خوبید؟
می بخشید من نمی دونستم چی رو باید بنویسم فكر كردم باید از استعداد خودم استفاده كنم و هركی دوست داره ما با هم داستان بنویسیم می تونه ادامه بده به این جوری كه من شروع می كنم و هر كی كه خواست ادامه بده.
این داستان ((پری)) نام داره.
من شروع می كنم.
محسن یكی از پسرهای عادی بود كه تو اون شهر همه می شناختنش و پسری كه خیلی مهربون كه با همه دوست می شد.محسن پسر درس خونی بود و همیشه دنبال تفریحات سالم بود.تو دانشگاه به هیچ دختری محل نمی گزاشت.برای این همیشه اسمش سنگ بود.هیچكی باور نمی كرد محسن یه روز عاشق بشه.ولی این یه چیزیه كه برای همه به وجود می اید.
محسن تو یكی از عروسی دختر خالش بود كه....
دوستان دیگه نوبت شماست كه ادامه بدین من كه كامل این داستان رو خودم نوشتم ولی الان ببینم شما چی كار می كنید
و برای اینكه همه بتونن ادامه بدن من یه پسورد برای همه می سازم
نام کاربری نویسنده:hame
کلمه عبور جدید:123456789
دوستان اگه خواستین می تونید اسمه خودتون بنویسید.
خدانگهدار.
تاریخچه ۱:
تاریخچـه روز والنتاین - و الهـه قدیــس این روز خاص - در پرده ای از ابهـام فرورفتـه است. تنـها همین قـــدر میدانیـم که ماه فوریــه از گذشته های دور ماه مهرورزی و تحقق عشــق بوده است. همچنیـن میدانیم که روز سنت والنتاین بقایائی مشترک از آئین رایج در میان مسیحیان و رومیان باستان است.
به راستی سنت والنتاین چه کسی بود و چه اتفاقاتی برایش افتاده که روز خاصی را در تاریخ به خود اختصاص داده است؟
امروزه کلیسای کاتولیک از سه قدیس یاد میکند که همگی والنتاین نام دارند و هر سه نفر آنها شهید عشـــق و محبت هستند.
یکی از افسانه ها حاکی از آن است که والنتاین که در قرن سـوم میلادی و در روم باستان زندگی میکرده است. هنگامیکــه امپراتـور کلادیــوس دوم به این نتیجـه میرســد که سربازان مجرد در مقایسـه با سربازان متاهــــل با کفایت تـرو قدرتمندتـر هستنـد٬ ازدواج مردان جـــوان را غیـر قانونـــی اعلام میکنـد تا بدیــن ترتیـب بر تعـــداد سربازانش افزوده شود. والنتاین که این حکـم را بسیـار ناعادلانه میداند از فرمان کلادیـوس سرپیچــی میکنــد و مردان و زنان جوان را در خفـــا به عقـد یکدیگر در می آورد. هنگامیکـه کلادیـوس از این عـمل والنتــاین آگاه می شود و وی را به مرگ محکوم میکند.
عده ای دیگر می گویند که علت کشته شدن والنتـاین تلاش وی برای فراری دادن آن عده از مسیحیانی بود که در زندانهای روم اسیر بودند و به شدت مورد آزار و اذیت و شکنجــه قرار میگرفتند.
بر اساس یکی دیگر از افسانه ها والنتاین خودش اولین هدیه والنتاین را برای معشوقـش می فرستـد. میگویـند هنگامیکه والنتاین در بند بوده دلداده دخـتر جوانـی میشود که بنا به روایتی دختر زندانبـان آن زندان بـوده است. پیش از مرگش نامه ای برای آن دخـتر نوشتته و در پایان چنیـن امضاء میکند والنتاین تو و این عبارتـی است که امروزه نیز در پایان برخی نامه ها به چشـم میخورد.
همانطـور که گفتـه شد اگر چه حقیقت وجـودی والنتایـن همچنان در پرده ای از ابهام فرو رفته است در تمامی افسانـه ها شاهد هستیـم که والنتایـن پیکـره و در حقیقت نمــادی از همدلـــی دلســــــــوزی و از همـه مهمـتر عشــــــــــق است بنابرایـن تعجبــی ندارد کـه تا سـده میانـه یعنی همان قرون وسطی٬ والنتاین یکی از محبوبترین و معروفترین قدیس ها در انگلستان و فرانسه بود.
