





چه غم انگیز
چه غم انگیز است پرستو به امید بهار كوچ می كند
چه غم انگیز است پرستو در قفس است
این پرستو شاید تو هستی كه تمام زندگیمی
این غم شاید عشق تو باشد
چرا غم تا وقتی شادی هست
ولی تو به من می گویی برو دیوانه
این ماجرای عشق هر روز من است
ای وای بر من
خدانگهدار.
در زمانهاي بسيار قديم هنوز پاي بشر
به زمين نرسيده بود ، فضيلتها و تباهيها
در همه جاشناور بودند . آنها از بيكاري
خسته شده بودند . روزي همه فضائل و تباهيها
دور هم جمع شدند ، خسته تر و كسل تر از
هميشه ، ناگهان ذكاوت ايستادو گفت : بياييد يك
بازي كنيم . مثلآ قايم باشك . همه از اين
پيشنهاد شاد شدند و ديوانگي فورآ فرياد زد
من چشم ميگذارم و از آنجائيكه هيچ كس نمي
خواست بدنبال ديوانگي بگردد ، همه قبول
كردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها
بگردد . ديوانگي جلوي درختي رفت و چشم هايش
رابست و شروع به شماردن كرد ... يك ... دو ... سه
... همه رفتند تا جايي پنهان شوند ! لطافت
خود را به شاخ ماه آويزان كرد ، خيانت داخل
انبوهي از زباله پنهان شد ، احصالت در
ميان ابرها مخفي شد ، هوس به مركز زمين رفت ،
طمع داخل كيسه اي كه خودش دوخته بود مخفي
شد و ديوانگي مشغول شماردن بود ،
هفتادونه ... هشتاد ... هشتادو يك ... . همه پنهان شده
بودند بجز عشق كه همواره مردد بود و نمي
توانست تصميم بگيرد و جاي تعجب هم نيست
چون همه مي دانيم پنهان كردن عشق مشكل است .
در همين حال ديوانگي به پايان شمارش مي
رسيد ، نودو پنج ... نود و شش ... نودو هفت ...
هنگامي كه ديوانگي به صد رسيد عشق پريد و در
بين يك بوته گل رز پنهان شد . ديوانگي
فرياد زد دارم ميام و اولين كسي را كه پيدا
كرد تنبلي بود ، زيرا او تنبلي اش آمده بود
جايي پنهان شود و لطافت را يافت كه از شاخ
ماه آويزان شده بود ، دوروغ ته درياچه ،
هوس در مركز زمين ، يكي يكي همه را پيدا
كرد ، بجز عشق . او از يافتن عشق نا اميد شده
بود . حسادت در گوشهايش زمزمه كرد ، تو فقط
بايد عشق را پيدا كني و او پشت گل رز است .
ديوانگي شاخه چنگ مانندي را از درخت كند
و با شدت و هيجان زياد آن را در بوته گل رز
فرو كرد و دوباره و دوباره تا اينكه
باصداي نا له اي متوقف شد . عشق از پشت بوته
بيرون آمد با دستهايش صورت خود راپوشانده
بود و از انگشتانش قطرات خون بيرون ميزد .
شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او
نمي توانست جايي را ببيند . او كور شده بود
، ديوانگي گفت : من چه كردم ، من چه كردم ،
چگونه مي توانم تورا درمان كنم . عشق پاسخ
داد : تو نمي تواني مرا درمان كني ، اما
اگر مي خواهي كاري بكني ، راهنماي من باش،
و اينگونه است كه از آنروز به بعد عشق كور
است و ديوانگي همواره با اوست.....
خدايا : من گمشده ي درياي متلاطم روزگارم و تو بزرگواري ! پس اي خدا! هيچ مي داني که بزرگوار آن است که گمشده اي را به مقصد برساند ؟ تا ابد محتاج ياري تو ، رحمت تو ، توجه تو ، عشق تو ، گذشت تو ، عفو تو ، مهرباني تو ، و در يک کلام ... محتاج توام
*
*********************************
*
داشتيم تو جاده ميرفتيم که چشمم افتاد به يه تابلو که روش نوشته بود : دوســت داشـــتن دل ميـــخواد نه دليـــل
********************************
*
باران باش :
زيرا در هنگام بارش گل سرخ و علف هرز از برايش به يک معناست
******************************
**
*****************************
***
عشق يعني فوتبال...
اگه يه نفر وارد غشق دو نفر بشه، آفسايد ميشه.
اگه يه نفر به ديگري توهين كنه، خطا ميشه، كارت زرد ميگيره!
اگه يه نفر به ديگري خيانت كنه، كارت قرمز ميگيره، بايد از بازي بره بيرون!!!
دو نيمه هم داره: يك نيمه پسره، يك نيمه دختره.
************************
**
اگه كسي ديونه ات بود، عاشقش باش. اگه عاشقت بود، دوستش داشته باش. اگه دوستت داشت، بهش علاقه نشون بده. اگه بهت علاقه نشون داد فقط يك لبخند بزن.
*************************
*
اگر كليد قلبي را نداري قفلش نكن اگر خداحافظي در راه است سلام نكن اگر دستي را گرفتي رهايش نكن دفتري که بسته شد ديگه بازش نکنيد قلبي که شکسته شد ديگه نآزش نکنيد
****************************
**
هوس بازان کسی را که زیبا است دوست دارند اما عاشقان کسی را که دوست دارند زيبا می ببنند
*****************************
***
خدایا آنکس که در تنهاترین تنهاییم تنهای تنهایم گذاشت به حق تنهاییت در تنها ترین تنهاییش تنهای تنهایش نذار
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()




