در حسرت دیدار تو بگذار بمیرم
دشوار بود مردن و روی تو ندیدن
بگذار به دلخواه تو دشوار بمیرم
بگذار که چون ناله مرغان شباهنگ
در وحشت و اندوه شب تار بمیرم
بگذار که چون شمع کنم پیکر خود اب
دربستر اشک افتم و ناچار بمیرم
بگذار چو خورشید گدازنده مس فام
در دامن شب با تن تب دار بمیرم
بگذار شوم سایه ایوان بلندت
سویت خزم و گوشه دیوار بمیرم
می میرم از این درد که جان دگرم نیست
تا از غم عشق تو دگر بار بمیرم
تا بوده ام ای دوست وفادار تو بودم
بگذار بدان گونه وفادار بمیرم
پيش از آنکه واپسين نفس را بر آرم
پيش از آنکه پرده فرو افتد
پيش از پزمردن آخرين گل
برآنم که زندگي کنم
برآنم که عشق بورزم
برآنم که باشم
در اين جهان ظلماني
در اين روزگار سر شار از فجايع
در اين دنياي پر از کينه
نزد کساني که نيازمند منند
کساني که نيازمند ايشانم
کساني که ستايش انگيزند
تا دريابم
شگفتي کنم
باز شناسم
که ام
که ميتوانم باشم
که ميخواهم باشم
تا روزها بي ثمر نماند
ساعتها جان يابد و لحظه ها گرانبار شود
هنگامي که ميخندم
هنگامي که مي گريم
هنگامي که لب فرو ميبندم
در سفرم به سوي تو
به سوي خود
به سوي حقيقت
که راهي نا شناخته؛ پر خاک ؛ نا هموار
راهي که ؛ باري
در آن گام ميگذارم
که درآن گام نهاده ام
و سر بازگشت ندارم
بي آنکه ديده باشم شکوفايي گلها را
بي آنکه شنيده باشم خروش رودها را
بي آنکه به شگفت درآيم از زيبايي حيات
اکنون مرگ ميتواند فراز آيد
اکنون ميتوام به راه افتم
اکنون ميتوانم بگويم زندگي کرده ام.
دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است.تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود پريشان شد و آشفته عصباني. نزد خدا رفت تا روز هاي بيشتري از خدا بگيرد داد زد و بد و بيراه گفت،خدا سكوت كرد،آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد،جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت،خدا سكوت كرد كفر گفت و سجاده دور انداخت خدا سكوت كرددلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد،خدا سكوتش را شكست و گفت:«عزيزم يك روز ديگر هم رفت،تمام روز را به بد و بيراه گفتن وجار و جنجال از دست دادي،تنها يك روز ديگر باقي است بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن!»
لابه لاي حق حقهايش گفت فقط يك روز؟با يك روز چكار مي توان كرد؟ خدا گفت:«آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند گويي هزار سال زيسته است و انكه امروز را در نمي يابد هزاران يال هم به كارش نمي آيد».
و آنگاه خداوند سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت:«حال برو و زندگي كن»!
در زمانهاي بسيار قديم هنوز پاي بشر
به زمين نرسيده بود ، فضيلتها و تباهيها
در همه جاشناور بودند . آنها از بيكاري
خسته شده بودند . روزي همه فضائل و تباهيها
دور هم جمع شدند ، خسته تر و كسل تر از
هميشه ، ناگهان ذكاوت ايستادو گفت : بياييد يك
بازي كنيم . مثلآ قايم باشك . همه از اين
پيشنهاد شاد شدند و ديوانگي فورآ فرياد زد
من چشم ميگذارم و از آنجائيكه هيچ كس نمي
خواست بدنبال ديوانگي بگردد ، همه قبول
كردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها
بگردد . ديوانگي جلوي درختي رفت و چشم هايش
رابست و شروع به شماردن كرد ... يك ... دو ... سه
... همه رفتند تا جايي پنهان شوند ! لطافت
خود را به شاخ ماه آويزان كرد ، خيانت داخل
انبوهي از زباله پنهان شد ، احصالت در
ميان ابرها مخفي شد ، هوس به مركز زمين رفت ،
طمع داخل كيسه اي كه خودش دوخته بود مخفي
شد و ديوانگي مشغول شماردن بود ،
هفتادونه ... هشتاد ... هشتادو يك ... . همه پنهان شده
بودند بجز عشق كه همواره مردد بود و نمي
توانست تصميم بگيرد و جاي تعجب هم نيست
چون همه مي دانيم پنهان كردن عشق مشكل است .
در همين حال ديوانگي به پايان شمارش مي
رسيد ، نودو پنج ... نود و شش ... نودو هفت ...
هنگامي كه ديوانگي به صد رسيد عشق پريد و در
بين يك بوته گل رز پنهان شد . ديوانگي
فرياد زد دارم ميام و اولين كسي را كه پيدا
كرد تنبلي بود ، زيرا او تنبلي اش آمده بود
جايي پنهان شود و لطافت را يافت كه از شاخ
ماه آويزان شده بود ، دوروغ ته درياچه ،
هوس در مركز زمين ، يكي يكي همه را پيدا
كرد ، بجز عشق . او از يافتن عشق نا اميد شده
بود . حسادت در گوشهايش زمزمه كرد ، تو فقط
بايد عشق را پيدا كني و او پشت گل رز است .