تاریخچه ۲:
عده ای اعتقــاد دارند که روز والنتـاین را به مناسبت سالگـرد مرگ والنتـاین جشن میگیرنــد - که احتمالا حـدود 270 بعـد از میـلاد اتفـاق افتـاده است - عـده ای دیـگر ادعـا میکننــد کلیســـای مسیحیت از آن رو روز والنتایــن را جشـن میگیرنـد کـه به فستیوال شرک آمیز و کافرانـه لوپرکالیـا جنبـه تقـدس و دینـــی ببخشند.
در روم باستان فصل بهار رسـما در ماه فوریه آغاز میشد و اعتقاد داشتند که فوریه ماه تصفیــه و پاک شدن از پلیدیهـا است آنها خانه هایشان را کاملا تمیــز میکردنـد آنگاه نوعـی گنــدم را به نمک می آمیختنـــد و آن را در همه جای خانه ها می پاشیدنـد.
فستیـوال لوپرکالیـا که روز 15 فوریـه آغاز میشد به فائونــوس الهـه زراعت در روم باستان و نیز به رمولوس و رمو بنیانگذاران روم - اختصـاص داشت برای شروع فستیـوال اعضـای لوپرسی که تعدادی از کشیشان رومی بودند در دهانه یک غار مقدس گرد هم می آمدند بنیانگذاران روم اعتقـاد داشتنــد که آنهــا در این غـار توسـط یک گرگ مـاده حمایت می شونــــد آنگاه کشیشــان رومـــی یک بــز را بـه نیت حاصلخیزی و یک سگ را به نیت تزکیه قربانی میکردند آنگاه پشم بز را می چیدند آنها را به خون آغشتـه میکردند به خیابانـها می رفتند و پس از مالیـدن پشم آغشته به خون بز به صورت زنان به مزارع گنـدم رفتـه و آنجا را نیــز غرق به خون می کردند البته زنان از این عمل بسیار هراسان می شدند با این همه اعتقاد داشتند که سال آینده برایشان سالی پرثمر و نیکو خواهد شد.
همچنین براساس یکی دیگر از افسانه ها همه دختران مجـرد شهر عصر همان روز اسامی شان را روی یک تکه کاغذ نوشته و آن را در یک بستو گلدانی ویژه (برای نگهداری وسائل گرانقدر) می ریختند آنگاه هرکدام از پسران مجرد شهر یکی از آن اسامـی را از داخل بستو در می آوردند و با صاحب آن آشنا می شدند این کار اغلب به ازدواج می انجامید.
تاریخچه ۳:
پاپ اعظـم گلاسیـوس نخستیــن بار در حـدود 498 پس از میلاد روز 14 فوریـه را روز سنت والنتــاین قرار داد بنابراین روش قرعـه کشـی رومیـان برای انتخاب همسر ضد مذهب و غیر قانونــی اعلام شد. بعـدها انگلیسیهـا و فرانسویها در قرون وسطی بر این باور شدند که 14 فوریه آغاز فصل جفتگیری پرندگان است و خود به رشد این رای منجر شد که روز والنتاین را باید جشن گرفته و گرامی بدارند.
یکی از قدیمیترین و شناخته شده ترین عشاق نامه های نوشته شده شعری است که چارلز دوک اورلئان هنگام اسارتش در برج لنــدن که به دنبــال جنگ آگین کورت اتفاق افـتاد به یاد همسرش می سراید.
در قرن هفدهــم در بریتانیای کبیــر بود که روز والنتایــن را در سرتاسـر کشــور جشن گرفتـند در اواسـط قرن هجدهــــم دوستـان و دلدادگان از هرطبقــه اجتماعی که بودند در این روز به یکدیگـر هدایای کوچک یا نامه های عاشقانـه می دادند.
در پایان قرن هجدهــم با توجه به گسترش صنعت چاپ در جهان کارتهای چاپـی جایگزین دست نوشتـه ها شدند در آن زمان که مردم را از ابراز احساسات فراوان منـع می کردند کارتهــای از پیش آمـاده شده بهتریـن روش برای نشان دادن احساسات و علایق یک فرد به شمار می رفت. همچنین هزینه بسیار نازل پست بهترین مشوق برای علاقه مندان به این سنت محبوب به شمار می رفت در سالهای بین 1700 تا 1710 بود که امریکائیها نیز به جرگه برگزارکنندگان روز والنتاین پیوستند.
