؟
پنج شنبه را آرام می خوابم
تا جمعه را برای دیدنت
چراغانی کنم
............................
تقدیم به هر آنکه یادش بی انتهاست
....................................................
امید، سه شنبه ساعت یازده شب، جون دوازده دو هزار و هفت

سلام به دوستای خوبم... من دوباره اومدم با دست پر ! شوخی کردم بابا دست پرم کجا بود ! فقط یه شعر با خودم آوردم که خوندینش (که اینطووووووووووووووووووووووووووووور (به سبک امید !))
بای تا بعد
(Edited)
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 12:31  توسط امید  | 



روی ابریشم چین نبض صداتو می شه دوخت
می شه اسم تو رو به شعله گره زد و نسوخت

می شه ته مونده ی دریا رو به یادت سر کشید
می شه جز تو حتی آسمون آبی رو ندید

برای تحمل روز سیاه به تو فکر میکنم
برای تصاحب رویای ماه به تو فکر میکنم

اشکای من گوله گوله میچکن رو ماهی تابه
همه دود میشن میسوزن شام من گریه کبابه

اشکای من قطره قطره میچکن رو کتابام
داره باز بارون می باره اول و آخر حرفام

اشکای من گوله گوله میچکن رو شمع روشن
روی مهتاب قدیمی میچکن رو سایه من

دل به دل چشم سپیده تو سفرهای ندیده
پر فواره رنگین از دو چشم تو چکیده

من کجای شب تورو گم کردمو تنها شدم
آخر کدوم سحر با بوسه ای پیدا شدم

این کدوم دلبازیه که زخمی تنهایه
دونه سرخ اناره که خود زیبایه

برای تحمل روز سیاه به تو فکر میکنم
برای تصاحب رویای ماه به تو فکر میکنم
........................................................
شعر از شعیار قنبری_____خواننده: گوگوش .
........................................................
.
تقدیم به هر آنکه یادش بی انتهاست...........
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 17:37  توسط امید  | 



به صليب صدا مصلوبم اي دوست
تو گمان مبري مغلوبم اي دوست

شرف نفس من اگه شد قفس من
به سكوت تن ندادم تا نميرم بي كفن

وقتي گفتن يه گناه بود مثل ديدن يا شنيدن
معني آوازم اين بود ته بن بست داد كشيدن

وقتي حتي توي خلوت فكر آزادي قفس بود
گفتني ها رو مي گفتيم اگه فرصت يه نفس بود

به گناه صدا با جرم گفتن
اگه روي صليب ويرون شدم من

شرف نفس من اگه شد قفس من
به سكوت تن ندادم تا نميرم بي كفن

توي شب هاي سكوت فرياد من بود
ته جنگل خواب بيــــداري رود

از غروب هراس تا صبح موعـــود
تيغ خشم خليل بر قلب نمــــرود

در عذاب تشنگي گم حسرت من بوي گندم
بر دلم داغ شقايق از عذاب تلخ مردم

از كسي كه مثل بختك تو شب هام انداخته سايه
يه سوال ساده كردم نفرت من شد گلايه

شرف نفس من اگه شد قفس من
به سكوت تن ندادم تا نميرم بي كفن
...........................................
خدانگهدار تا وقت آزادی عشق
..............
امید - می هفده دوهزار و هفت
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 23:36  توسط امید  | 



من از شبهای تنهایی
من از مهتاب می آیم
آمده ام غرورم را بردارم
غروری که زیر پای تاریکی
شکست و شکست
و به قلبم
آه که چه غمها نشست و نشست
من از دریا می آیم
آمده ام عشق را بردارم
عشق دو ماهی
از تنگ بیرنگ تباهی
من از ابرهای بارانی
من از آسمان می آیم
تا بوسه های نفسم را
از گونه های هوس بردارم
من برآنم که بادها را برانم
راز ها را بدانم
ساز ها را بخوانم
آری، من عشق را خواهانم
من خواستن را خواهانم
به دور از یادهای زودگذر
به دور از هر آنچه نامش دروغ است
آری
من از شبها، من از دریا، من از ابرها
من از آخرین قصه
برای عشق می آیم
از من دور شوید ای آدمکهای دروغین
من غرورم را به بادها نخواهم سپرد
...............................................................
. شعر از امید_ 1386/02/16 _ ساعت 8:20 شب.
...............................................................
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 21:20  توسط امید  | 