ديوانگي شاخه چنگ مانندي را از درخت كند
و با شدت و هيجان زياد آن را در بوته گل رز
فرو كرد و دوباره و دوباره تا اينكه
باصداي نا له اي متوقف شد . عشق از پشت بوته
بيرون آمد با دستهايش صورت خود راپوشانده
بود و از انگشتانش قطرات خون بيرون ميزد .
شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او
نمي توانست جايي را ببيند . او كور شده بود
، ديوانگي گفت : من چه كردم ، من چه كردم ،
چگونه مي توانم تورا درمان كنم . عشق پاسخ
داد : تو نمي تواني مرا درمان كني ، اما
اگر مي خواهي كاري بكني ، راهنماي من باش،
و اينگونه است كه از آنروز به بعد عشق كور
است و ديوانگي همواره با اوست.....
نميميرند
امروز 2 نفر از من آدرس و شماره تلفن تو رو که این مطلب رو داری میخونی از من گرفتند بيان پيشت
منم دادم . سال ديگه مي يان سراغت
يکيشون خوشبختي بود
اون يکي هم موفقيت
موفق باشید
دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است.تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود پريشان شد و آشفته عصباني. نزد خدا رفت تا روز هاي بيشتري از خدا بگيرد داد زد و بد و بيراه گفت،خدا سكوت كرد،آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد،جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت،خدا سكوت كرد كفر گفت و سجاده دور انداخت خدا سكوت كرددلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد،خدا سكوتش را شكست و گفت:«عزيزم يك روز ديگر هم رفت،تمام روز را به بد و بيراه گفتن وجار و جنجال از دست دادي،تنها يك روز ديگر باقي است بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن!»
لابه لاي حق حقهايش گفت فقط يك روز؟با يك روز چكار مي توان كرد؟ خدا گفت:«آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند گويي هزار سال زيسته است و انكه امروز را در نمي يابد هزاران يال هم به كارش نمي آيد».
و آنگاه خداوند سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت:«حال برو و زندگي كن»!
او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد اما مي ترسيد حركت كند مي ترسيد راه برود مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد قدري ايستاد ... ، بعد با خود گفت:وقتي فردايي نيست نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد؟ ، پس بگذار اين مقدار زندگي را نيز مصرف كنم. آنگاه شروع به دويدن كرد ، زندگي به سر و رويش پاشيد زندگي را نوشيد و آن را بوئيد و چنان به وجد آمد كه ديد مي تواند تا آخر دنيا بدود مي تواند بال بزند و آسمان را فتح كند و پا روي خورشيد بگذارد...او در آن روز آسمان خراشي بنا نكرد ، زميني را مالك نشد و مقامي به دست نياورد آما... اما در همان يك روز دست بر پوست درخت كشيد ، روي چمن خوابيد و كفش دوزكي را تماشا كرد.سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه نمي شناختندش سلام كرد و براي آنان كه دوستش نداشتند از نه دل دعا كرد.او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و گريه كرد و سبك شد ، لذت برد و سرشار شد و بخشيد ، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.او همان يك روز را زندگي كرد اما فرشته ها در تقويم خدا تا هزار سال براي او نوشتند و نوشتند و... .
سربازي كه پس از جنگ ويتنام ميخواست به خانه برگردد ؛
در تماس تلفني خود از سانفرانسيسكو به والدينش گفت:
« پدر و مادر عزيزم ؛ جنگ تمام شده و من ميخواهم به خانه باز گردم؛
ولي خواهشي از شما دارم.دوستي دارم كه مايلم او را به خانه بياورم»
والدين او در پاسخ گفتند:ما با كمال ميل مشتاقيم كه اورا ملاقات كنيم.
پسر ادامه داد: «ولي لازم است موضوعي را در مورد او بدانيد.
او در جنگ به شدت آسيب ديده و در اثر برخورد با مين يك دست و
يك پاي خود را از دست داده است و جايي براي رفتن ندارد.
بنابر اين ميخواهم اجازه دهيد كه او با ما زندگي كند.»
والدين گفتند: پسر عزيزم شنيدن اين موضوع براي ما
بسيار تاسف بار است ؛ شايد بتوانيم به او كمك كنيم
كه جايي براي زندگي پيدا كند. پسر گفت:
نه ؛ من ميخواهم او با ما زندگي كند.»
والدين گفتند: تو متوجه نيستي. فردي با اين شرايط موجب
دردسر ما خواهد شد.ما فقط مسئول زندگي خودمان هستيم
و نميتوانيم اجازه دهيم مشكل فرد ديگري زندگي ما را دچار اختلال كند.
بهتر است به خانه باز گردي و او را فراموش كني.
دوستت راهي براي ادامه زندگي خواهد يافت.
در اين هنگام پسر با ناراحتي تلفن را قطع كرد و والدين او ديگر چيزي نشنيدند.
چند روز بعد پليس سانفرانسيسكو به خانواده پسر اطلاع داد كه فرزندشان
در سانحه سقوط از يك ساختمان بلند جان باخته است که مشكوك به
خودكشي مي باشد.پدر و مادر سراسيمه به سمت سانفرانسيسكو
مراجعه كردند و براي شناسايي جسد به پزشكي قانوني رفتند.
آنها فرزند را شناختند و به موضوعي پي بردند كه تصورش را هم نميكردند.
فرزند آنها فقط يك دست و يك پا داشت