بر اساس گزارشات آماری ارسـال بیش از یک میلیــارد کارت والنتایـن باعث شده است که این روز به عنـوان دومین روز در تمـام سال باشد که طی آن بیشترین تعداد کارت تبریک رد و بدل میشود -تعداد کارتهــای ارسال شده برای گرامیداشت کریسمس 2/6 میلیارد برآورد شده است. تقریبـا 85 درصد هدایای والنتاین توسط زنـان خریداری می شود. علاوه بر ایلات متحده در کشورهای کانادا مکزیک انگلستان فرانسه و استرالیا نیز روز والنتاین را جشن میگیرند.
يکی را دوست می دارم ولی افسوس نمی داند، نگاهش می کنم. نگاهم می کند، ولی افسوس از چشمانم نمی فهمد چه در دل دارم . . .
صدايش را هر شب در خواب می شنوم . . .
بويش را هر روز در باد احساس می کنم . . .
گرمی نفسش هنوز صورتم را گرم می کند،
عطش نگاهش هنوز قلبم را می فشارد،
کاش با او بودم . . .
کاش با من بود . . .
کاش من خودم بودم . . .
کاش قلبی داشتم، اشکی داشتم که هديه می کردم . . .
تو رو هرگز نمي بخشم
تو واسم يه خواب تاری
مثل لحظه هاي رفته
تو برام ارزش نداری
تو رو هرگز نمي بخشم
واسه عمري كه شكستم
مگه اين گناه من بود
كه به پاي تو نشستم
تو برو با اون غريبي كه تو قلبت لونه داره
عشق تو مي برم از ياد كه برام فايده نداره
تو به هركسي رسيدي لبا تو خندون كردی
اخرش سير شدي و چشمش و گريون كردی
تو به هر كس رسيدي قلبت و پيشكش كردی
من عروسك نمي خوام عشق و بي ارزش كردی
تورو هرگز نمي بخشم
واسه عمري كه شكستم
او تمام مدت همين حرف را مي زند
سر به شانه ي خسته ام مي سايد
قلبش را پيشكش مي كند به ستاره هاي چشمانم
و اهسته با عشق مي گويد
دوستت دارم
اه من هميشه حقيقت را در حرف هايش گم مي كنم
و شانه هايم ناگاه تهي مي شوند
وقتي كه شانه هايش تكيه گاه دگري است
و او باز اهسته مي گويد
دوستت دارم![]()
عشق يعني حسرتي دريك نگاه
عشق يعني غربتي بي انتها
عشق يعني فرصت اما كوتاه
عشق يعني مرگ اما بي صدا![]()
یه مطلب تو وبلاگ شخصی خودم نوشتم خیلی باحاله حرف دل خیلی از ماهاست (از نظر من)
حیفم اومد که تو این وبلاگ(گروه عشق) نباشه واسه همینم براتون گذاشتمش .
تو گمان مبري مغلوبم اي دوست
شرف نفس من اگه شد قفس من
به سكوت تن ندادم تا نميرم بي كفن
وقتي گفتن يه گناه بود مثل ديدن يا شنيدن
معني آوازم اين بود ته بن بست داد كشيدن
وقتي حتي توي خلوت فكر آزادي قفس بود
گفتني ها رو مي گفتيم اگه فرصت يه نفس بود
به گناه صدا با جرم گفتن
اگه روي صليب ويرون شدم من
شرف نفس من اگه شد قفس من
به سكوت تن ندادم تا نميرم بي كفن
توي شب هاي سكوت فرياد من بود
ته جنگل خواب بيــــداري رود
از غروب هراس تا صبح موعـــود
تيغ خشم خليل بر قلب نمــــرود
در عذاب تشنگي گم حسرت من بوي گندم
بر دلم داغ شقايق از عذاب تلخ مردم
از كسي كه مثل بختك تو شب هام انداخته سايه
يه سوال ساده كردم نفرت من شد گلايه
شرف نفس من اگه شد قفس من
به سكوت تن ندادم تا نميرم بي كفن
...........................................