سلام به دوستای خوبم چطورین؟ امشب میخوام درباره چند جمله ساده ولی در عین حال پر معنا بنویسم

اول از جمله ای شروع میکنم که خودم بهش واقعا اعتقاد دارم:

Never find love, let love finds you

((هرگز عشق را پیدا نکن، اجازه بده عشق تو رو پیدا کنه))

هی تو که الان داری ابروهاتو بالا و پایین میکنی و چپ چپ به این جمله نگاه میکنی! نه! منظور من غرور نیست اشتباه نکن! این اسمش پی بردن به ماهیت واقعی کسی هست که دوستش داری، اگه کسیو میخوای اجازه بده اون جلوتر بیاد، مثل این میمونه که تو بعد از مدتها آشنایی به یکباره برای مدتی تنهاش بزاری اونوقته که جمله بالایی بهت ثابت میشه، نترس! برای عشق ورزیدن به تو باید حالا حالاها امتحان پس بدن! پس عشق تو با ارزشتر از این حرفاست، قدرشو بدون

To the world you may be just one person, but to one person you may be the world

((در دنیا تو ممکنه یک نفر باشی، اما برای یک نفر ممکنه یک دنیا باشی))

تو که اون گوشه نشستی و میگی توی این دنیا تنهایی، یه کم به جمله بالا فکر کن و اینو بدون که اول از همه خداست که باهاته و تنهات نمیزاره، با یک نماز دو رکعتی دم صبح میتونی اینو بفهمی (به قول یکی از شعرام! آرامشی به وسعت نوازش)

One word frees us of all the weight and pain of life, That word is love

((یک کلمه ای که ما رو از همه سنگینی و رنج دنیا آزاد میکنه عشقه))

آره! گاهی وقتا شده که از همه چیز بیزاری دوست داری آسمون رو سرت خراب بشه دوست داری دنیایی دیگه نباشه و اینقدر اشک میریزی که آسمون چشمات رو مه میگیره، اونوقته که آدم یاد عشقش میفته و میگه بخاطر اون میمونم میجنگم تا اونم بمونه به قول خواننده خوب من Queen که میگه The show must go on

 

Love the heart that hurts you, But never hurt the heart that loves you

((عشق بورز به قلبی که آزار میده تو رو اما هرگز آزار نده قلبی رو که دوست داره تو رو))

این دیگه آخر عشقه، همون ته عشقی که میگفتم! همیشه کسایی هستن که دل مارو میشکنن، برای من که خیلی اتفاق افتاده

قبلنا در مقابله با اینجور آدما مثل خودشون میشدم و کارشون رو تلافی میکردم ولی الان وضع فرق کرده...... حالا بگذریم!

فقط بگم عشق فقط تجربه ای نیست که من و شما و دیگران از اون داریم بلکه عشق یک حس بی انتهاست که برای بدست آوردنش باید از جان گذشت به قول شهیار قنبری: عشق یعنی جانپناه

اینم بک شعر از خودم به اسم: مرا ببوس

Kiss Me

Kiss Me
Poetry at: 1384/06/28   11 Night
By Umid Asadi

مرا ببوس، مرا ببوس، آبی اقیانوس

حریر مخمل عشق، پر رنگین طاووس

خواب بدون کابوس

نترس از نگاه بی شرم، نترس

برقص تا پگاه فردا، برقص

بخوان با عشق تا سپیده، بخوان

بمان با من تا همیشه، بمان

خاطره ساز فردا

جادوی موج دریا

شراب ناب دنیا

بانوی شهر رویا

 مرا ببوس، مرا ببوس

.......................................

