عشق در فراسوی زمان ترانه می خواند
نم نمک هر قطره ی باران می چکد بر چشمه ساران
و به دنبال هر ابر ابری نمناک پیداست
و اینجا من نشسته ام رو به خدا
اشک من میشود از دیده جدا
در چشم من شوق سفر
بر لب من شور دعا
ای عشق اعلای خوش بیانم
من رازدار برگهای خزانم
میدانم و میخوانم
از تلاطم یادهای رنگین
من آن ابرک هفت آسمانم
درون چشم هایت در امانم
ای شورانگیز خوش صدای غمگین
کاش می دانستی هنوز هم
یاد تو در شعر من سبز است
....................................................................
امید - سی خرداد هشتاد و شش ساعت ده شب .
....................................................................
کنج نگاه تو
کاش از تو قاب چشمات تصویر منو پاک نمی کردی
کاش از آلبوم نگاهت عکسم و پاره نمی کردی
کاش بودی و می دیدی که برات می میرم
کاش چینیه دلم رو نمی شکستی تا چسبش بزنم
کاش رو بام دنیا که بودم دستامو رها نمی کردی
تا با تموم نگاهم روی زمین نقش شم ...نقشه تقدیر شم
اشکامو جمع میکنم تا برات لاله بکارم
صبرمو رو هم میزارم تا برای دیدینت باشم
با تموم وجودم تو کنج نگاهت می شینم
تا که شاید دوباره گریه کنی به یادم بیفتی .....
تقدیم به : مه رو

کاش الهه عشق بیاید و به مردم عشق بیاموزد
بیاموزد که در حصار این دنیا نمی توان عاشق شد
مگر بی هوس
کاش می شد باران محبت بر قلب تک تک انسانها ببارد
کاش می شد به سقف اسمانها شعری نوشت از شکوفه مهربانی
کاش می شد سکوت غریبانه گنجشکان تنها را معنا کرد
و حرف کبوتر را فهمید
کاش می شد احساس ابر را بر قطره ها ی باران نوشت
کاش می شد همه همدیگر را درک میکردند:
مثل پروانه* مثل گل* مثل شمع
زمزمهائي به بلنداي ابديت
در پگاه زندگاني
دوستي و محبت را برايت به ارمغان ميآورم
برايت ميگويم از :
دوست داشتن
با هم بودن
با هم خنديدن
و با هم گريستن را .....
در اين وادي تنهائي
در اين تاريكي
در اين ظلمات
پگاه زندگيم باش
بر من بتاب
نوري ده
از رفتن شبنمها نهراس
آنها دوباره ميآيند....
بر من گرمايت را ارزاني دار
بر من روشنائيت را ببخش
بر من خاطرهائي ساز
نوراني ، گرم و هميشگي ....
از ايثار نهراس
اين است ره زخود گذشتن
با من باش
با من بمان
در اين رهگذر
دستم را بگير
دستت را بده
كه ره بس طولاني و ناهموار است
دوستت دارم را برايت زمزمه ميكنم
به اين اميد كه آنرا بشنوي
در اين هياهو
در اين طوفان
در اين گرباد
هرچه دارم مال تو
توشه راهت باد
كه ره پر زخاك و خاشاك است
بگير ، نگه دار ، ببر
همه مال تو
نور زندگانيم
پگاه دوستيم
آنرا امانت دار
ار آن خاطرهائي ساز
خاطرهائي به بلنداي ابديت....
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
یکشنبه دریغ از یک خبر خوش
دوشنبه ها دلم تنگ است
سه شنبه هم طلوعش
آه، چه بیرنگ است
به چهارشنبه امیدی ندارم
پس چرا چشم هایم را بارانی کنم!؟؟؟
پنج شنبه را آرام می خوابم
تا جمعه را برای دیدنت
چراغانی کنم
............................
تقدیم به هر آنکه یادش بی انتهاست
....................................................
امید، سه شنبه ساعت یازده شب، جون دوازده دو هزار و هفت
سلام به دوستای خوبم... من دوباره اومدم با دست پر ! شوخی کردم بابا دست پرم کجا بود ! فقط یه شعر با خودم آوردم که خوندینش (که اینطووووووووووووووووووووووووووووور (به سبک امید !))
بای تا بعد
(Edited)
بلبل وقتی عاشق گل ميشه داد ميزنه فرياد ميزنه که من عاشقم اما وقتی گل پژمرده شد ولش مي کنه و ميره سراغ يه گل ديگه. و اما پروانه ..... وقتی عاشق شمع ميشه اونقدر دورش مي چرخه اونقدر دور شمع مي چرخه تا مي سوزه و صداش هم در نمياد...