خدانگهدار تا وقت آزادی عشق
..............
امید - می هفده دوهزار و هفت
کاش میشد تا کنی باور مرا
اشک چشم و آه سوزان مرا
کاش میشد در زمان بی کسی
حس کنی سردی دستان مرا
گفتمت عشقم به تو از جان فزون است
گفتمت سوز دلم از جان برون است
در جوابم :
خنده ایی آلوده و آتش میان دوده
و درد دلم افزوده و...
اکنون میان حادثه یا خاطره
زهری بدل خاری به پای من ، چنین بیهوده بی حاصل
نگاهم همچنان مانده به ساحل ...
اخرين لحظه ي رفتن تو يادم نمي ره
اشكا دونه دونه رو گونه ي من نشسته بود
دلم از جور زمونه خسته بود
وقتي كه تو بوسه هاتو مي دادي
انگاري اتيش به قلبم مي زدي
نوبت من كه رسيد انگاري ديرت شده بود
عشق بي دليل من دست و پا گيرت شده بود
با نگاه تو به ساعت دل من شكست و ريخت
شيشه ي عمر منم تموم شدو هيشكي نديد
تو مي رفتي رو تن برگاي خيس
فكر مي كردم تو خيالت كسي نيست
عمريه چشم به درم منتظر نامه هاي سالي يه بار
من مي خوام ببينمت تو و خدا فقط يه بار
به خدا دلم ديگه جاي شكستن نداره
پيش قلب بي وفات نگاه من كم ميا ره
امان از خوش خيالي در به دري اوارگي
ديگه لعنت مي فرستم به تو لعنت زندگي
عشقمان با کلمه دوستت دارم آغاز شد اما نمیدانم چرا تو همان دوستت دارم گفتنهایت را نیز فراموش کرده ای
و دیگر بر زبان نمی آوری . عزیزم نمیدانی زمانیکه این کلمه مقدس را بر زبان می آوردی در قلبم چه غوغایی به
پا میشد.
قلبم بیش از همیشه تندتر میشد.
آن زمان بیشتر از هر لحظه ای احساس میکردم که یک عاشقم و احساس میکردم که یک نفر در این دنیای بزرگ
عاشق و دلسوخته من است...
مدتی است که دیگر این کلمه را به من نمیگویی یا اگر نیز بر زبان می آوری از ته دلت نیست و تنها برای
دلخوشی این دل شکسته من است...
عزیزم بار دگر این کلمه مقدس را از ته دلت به من بگو تا دوباره احساس کنم دنیا مال من است ، و احساس کنم
که یک عاشقم... و دیگر طاقت این را ندارم که احساس تنهایی کنم ....
هو عشق -
دوست داشتن .دوست داشتن از عشق برتر است ... .عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی .اما دوست داشتن پیوندی خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هر چه از غریزه سرزند بی ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می یابد عشق در غالب دلها در شکلها و رنگهای تقریبا مشابهی متجلی می شود و دارای صفات و حالات و مظاهر مشترکی است اما دوست داشتن در هر روحی جلوه ای خاص خویش دارد و از روح رنگ می گیرد و چون روح ها، برخلاف غریزه ها، هر کدام رنگی و ارتفاعی و بعدی و طعم و عطری ویژه خویش دارد، می توان گفت .که به شماره هر روحی، دوست داشتنی هست عشق جوششی یک جانبه است. به معشوق نمی اندیشد که کیست؟ یک « خود جوشی ذاتی » است و از این رو همیشه اشتباه می کند و در انتخاب به سختی می لغزد و یا همواره یکجانبه می ماند و گاه، میان دو بیگانه ناهمانند، عشقی جرقه می زند و چون در تاریکی است و یکدیگر را نمی بینند، پس از انفجار این صاعقه است که در پرتو روشنایی آن، چهره یکدیگر را می توانند دید و در اینجا است که گاه، پس از جرقه زدن عشق، عاشق و معشوق که در چهره هم می نگرند، احساس می کنند که هم را نمی شناسند و بیگانگی و .