تا بعد

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 23:2  توسط امید  | 



 

امشب خواهم رفت
تا بلندای غزل
تا سرانجام ازل
تا به آنجایی که از عشق، عطر نفسی باقیست
و در دل من رهگذری راهیست
آه ای نشسته بر بال قو
من برای با تو بودن
هنوز هم عشق می بافم
هنوز هم شعر می خوانم
گر چه می گویند: هر آنکه ازدیده رود از دل رود
اما من این سخن را هم
هیچ می دانم
آری
در این شبهای نامریی
من با تو
تا ته عشق می آیم

................................شعر از  امید     آپریل ـ ۲۴  ـ ۲۰۰۷ ........................

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 21:45  توسط امید  | 



سلام دوستای خوب!
به عضوهای جدید بلاگ هم خوش آمد میگم
....................................
وقتي دور از آدم هاي نزديكت باشي تازه قدرشان را مي داني

تازه حس مي كني كه چقدر حضورشان در زندگي ات روان است.
....................................

من زير آسمان بلند هستم ...راه مي روم ...نفس مي كشم.

من اين روزها زياد دلم ميگيرد...

حس مي كنم كه در اين لحظه ناشناخته ترينم...

عادت مي كنم به فهميدن... كنار مي آيم با بودن ...

طي مي كنم با زندگي... گذر مي كنم از اتفاق ...

دلم فرياد مي خواهد و طبيعت بكر نگاه تو و يك سكوت عميق و

تبسمي طولاني...

آري

تا شقايق هست زندگي بايد كرد.

در دل من چيزي است؛مثل يك بيشه نور؛مثل خواب دم صبح.

و چنان بي تابم كه دلم مي خواهد

بدوم تا ته دشت؛ بروم تا سر كوه.

دورها آوايي است كه مرا مي خواند...

تا شقايق هست زندگي بايد كرد.
..............................

(سهراب سپهري)
..............................
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 0:23  توسط امید  | 



امشب یکی از بهترین ترانه ها رو براتوون گذاشتم- ترانه ای که  MUSTAFA SANDAL  آنرا اجرا میکند- اونایی که ترانه رو گوش ندادند میتونن روی لینک زیر کلیک کنن- من که خودم خیلی دوست دارم این آهنگ رو-امیدوارم شما هم دوست داشته باشین

(اگر در ترجمه شعر اشتباهی کردم ببخشید)

http://umidasadi.tripod.com/songs/moonlight.wma

.....................................
Love will surround you

 عشق تو را فرا خواهد گرفت


Nobody'll find you in my heart

هیچکس تو را در قلب من پیدا نخواهد کرد

 
And in my dreams

و در رویاهای من


I'll never let you go

من هرگز ترکت نخواهم کرد 

Love will surround you

 عشق تو را فرا خواهد گرفت


Nobody'll find you in my soul

هیچکس تو را در روح من پیدا نخواهد کرد


I am with you

من با توام

 
I'll never let you down

من هرگز اجازه نخواهم داد تو غمگین شوی 



Fly away with every little touch from you

 من پرواز میکنم با هر احساس کوچک از تو


away imagination takes you there

 به تصوری که تو را به آنجا میبرد


in my mind and in my soul I'll be with you

در ذهن و روح من- من با تو خواهم بود


My Love's shining in my heart

 عشق من در قلبم نورافشانی میکند



Love is like the moonlight

عشق همانند مهتاب است

 
And is shining in my heart

و در قلب من می تابد 


Everything will be right

همه چیز تکمیل خواهد شد

 
As long as I'm here with you

تا زمانیکه من با تو هستم

 

Love is like the moonlight

عشق همانند مهتاب است 


And is shining in my heart

و در قلب من می تابد 

 
Even through the darkest nights

حتی از میان تاریک ترین شبها

 
I'll be there with you

من آنجا با تو خواهم بود

...............................

