عشق را درک کن

.............................................................................................................................
روزی گذرم به خزان افتاد، از او پرسیدم عشق کجاست؟
گفت در رنگ سپید برف های زمستان
آنجا که کبک خاکستری برای جوجه هایش دانه می چیند
به زمستان سرازیر شدم باز هم پرسیدم عشق کجاست؟
گفت در رنگ سبز درختان بهار
آنجایی که همه تازه میشوند حتی دل عاشقان بی عشق
به بهار آمدم از او نیز پرسیدم عشق کجاست؟
رو به آسمان کرد و گفت عشق در آفتاب سوزان تابستان است
همانجایی که برای کودکان تعطیل است و برای پرندگان، آزادی
به تابستان آمدم، از پیرمردی که کنار برکه نشسته بود پرسیدم عشق همینجاست؟
گفت عشق در برگهای زرد خزان است
آنجایی که عاشقان با صدای خش خش برگهای پاییزی آواز می خوانند
و من دوباره مسافر خزانم و اینبار به جای سوال، یک جواب، با خود خواهم برد که
عشق همه جا هست اما همیشه یک قدم از ما جلوتر است، وقتی میفهمی کسی دوستت دارد که او برای همیشه رفته است
پس قبل از اینکه برود >> عشق را درک کن <<
Just Uptake Love
.............................................................................................................................
بعد از مدت ها به جای شعر اینبار فقط نوشتم، نوشتم و نوشتم تا عشق را درک کنم، و چه سخت بود این معنای بلندبالا
.............................................................................................................................
AU REVOIR
تا فرصتی دوباره.............................................................................................................................
امید، روزی از روزهای تابستان
.............................................................................................................................

فقط همین
اگه مزاحم نباشم میخوام ۲باره آپ کنم .
پس تا یه آپه جدید و ناناز از من
بابای![]()
بانوی چشم بادومی
اجازه هست از مژه های چشم هایت
باز هم گیلاس بچینم؟
و به یاد حرف های قشنگت
خواب گل یاس ببینم؟
اجازه هست صحنه ی رقص تو را مهتابی کنم
و بر گونه های گرمت
عشق را تا ابد سرخابی کنم؟
اجازه هست بانوی من؟
کاش می دانستی من درون اقیانوس چشمهایت
زورقی شکسته ام
ای مژگان تو پاروی من
ای تو سحر و جادوی من
با من باش
تنها
فقط همین
..............
شعر از خودم - یازدهم مرداد هشتاد و شش ساعت 11 شب