می شه اسم تو رو به شعله گره زد و نسوخت
می شه ته مونده ی دریا رو به یادت سر کشید
می شه جز تو حتی آسمون آبی رو ندید
برای تحمل روز سیاه به تو فکر میکنم
برای تصاحب رویای ماه به تو فکر میکنم
اشکای من گوله گوله میچکن رو ماهی تابه
همه دود میشن میسوزن شام من گریه کبابه
اشکای من قطره قطره میچکن رو کتابام
داره باز بارون می باره اول و آخر حرفام
اشکای من گوله گوله میچکن رو شمع روشن
روی مهتاب قدیمی میچکن رو سایه من
دل به دل چشم سپیده تو سفرهای ندیده
پر فواره رنگین از دو چشم تو چکیده
من کجای شب تورو گم کردمو تنها شدم
آخر کدوم سحر با بوسه ای پیدا شدم
این کدوم دلبازیه که زخمی تنهایه
دونه سرخ اناره که خود زیبایه
برای تحمل روز سیاه به تو فکر میکنم
برای تصاحب رویای ماه به تو فکر میکنم
........................................................
شعر از شعیار قنبری_____خواننده: گوگوش .
........................................................
.
تقدیم به هر آنکه یادش بی انتهاست...........
خاطره
باز مینویسم به یادت به یاد اون چشمهای بی پناهت
مینویسم که من میخوام بشم پناهت به شرطی که توام بشی جون پناهم
چشات منو کردن دیوونه... آره یه دیوونه که کز کرده کنج این خونه
خونه ی دلم بعد رفتنت شده مثل یه ویرونه دیگه اشک ندارن چشام توی چشام پره خونه
دلم میخواد باز دوباره مثله قدیما صدام کنی صادق با اون صدای نازت
منم آروم با چشامهای پره اشکم بهت بگم تخم چشام زیر پای پاکت
دلم میخواد گریه کنم باز دوباره مه رو جونم صدات کنم
همه بهم میگن دیوونه میدونی چرا؟!! آخه کسی از عشق بین منو تو چیزی نمیدونه
همه واسه آروم کردنم میگن عاشقای واقعی به هم نمیرسن
منم کم نمیآرم میگم پس چرا عاشقای خدا بهش میرسن؟؟؟
دلم فقط تورو میخواد دلم میخواد هرچی دارم بکنم فدای یه تار موهات
دلم فقط یه در داره... یه در که داره از تو کلّی خاطره...
خاطره هامون یادت میاد؟؟؟ اون حرفای بینمون کم نبودن خیلی زیاد
جمله ی آخرم اینه : مه رو جونم باور کن که صادق بی تو میمیره ...
تقدیم به بهترینم : مه رو

تو ز دیار من آمدی
سکوت جانم به هم زدی
شیشه ی غم به تلنگری زدی شکست
چو نغمه ای بیش و کم زدی
به دل ریشم تو چنگ زدی
روشنی جشمان تو به دل نشست
هوای من شد هوای تو
صدای من شد صدای تو
تپیدن قلب به خاطرت
کشیدن درد برای تو
ای گل یاس سپید من
ای طلوع خورشید من
عطر تن تو به جان من
چه خوش نشست
ای تو هم گریه ی دلپذیر
ای تو صفای دل اسیر
بی تو ای آیت زندگی دلم شکست
اگه نفس بود برای تو
غم هوس بود برای من
اگه عزیز بود برای تو
حرف و حدیث بود برای من

آخرین فرصت شاعر
چشم های توست
پلک هایت خیلی مرده اند
پنجره ی این شعر را می بندم... .
پيش از آنکه واپسين نفس را بر آرم
پيش از آنکه پرده فرو افتد
پيش از پزمردن آخرين گل
برآنم که زندگي کنم
برآنم که عشق بورزم
برآنم که باشم
در اين جهان ظلماني
در اين روزگار سر شار از فجايع
در اين دنياي پر از کينه
نزد کساني که نيازمند منند
کساني که نيازمند ايشانم
کساني که ستايش انگيزند
تا دريابم
شگفتي کنم
باز شناسم
که ام
که ميتوانم باشم
که ميخواهم باشم
تا روزها بي ثمر نماند
ساعتها جان يابد و لحظه ها گرانبار شود
هنگامي که ميخندم
هنگامي که مي گريم
هنگامي که لب فرو ميبندم
در سفرم به سوي تو
به سوي خود
به سوي حقيقت
که راهي نا شناخته؛ پر خاک ؛ نا هموار
راهي که ؛ باري
در آن گام ميگذارم
که درآن گام نهاده ام
و سر بازگشت ندارم
بي آنکه ديده باشم شکوفايي گلها را
بي آنکه شنيده باشم خروش رودها را
بي آنکه به شگفت درآيم از زيبايي حيات
اکنون مرگ ميتواند فراز آيد
اکنون ميتوام به راه افتم
اکنون ميتوانم بگويم زندگي کرده ام.