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 0:15  توسط امید  | 



و باز سکوت می‌­کند.
سکوت می‌­کنم و سکوتم را هم‌­صحبت سکوتش؛ و تماشای رقص ناگفته‌­های همیشه در بند، در آزادی گذر از روی پل دو نگاه. خنده‌­کنان، اشکریزان.

می‌­گویم: "آنگاه که از دوری همبستر درد و بیماری شدم، و هر شب صدای لالایی گریه‌­های بی‌­تابم خوابم می‌­کرد و هر صبح صدای ناله‌­های در خوابم، بیدار، باز عطر امید تنها یکبار دیگر دیدار تو، نگاهدار من بود، نام تو ذکر عبادت‌های من و یاد تو آرام دلم"

یاس برمی‌­خیزد و نمی‌­گوید: "مرا بجوی تا راه را بیابی" اما من می‌­شنوم، و به راه می‌­افتد و در تاریکی آینه گم می‌­شود. فریاد می‌­کشم: "با من بمان" ولی نمی‌­شنود. نمی‌­گویم: "بی تو عطش می‌­کشدم" اما می‌­شنود. فریاد می‌­کشد: "راه، بسیار دشوار است" و من نمی‌­شنوم.

آینه دروازه رهایی است. دروازه خروج از شهر گذشته‌­ها­، خاطره‌­ها، نا­امیدی‌ها، زخم‌­ها، دردها، اشتباهات، و خود. تمام آنها که باید از آنها گذشت، و دروازه ورود. ورود به تصویر همان گذشته، همان یاد­بود­ها، رنج‌­ها، گناهان، اسارت و همان خود. تمام آنها که باید مرور کرد.
یاس آن سوی آینه است و برای رسیدن به لحظه رسیدن، از آینه باید گذشت.

گام بر می‌­دارم و از او می‌­گذرم؛ و دیگر سو...

"از آن زمان كه رنگ نگاهت پریده شد

ابری­ست نقطه نقطه حجم هوای من

یك روز بی خبر تو شدی و نیامدی

در فصل های سرد سفر پا به پای من

اما هنوز نبض غزل با تو می‌­زند

ای تك مخاطب همه شعرهای من

بر عكس رسم جاذبه این كاه شوق را

میرانی از دو قطب خودت كهربای من

داری به آرزوی خودت می‌­رسی زمان

نزدیك می‌­شود به خط انتهای من

چیزی به فكر خودكشی انداخت عشق را

شاید یك اشتباه تو شاید خطای من

اما هنوز نبض غزل با تو می‌­زند..."

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 14:15  توسط امید  | 



شاگردي از استادش پرسيد: عشق چيست؟ استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياوراما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.استاد پرسيد:چه آوردي؟ و شاگرد با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم استاد گفت: عشق يعني همين
شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟ استاد به سخن آمد كه:به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي. شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت. استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت:به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم استاد باز گفت:ازدواج هم يعني همين
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 20:30  توسط امید  | 



می‌نشینم
رو به یاس می‌کنم و چشمانم خشکی غریب گونه‌هایم و آشنای همیشگی لبهایم را پایان می‌دهد
می‌گویم: "من با تو زندگی کردم، با تو خندیدم، با تو گرییدم، از تو نفس کشیدم و با تو زنده ماندم. از کودکی از روزی که شهر را به یاد دارم در کوچه‌ها، در مدرسه، در خیابان و هر گوشه، هر لحظه و همیشه، در جستجویت گشتم، گشتم و گشتم. شبها در رویا در آنچه از بهشت به یاد دارم، در باغها، در راهها، کنار رودها و دریاها، با تو گشتم، گشتم و گشتم