ناآشنایی پس از عشق - که درد کوچکی نیست - فراوان است اما دوست داشتن در روشنایی ریشه می بندد و در زیر نور سبز می شود و رشد می کند و از این رو است که همواره پس از آشنایی پدید می آید، و در حقیقت، در آغاز، دو روح خطوط آشنایی را در سیما و نگاه یکدیگر می خوانند. و پس از « آشنا شدن » است که « خودمانی » می شوند - دو روح، نه دو نفر، که ممکن است دو نفر با هم در عین رودربایستی ها احساس خودمانی کنند و این حالت بقدری ظریف و فرّار است که بسادگی از زیر دست احساس و فهم می گریزد - و سپس، طعم خویشاوندی و بوی خویشاوندی و گرمای خویشاوندی از سخن و رفتار و آهنگ کلام یکدیگر احساس می شود و از این منزل است که ناگهان، خودبخود، دو همسفر بچشم می بینند که به پهندشت بیکرانه مهربانی رسیده اند و آسمان صاف و بی لک دوست داشتن بر بالای سرشان خیمه گسترده است و افقهای روشن و پاک صمیمی « ایمان » در برابرشان باز می شود و نسیمی گرم و لطیف - همچون روح یک معبد متروک که در محراب پنهانی آن، خیال راهبی بزرگ نقش بر زمین شده و زمزمه دردآلود نیایش مناره تنها و غریب آنرا به لرزه می آورد - هر لحظه پیام الهام های تازه آسمانهای دیگر و سرزمینهای دیگر و عطر گلهای مرموز و جانبخش بوستانهای دیگر را به همراه دارد و خود را، به مهر و عشوه ای بازیگر و شیرین و شوخ، هر لحظه، بر سر و روی این دو می زند عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی « فهمیدن » و « اندیشیدن » نیست اما دوست داشتن، در اوج معراجش از سرحد عقل فراتر می رود و فهمیدن و اندیشیدن را نیز از زمین می کند و با خود به قله بلند اشراق می برد عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند و دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در « دوست » می بیند و می یابد عشق یک فریب بزرگ و قوی است و دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا کردن عشق بینایی را می گیرد و دوست داشتن می دهد عشق خشن است و شدید و در عین حال ناپایدار و نامطمئن و دوست داشتن لطیف است و نرم در عین حال پایدار و سرشار اطمینان عشق همواره با شک آلوده است و دوست داشتن سراپا یقین است و شک ناپذیر از عشق هر چه بیشتر می نوشیم، سیراب تر می شویم و از دوست داشتن هر چه بیشتر، تشنه تر عشق هر چه دیرتر می پاید کهنه تر می شود و دوست داشتن نوتر عشق نیرویی است در عاشق، که او را به معشوق می کشاند و دوست داشتن جاذبه ای است در دوست که دوست را به دوست می برد عشق، تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست عشق یک اغفال بزرگ و نیرومند است تا انسان به زندگی مشغول گردد و به روزمرگی - که طبیعت سخت آن را دوست میدارد - سرگرم شود و دوست داشتن زاده وحشت از غربت است و خودآگاهی ترس آور آدمی دراین بیگانه بازار زشت و بیهوده عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن عشق غذا خوردن یک حریص گرسنه است و دوست داشتن
همزبانی در سرزمین بیگانه یافتن>> است>>
اين يك ماجراي واقعي است
:سالها پيش ' در كشور آلمان ' زن و شوهري زندگي مي كردند.آنها هيچ گاه صاحب فرزندي نمي شدند
.يك روز كه براي تفريح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل رفته بودند ' ببر كوچكي در جنگل ' نظر آنها را به خود جلب كرد
.مرد معتقد بود : نبايد به آن بچه ببر نزديك شد
.
ادامه مطلب...
آسمان را ميتكاند، ماه را بو ميكرد و ستارهها را زير و رو .
او ميگفت: ( خدا حتماً يك جايي همين جاهاست) و دنبال تخت بزرگي ميگشت به نام
عرش، كه كسي بر آن تكيه زده باشد. او همه آسمان را گشت اما نه تختي بود و نه كسب.
نه ردپايي روي ماه بود و نه شانهاي لاي ستارهها
پايش افتاد. زمين پهناور بود و عميق. پس جا داشت كه خدا را در خود پنهان كند.
زمين را كند، ذره ذره و لايه لايه و هر روز فروتر رفت و فروتر.