من پسوردو بر داشتم چون رعایت ادب نشد.
سلام من بازم پيدام شد![]()
خوشحاليد نه؟![]()
شرمنده كه خيلي وقت بود اپ نمي كردم و هواداران محترمم رو در انتظار گذاشته بودم ....
( صداي جميعت : هوورااااااااااااااااااااااااااااا![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ايول ايول ....... بهار خانومو ايول .......ايول ايول ..... بهار خانومو ايول ........)
اي بابا تورو خدا ديگه شرمنده ام نكنين من متعلق به همه ي شمام ![]()
هر كي هم امضا بخواد من در خدمتم !![]()
راستش اين روزا درس و مشق همچين كلافه ام كرده كه براي خاروندن سرم هم مادر خانومو صدا مي كنم.
اما ايشالله بعد از كنكور مي يام مي تركونم اسسسسسسسسسساسي !![]()
به قول شاعر :« بي تو متاب شبي باز مشكي رنگ عشقه ... ساقيا مي بده تا قاط نزدم !! »![]()
![]()
و همچنين به همه ي اعضاي جديد گروه خوش امد مي گم . و خودمو خدمتشون معرفي مي كنم : بنده بهار هستم از چهار فصل ...!!!![]()
خوشحالم كه تونستيم با همديگه يه جمع خوب و دوستانه و گرم درست كنيم ......ايول ..... از محبت خارها گل مي شود ........ بي تو هرگز در بيابان ! ...... در حسرت ديدار تو علاف ترينم ! .......... سعديا امدن عيد مبارك بادت !!!![]()
![]()
![]()
غم عشق ![]()
همه مي دونيم كه غم يكي از اجزاي جدا ناپذير عشقه
اما اين غم چه نوع غمي هست و غم عشقي كه واقعي و حقيقي است چگونه هست .
خيلي ها رو ديديم كه ظاهرشون هميشه غمگينه وبه قول معروف از چشاشون غم مي باره و ادعاي عاشقي مي كنن يعني اين غمي كه در ظاهرشون هست رو دليلي براي عاشقي مي دونن .
اما به نظر من همين غمي كه در ظاهرشون هست و در اطرافيانشون هم تاثير مي ذاره ، خود دليلي بر حقيقي نبودن عشقشون داره . چرا كه عشق واقعي و حقيقي چنين غمي رو به انسان نمي ده . عشق حقيقي به انسان نيرو ، شادي و طراوت مي بخشه . و حالا چرا؟!
براي اينكه غمي كه از عشق واقعي حاصل بشه غمي عميق هست و انسان اگه غمي عميق در دل داشته باشه و حقيقت غم رو درك كنه ، ديگه اين غم باعث به هم ريختن ظاهرش نمي شه . چنين انساني در دل غمي عميق و سنگين داره اما اين غم به ظاهر اون نشاط مي بخشه .
هميشه اين غم هاي دنيوي و غم هاي حاصل از عشق هاي دنيوي هستن كه به ظاهر و چهره ي انسان حالت افسردگي مي دن . غم حاصل از عشق حقيقي نه تنها اينطوري نيست بلكه چنان نشاطي به ظاهر انسان مي بخشه كه اين نشاط در اطرافيان هم تاثير مثبت ميذاره .
همه ي ما حداقل قطره اي از درياي بي كران عشق الهي رو در وجودمون داريم و احساس مي كنيم ( اگه مي گم « قطره » به خاطر اينه كه عشق الهي چنان بي كران هست كه عشق ما هرچند براي خودمون عظيم باشه اما در مقابل اين درياي بي كران قطره اي بيش نيست ) لفظ قلمو حال كردي؟!![]()
حالا لحظاتي به اين عشق و غم حاصل از اون دقيق بشيد ! آيا اين غم در عين غم بودنش يك نوع احساس شادي و نيرو نشاط به انسان نمي ده ؟!
اگه دقيقا متوجه حرفهاي من نشديد پيشنهاد مي كنم يه سر به كتاب « پيامبر » نوشته ي « جبران خليل جبران» قسمت « غم و شادي » بزنيد !
اگه متن يه كم قاطي پاتي و پراكنده بود به بزرگواري خودتون عفو بفرماييد براي اينكه كل اين پست رو با عجله و در عرض نيم ساعت نوشتم و اپ كردم .![]()
اينم سهم اين پست ،از رباعيات زيباي ابوسعيد ابوالخير تقديم شما زيبايان :
بي مهري آن بهانه جو مي دانم
بي درد و ستم عادت او مي دانم
جز جور و جفا عادت ان بد خو ني
من شيوه ي يار خود نكو مي دانم ![]()