از تنهاییت در باغ گفتی، گفتم تو که گلی و باغ پر است از گلهای همچون تو. اگر نه به زیبایی و خوشبویی تو، ولی از جنس تو. نه، تنهایی مال تو نیست، تنهایی مال این باغبان پیر و خسته است که خوب می‌داند باغبانی را هم نمی‌داند. از ترس همین نیز، آن یک شاخه گل یاس را هم که تمام خاطره‌اش از آسمان است، در آن یک وجب باغچه‌اش که تمام زمینش از کویر سرخ دل است، نمی‌کارد، که مبادا

گل یاس از ته دل، همانجا که داغ اسمت هنوز تازه است و از سوزش، عطر یاس برمی‌خیزد، دوستت دارم. با دانه‌دانه های از هم گسیخته وجودم، یکصدا دوستت دارم
دوستت دارم، آن‌گونه که باز، آزاد و رها، بالها را باز و از میان ابرها راه را باز و باز پرواز را در آسمان ساز می‌نماید. آنچنان که می‌خواهد بالهای سوخته‌اش را مرهم گذارد و پر کشد تا بالا. آن‌قدر بالا که سایه‌اش، بزرگی روحش را بر زمین نقاشی کند و در آن سایه سوزان آفتاب را از سر تمام یاسها کم کند

تو سرکشی من را دیدی، ولی غرورت را نه. باز به سرم دست نوازش کشیدی، می‌خواهم آن دست را ببوسم. دستی که زندگی می‌بخشد. دستی که آب تشنگی من از لای انگشتانش می‌چکد
دستی که در دست دیگر خداست و من شبهای تنهایی دستم را در دست خدا می‌گذارم تا با دست دیگرش، نوازشش کنم

دستی که ارزشمندترین گمشده‌هایم را یافت و در پس کوچه‌های نوازش پنهان کرد، تا برده رنج خود بیابم گنج را، در پشت کوه دوری، در عمق دریای نگاه، در لابه‌لای شاخه‌های محبت و در میان شعله‌های بوسه

تا یاد تو در پیش چشمم می‌نشیند، پروازهای بی‌نشان یادم می‌آید
در چارچوب میله‌های نا‌امیدی، یکریز دارد آسمان یادم می‌آید
وقتی هوا سرمایه‌ی لختی نفس نیست، وقتی که آرامش نمی‌بارد در این شهر، وقتی که دیگر طاقت ماندن ندارم، آن چشم‌های مهربان یادم می‌آید
بی‌طاقتی در تار و پودم رخنه کرده، پرواز را آیا برایم می‌نویسی، از من نگیر ای مهربان تقصیر من نیست، هی آسمان، هی آسمان یادم می‌آید

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 14:48  توسط امید  | 



به آسمان نگاه می‌کنم. شب بی‌انتها، ابرهای تو در تو، و ماه. روشنی بخش راه.

 چراغ زیبا و آرام شب که تمام طول راه را همراه و همقدم مسافران شبانه می‌ماند، تا تاریکی بهانه گمراهی هیچ گمراهی نشود.
به ماه می‌نگرم و می‌اندیشم:
"ای آسمانی، اهل دیار دور، آینه نور، چرا اینجا در زادگاهم اینقدر غریبم؟"
خیره نگاهش می‌کنم و در آرامش و نجابت نور سپیدش به دنبال پاسخی می‌گردم...

***********************************************************

(تو مسافر شبهای من هستی ـ و میدانم که هر شب در چشم های من جای داری)

برگرد مسافر زیبای من ـ خیلی زود ....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 21:35  توسط امید  | 



پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم. دختر
لبخندی زد و گفت ممنونم.
تا اینکه یه روز اون اتفاق افتاد.حال دختر خوب نبود...نیاز فوری به قلب داشت...از پسر خبری نبود...دختر با خودش می گفت: می دونی که من هیچ وقت نمی ذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی...ولی این بود اون حرفات؟...حتی برای دیدنم هم نیومدی...شاید من دیگه هیچ وقت زنده نباشم...آرام گریست و دیگر هیچ چیز نفهمید...
چشمانش را باز کرد،دکتر بالای سرش بود. به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟ دکتر گفت نگران نباشید،پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید...در ضمن این نامه برای شماست!..
دختر نامه رو برداشت،اثری از اسم روی پاکت دیده نمی شد،بازش کرد ودرون آن چنین نوشته شده بود: سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت)
دختر نمی تونست باور کنه...اون این کارو کرده بود...اون قلبشو به دختر داده بود...
آرام آرام اسم پسر رو صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد...و به خودش گفت چرا حرفشو باور نکرد