نه بالا نه زمين و نه آسمان. خدا را پيدا نكرد. اما هنوز كوهها مانده بود. درياها و
دشتها هم. پس گشت و گشت و گشت.
لاي همه قلوه سنگها و قطره قطره آبها را .اما خبري نبود، از خدا خبري نبود.
نا اميد شد از هرچه گشتن بود و هرچه جست و جو. آن وقت نسيمي وزيدن گرفت.
شايد نسيم فرشته بود كه ميگفت خسته نباش كه خستگي مرگ است.هنوز مانده است ،
وسيعترين و زيباترين و عجيبترين سرزمين هنوز مانده است. سرزمين گمشدهاي كه
نشانياش روي هيچ نقشهاي نيست.
و تازه او خودش را ديد، سرزمين گمشده را ديد. نسيم دريچه كوچكي را گشود.
راه ورود تنها همين بود و او پا بر دلش گذاشت و وارد شد. خدا آنجا بود.
بر عرش تكيه زده بود و او تازه دانست عرشي كه در پياش بوده همين جاست.
سالها بعد وقتي كه او به چشمهاي خود برگشت، خدا همهجا بود، هم در آسمان و
هم در زمين. هم زير ريگهاي دشت و هم پشت قلوهسنگهاي كوه،
آرزوي نداشته بر باد نمي رود .
گوش خسته عاشق خداحافظي است .
پرنده گربه را سر به هوا مي كند .
قطرات باران در آغوش هم آب مي شوند .
عمر پائيز صرف پرپر كردن گلها مي شود .
آينه يك تنه در مقابل همه ايستادگي مي كند .
زندگي بدون آب از گلوي ماهي پائين نمي رود .
اگر مرگ نباشد تعداد خودكشي سر به فلك مي زند .
به عقيده گربه خوشمزه ترين ميوه درخت پرنده است .
لحظات گذران ، زنگوله قلب را به صدا در مي آورند .
مطالعه د رگورستان احتياج به ورق زدن سنگ قبرها ندارد .
قطره باران در مركز دايره اي كه روي آب ترسيم ميكند ناپديد مي شود .
با دسته گلي به شادابي حاصل جمع شكوفه هاي بهاري به استقبالت مي شتابم .
پرنده غمگين آوازي مي خواند كه شكوفه شاداب بهاري به ياد گل پرپر شده مي افتد .
الو ميخوام حرف بزنم اين دفعه شوخي ندارم
نه نمي خوام تهديد كنم يا سر كارت بزارم
اين بار اخره كه من دارم با تو حرف مي زنم
خوب گوش بده به حرف من
من دارم از اينجا مي رم
يه روز واست جون مي دادم فقط تو رو مي خواستمت
حالا ازت سير شدم و ديگه كنار گذاشتمت
صداي پاي تو ديگه براي من يه عادته
حرفاي عاشقونمون تمامش از شكايته
مي خوام بهت بگم برو دل به دل يكي ببند
بدش بشين كنارشو به عشق من فقط بخند
زياده مثل تو واسم كه جون ميدن براي من
برو با اون غريبه كه تورو گرفته از دلم
به اون كه صاحبت شده خيالي عاشقت شده
بزار بگم مباركه به اوني كه كنارته
بزار بگم مباركه به اوني كه كنارته
حرفام ديگه تموم شده چيزي نمونده كه بگم
ميخوام كه تنهات بزارم
از اين به بعد نه تو نه من
عشق یعنی بعبارتی کشیدن انتظار
عشق یعنی بعبارتی که ماندن، نه فرار
اگه تو انتظار کشیدنات معنی عشق رو فهمیدی بدون که عشق پاکی داری
اگه توی انتظار به مشکل برخورد کردی و فرار نکردی و موندی بدون که یه دل داری که وسعتش از زمین تا حریم کبریاست
بیشترین کسی که دوستش دارم اوست....
اوست که همه وجودم شعله ور به عشق اوست....
اوست که عشق را از او آموختم و دوست داشتن را با اون تجربه کردم....
اوست که دوستش دارم وبه خاطر عشق به او نفس می کشم.....
بی او زندگی برایم همچون صحرایی سوزان و خشک است و آفتاب را بی
او خاموش می بینیم...
عشق؟!
از یک اندیشمندی شنیدم : عشق سخت ترین قافیه است.