 
خواستم هديه اي برايت بفرستم گل گفت : مرا بفرست تا با عطرخود او را شاد سازم گفتم : اوخودش گل است خار گفت : مرابفرست تا به چشم دشمنانش فرو روم ، گفتم : او آنقدر مهربان است كه دشمن ندارد؛ بلبل گفت : مرا بفرست تا با آوازم او را شاد سازم، گفتم : نه او خوش صداست ناگهان صدايي به گوشم رسيد؛ صداي قلبم بود كه مي گفت مرا بفرست تادوستش بدارم.
عشقت را نثار کسی کن که لیاقت آنرا داشته باشد نه تشنه آن چون هر تشنه ای روزی سیراب میشود

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 22:18  توسط امید  | 



عشق كليد شهر قلب است به شرط آن كه قفل دلت هرز نباشد كه با هر كليدي باز شود

عشق همانند یک گله که شادی میده به هر کسی که اونو لمس میکنه، اون به ما میده یک دلیلی برای خندیدن وقتی که دنیا واسمون در حال واژگون شدنه، عشق جاهای خالی رو در قلب ما پر میکنه، و امید رو برای آینده به ما میده، اون روشنایی رو به چشمامون میده تا نشون بده برامون زیباترین شخص روی زمین رو، عشق شادی و خوشبختی به تمام معناست...

چند مثال از عشق:

عشق یک پرده نقاشیست که نقاشی شده بوسیله طبیعت و گلدوزی شده به دست تخیل

عشق قانون بخشش بی پایان است، نگاه مهربانی که عادت نام دارد

عشق همانند گیتاراست که موزیکش ممکنه حالا یا در آینده متوقف شود اما تارهایش همیشه باقی میماند

چند نصیحت:

با زندگی همقدم نشو، رشد کن با زندگی

ماه را نشانه بگیر که اگر آن را گم کردی بین راه سوار ستاره ها شوی

آینده بستگی دارد به آنچه که اکنون انجام میدهی

کمتر بترس، بیشتر امید داشته باش کمتر ناله کن، بیشتر نفس بکش کمتر صحبت کن، بیشتر گوش کن کمتر متنفر باش، بیشتر عشق بورز و آنوقت همه چیزهای خوب متعلق به توست نازنینم

برای اینکه خودت را اداره کنی از فکرت استفاده کن و برای اینگه دیگران را اداره کنی از قلبت استفاده کن

اگر کسی یک بار به تو خیانت کرد مقصر او بوده و اگر دو بار خیانت کند بدان مقصر تو بودی

برقص فرض کن کسیتو را نگاه نمیکند، عاشق شو فرض هرگز از کسی متنفر نشده ای، بخوان فرض کن کسی گوش نمیدهد تو را، و زندگی کن فرض کن آسمانی بر روی زمین وجود ندارد

معنی گلها:

گل نرگس: غرور و زیبایی

گل میخک: قرمز: قلب ناچیز من! صورتی: هرگز فراموشت نمیکنم زرد: اهانت،تحقیر سفید: شیرین و دوست داشتنی

گل داوودی: قرمز: دوستت دارم سفید: صداقت زرد: عشق ناچیز

گل مریم: احترام گذاشتن

گل کوکب: دگرگون پذیر

گل آفتاب گردان: بیگناهی، پاکی

گل همیشه بهار: حسادت

گل سوسن: من واقعا صادقم

گل سنبل: دلربایی

گل ادریس: از تو ممنونم برای تفاهم

گل یاس: سفید: پاکی ارغوانی: اولین عشق

گل لادن: وفاداری

گل آلاله: افسون

گل میمون: گستاخی

گل لاله: شهرت، اظهار عشق

گل بنفشه: فروتنی، از جان گذشتگی و با وفایی

--------------------------------------------------------

با تشکر از همه دوستان گلم....