نظر شما چیه؟
پی پی نوشت:لاگ بهتراست موجز و گویا باشد.
پی پی نوشت تر:کسی می تونه برای من یک شعر با قافیه عشق بیاره؟
نتیجه گیری :شاید در پست های بعدی نوشتم.
من از مهتاب می آیم
آمده ام غرورم را بردارم
غروری که زیر پای تاریکی
شکست و شکست
و به قلبم
آه که چه غمها نشست و نشست
من از دریا می آیم
آمده ام عشق را بردارم
عشق دو ماهی
از تنگ بیرنگ تباهی
من از ابرهای بارانی
من از آسمان می آیم
تا بوسه های نفسم را
از گونه های هوس بردارم
من برآنم که بادها را برانم
راز ها را بدانم
ساز ها را بخوانم
آری، من عشق را خواهانم
من خواستن را خواهانم
به دور از یادهای زودگذر
به دور از هر آنچه نامش دروغ است
آری
من از شبها، من از دریا، من از ابرها
من از آخرین قصه
برای عشق می آیم
از من دور شوید ای آدمکهای دروغین
من غرورم را به بادها نخواهم سپرد
...............................................................
. شعر از امید_ 1386/02/16 _ ساعت 8:20 شب.
...............................................................
من باید بگم كه وقتی شما چیزی را می نویسید برای معروفیت وبلاگ و اینكه وبلاگ بینندگانی داشته باشد در چند وبلاگ تازه( كه وقتی به سایت بلاگفا مراجعه می فرایید با عنوان وبلاگهای به روز شده نماینگر است)نظر دهید كه مطلب شما نظراتی داشته باشد و اگر شما اجازه می دهید تا من این كار را برا شما انجام دهم چون برای من خیلی راحت تر است و من وقت زیاد تری دارم.
مطلب دیگر این است كه وقتی مطلبی را می نویسید حتما برای ان عنوان مطلب بگزارید
با امید مو فقیت برای تك تك شما نوا شریفی.
خوبی؟
می بخشید من یه مدتی نبودم
می دونید اخه تو یه حالت بد قرار گرفته بودم
حالا بهتر شد
من باید اول با تمام گروه عشقیان كنفرانسی در مورد وب بگزارم
بعد اپ امروز:اموزش
پدرم به من یاد داد چطور زندگی كنم
بهم یاد داد كه با همسایه هایم خوب باشم
با مردم درست رفتار كنم
احترام همه كس را بگیرم
خوب زندگی كنم
دزدی نكنم
به مال مردم چشم نداشته باشم
ولی هیچ وقت به من یاد نداد برای خودم زندگی كنم
خدانگهدار.


قصه از کجا شروع شد
از گل و باغ و جوونه
از صدای مهربونو یه سلام عاشقونه...
ای سلام عاشقونه
ای عزیز آشیونه
عشقمون کاشکی همین جوری بمونه...

من و سمیرا و دلشوره
من و سمیرا و کافی شاپ
من و سمیرا و آب پرتقال!
من و سمیرا و سان شاین!
من و سمیرا و کیک شکلاتی!
من وسمیرا و نگاه
من و سمیرا و لبخند
من و سمیرا و سکوت
من و سمیرا و نوازش
من و سمیرا و بوسه
من وسمیرا و واژه های در قفس
من و سمیرا و وداع
من و سمیرا و بارون...

آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه نا پیداست
من دیگر به پایان نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست...

در مورد امروز هیچ حرفی نمی تونم بزنم
هم خوبم هم بد
یه حال عجیبی دارم
دارم تو عالم برزخ دست و پا می زنم
نمی دونم چم شده
حوصله ندارم...
چی می شد الان می رفتیم به ده سال دیگه؟
یا حداقل پنج سال دیگه
حتی یک سال دیگه...
احساس می کنم معلقم
جای ثابتی ندارم
دلم می خواد زیر پاهام محکم باشه...
وای باز دارم چرت و پرت می گم
مزخرفاتم شروع شد
در ساعت هشت شب....

در هراسم
که چون زمان
از پی روزها و دقیقه ها
" عشق " را
که اول دلیل هستی بود
از یاد ببرم
وفراموش کنم که
زمین
بعد از هزاران سال
هنوز
مشق عشق می کند...!!!