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 20:8  توسط امید  | 



هر کدوم از ما معمولا هدیه هایی از دوستان خود میگیریم این هدیه ها میتونه خیلی چیزا باشه از جمله گل رز

و این گلها میتونه از هر رنگی باشه، رنگ گلها هم میتونه هر کدوم یک معنی داشته باشه مثلا:

قرمز--------------->عشق--------------->من عاشقتم

صورتی --------------->شادی--------------->باورم کن

سفید--------------->پاکی و بی گناهی--------------->من سزاوار توام، عشق تو آسمانیست

نارنجی--------------->شیفتگی--------------->من شیفته توام

زرد--------------->عشق شورانگیز--------------->تو بهترین دوستمی

سفید و قرمز--------------->سازگاری--------------->من با تو می مانم

من عاشق رز قرمزم، آخرین هدیه ای هم که گرفتم یک کارت پستال زیبا بود از عزیزی که خودش میدونه کیه! مرسی که اینقدر خوبی، ای که روی قلبت شعری از دریا نوشته....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 23:33  توسط امید  | 



هنر عشق هنر سماجت و استواریست

چند نکته برای سورپرایز کسی که دوستش دارید (اگه شما هم چیزی به ذهنتون میرسه بنویسین)

۱: برای او یک چک بنویسید به مبلغ یک میلیارد بوسه!

۲: در یک شیشه محتوی ویتامین، برای او یک نوشته عاشقانه پنهان کن با این جمله:

Try Some Vitamin L (Love

۳: یک گل رز بر روی صندلی ماشین او قرار دهید قبل از اینکه سوار ماشین شود!

۴: گلبرگهای گل رز رو بر روی تخت خوابش پراکنده کنید!

 

معانی بوسه ها

بوسه بر دست: من تو را می پرستم

بوسه بر گونه: من فقط می خواهم دوست تو باشم

بوسه بر چانه: تو جذاب هستی!

بوسه بر گردن: من تو را می خواهم

بوسه بر لب: من عاشق تو هستم

بوسه بر گوش: اجازه بده سرگرم باشیم!!!

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 23:53  توسط امید  | 



سلام به همه دوستان

این روزها آنچنان درگیر مسایلی هستم که زیاد نمیتونم اینجا سر بزنم

اگر هم الان اینجا هستم و دارم مطلب مینویسم فقط به خاطر دوست نازنیم سارا هست

و تا زمانیکه سارا مطلب های قشنگش رو اینجا میزاره منم هستم

 همه چیز از عشق:

Love is the best medicine, and there is more than enough to go around once you open your heart

Love the heart that hurts you, but never hurt the heart that loves you

Love isn't just for the smart of talented, but for all the amimals God created

True love does not come by finding the perfect person, but by learning to see an imperfect person perfectly

Grief and tragedy and hatred are only for a time. Goodness, remembrance and love have no end

Love is fire. But whether it's gonna warm your heart or burn your house down you can never tell

Divine Love always has met and always will meet every human need

If you love something, set it free. If it comes back, it was, and always will be yours. If it never returns, it was never yours to begin with

Love doesn't make the world go 'round. Love is what makes the ride worthwhile

To love is to receive a glimpse of heaven

If you don't love everybody, you can't sell anybody

Loves conquers all things except poverty and toothache

Never let a problem to be solved become more important than a person to be loved

The secret of love is seeking variety in your life together, and never letting routine chords dull the melody of your romance

To be loved, be lovable

Love is the triumph of imagination over intelligence

Talk not of wasted affection; affection never was wasted

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 19:12  توسط امید  |