سهم من از انتظار ، دل تنگی است به وسعت دریا ، نگاهی مه آلود به آسمان نیاز و جمعه هایی که در حسرت دیدار تو از پی هم میگذرند و. از دورترین نقطه این کره خاکی نام تو را فریاد میزنم .
ای آسمانی ترین زمینی ها !
صدای دلتنگی ام را بشنو !

به خدا دوستت دارم
تو بیا و مرهمم باش توی سرما مثل خورشید
اگه تلخیم اگه شیرین اگه خندون اگه غمگین
اگه یه ماهی تنها تو حبابیم تو بلور ها
کار و غصه ها می ذاریم واسه بودن همو داریم
واسه بودن همو داریم
دل من یه دنیا درده دل تو یه دنیا امید
تو بیا و مرهمم باش توی سرما مثل خورشید
دل من دریای عشقه دل تو یه دریا دیگه
دریا پشت سر می ذارم تا بگی دلت چی می گه
اگه تلخیم اگه شیرین اگه خندون اگه غمگین
اگه یه ماهی تنها تو حبابیم تو بلورها
کار و غصه ها می ذاریم واسه بودن همو داریم
واسه بودن همو داریم
دل من یه دنیا درده دل تو یه دنیا امید
تو بیا و مرهمم باش توی سرما مثل خورشید
اگه تلخیم اگه شیرین اگه شادیم اگه غمگین
اگه یه ماهی تنها تو حبابیم تو بلورها
کار و غصه ها می ذاریم واسه بودن همو داریم
واسه بودن همو داربم
تنهایی را دوست دارم چون بي وفا نيست.
تنهایی را دوست دارم چون تجربه اش كرده ام.
تنهایی رادوست دارم چون عشق دروغين درآن نيست.
تنهایی را دوست دارم چون خدا هم تنهاست.
تنهایی را دوست دارم چون در خلوت وتنهائيم در انتظار خواهم
گريست وهيچ كس اشكهايم را نمي بيند
تا تو رفتي همه گفتند
از دل برود هر آنکه از ديده برفت
وبه ناباوری و غصه من خنديدن
آه ای رفته سفرکه دگر باز نخواهی برگشت
کاش می آمدی و می ديدی
که در اين عرصه دنيای بزرگ
چه غم آلوده جدايی هايی ست
و بدانی که....
از دل نرود هر آنکه از ديده برفت
دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است.تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود پريشان شد و آشفته عصباني. نزد خدا رفت تا روز هاي بيشتري از خدا بگيرد داد زد و بد و بيراه گفت،خدا سكوت كرد،آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد،جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت،خدا سكوت كرد كفر گفت و سجاده دور انداخت خدا سكوت كرددلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد،خدا سكوتش را شكست و گفت:«عزيزم يك روز ديگر هم رفت،تمام روز را به بد و بيراه گفتن وجار و جنجال از دست دادي،تنها يك روز ديگر باقي است بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن!»
لابه لاي حق حقهايش گفت فقط يك روز؟با يك روز چكار مي توان كرد؟ خدا گفت:«آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند گويي هزار سال زيسته است و انكه امروز را در نمي يابد هزاران يال هم به كارش نمي آيد».
و آنگاه خداوند سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت:«حال برو و زندگي كن»!





بذار این شونه ی نمناک تکیه گاه گریه ها شه
بذار این خسته بیافته تا شاید دوباره پاشه
گریه کن دلت سبک شه من فدای گریه هاتم
تو رو تنها نمی ذارم تا همیشه پا به پاتم
زیر بارون نگاهت غسل تعمید بهانه ست
میری اما بر می گردی این سفر چه عاشقانست
حالا من اینجا می مونم چشم به راهت تا همیشه
واسه این دل شکستم هیشکی مثل تو نمیشه
اگه یار من تو باشی کسی رو دیگه نمی خوام 
دوست دارم که توی عشقت بسوزم تا که فنا شم 
دوست دارم که زندگـیـمـو بریـزم بـه زیـر پـاهات 
از همـون روزی کـه قلـبم اسیر و دربـه درت شـد 
تـو با ایـن هـمه بـزرگـی دل ما رو نشـکسـتـی 
همه ی زندگی مـن فـدای یـه تـار مـوهات 