قلب تقاضای عفو عشق را داشت .
ولی همه ی اعضا با او مخالف بودند.
قلب شروع کرد به طرفداری عشق :
اهای چشم مگر تو نبودی که هر روز اّرزوی دیدن او را داشتی ؟
ای گوش مگر تو نیودی که در اّرزوی شنیدن صدایش بودی؟
اهای دست مگر اّرزوی تو دادن دست عهدو پیمان با او نبود ؟
و تو ای پا چه فرسنگها که نپیمودی به خاطر او؟ باز هم مخالف هستید؟
شما چی قضاوت میکنید دوستان ؟

رهگذري ارام از کنارم مي گذرد و بدون حس عشق مي گويد : صبح بخير.... صدايش در صداي باد گم مي شود و به گوش قلبم نمي رسد.
حرفهاي ناتمامي که در کوچه هاي بن بست زندگي اسيرند.ناگهان لحظه غربت مي رسد و تو در ميابي که چقدر زود دير شده.
به تکاپو مي افتي...در غربت بيابان ,در کوچ شبانه پرستوها, در لحظه وصال موج و ساحل دنبال عشق مي گردي.
دير شده خيلي دير.
هر روز دوست داشتن را به فردا مي انداختي و حالا مي بيني ديگر فردا يي وجود ندارد.
سالها چشمت را به رويش بسته بودي و نمي دانستي و يا شايد نمي فهميدي.
امروز حرف حقيقت را باور مي کني ...اما افسوس که خيلي زودتر از انچه فکر مي کردي دير شده

ای که از عشقت گذشتی، رفتنت ایثار نیست
در درویی های عشقت شبهه ی اخبار نیست
گفتی ازعشقت گذشتی، چون که من را عاشقی
فکرکن، در مذهب آیا بی وفایی عار نیست
گفتی از عشقم برو آینده ات روشن شود
بی تو در آینده بودن یک کمی دشوار نیست
گفته ای قسمت نبودش تا که هم بستر شویم
بستر و بالین کجا، درعشق این گفتار نیست
گفته ای در عشق تو هر شب مریضم بی خیال
ملتی از عشق دیدم هیچ کس بیمار نیست
گفتی ای یارم چو کفتر پر بکش، پرواز کن
کفتری بی یار آیا شکل یک کفتار نیست؟
حکم عفوم را زدی امضاء که آزادم کنی
حکم آزادی عاشق چوبه ای جز دار نیست
هی مرا تکرار می کردی برو ای یار خوب
یار را کشتی، نیازش اینهمه تکرار نیست

امشب یکی از بهترین ترانه ها رو براتوون گذاشتم- ترانه ای که MUSTAFA SANDAL آنرا اجرا میکند- اونایی که ترانه رو گوش ندادند میتونن روی لینک زیر کلیک کنن- من که خودم خیلی دوست دارم این آهنگ رو-امیدوارم شما هم دوست داشته باشین
(اگر در ترجمه شعر اشتباهی کردم ببخشید)
http://umidasadi.tripod.com/songs/moonlight.wma
.....................................
Love will surround you
عشق تو را فرا خواهد گرفت
Nobody'll find you in my heart
هیچکس تو را در قلب من پیدا نخواهد کرد
And in my dreams
و در رویاهای من
I'll never let you go
من هرگز ترکت نخواهم کرد
Love will surround you
عشق تو را فرا خواهد گرفت
Nobody'll find you in my soul
هیچکس تو را در روح من پیدا نخواهد کرد
I am with you
من با توام
I'll never let you down
من هرگز اجازه نخواهم داد تو غمگین شوی
Fly away with every little touch from you
من پرواز میکنم با هر احساس کوچک از تو
away imagination takes you there
به تصوری که تو را به آنجا میبرد
in my mind and in my soul I'll be with you
در ذهن و روح من- من با تو خواهم بود
My Love's shining in my heart
عشق من در قلبم نورافشانی میکند
Love is like the moonlight
عشق همانند مهتاب است
And is shining in my heart
و در قلب من می تابد
Everything will be right
همه چیز تکمیل خواهد شد
As long as I'm here with you
تا زمانیکه من با تو هستم
Love is like the moonlight
عشق همانند مهتاب است
And is shining in my heart
و در قلب من می تابد
Even through the darkest nights
حتی از میان تاریک ترین شبها
I'll be there with you
من آنجا با تو خواهم بود
...............................
و باز سکوت میکند.
سکوت میکنم و سکوتم را همصحبت سکوتش؛ و تماشای رقص ناگفتههای همیشه در بند، در آزادی گذر از روی پل دو نگاه. خندهکنان، اشکریزان.
میگویم: "آنگاه که از دوری همبستر درد و بیماری شدم، و هر شب صدای لالایی گریههای بیتابم خوابم میکرد و هر صبح صدای نالههای در خوابم، بیدار، باز عطر امید تنها یکبار دیگر دیدار تو، نگاهدار من بود، نام تو ذکر عبادتهای من و یاد تو آرام دلم"
یاس برمیخیزد و نمیگوید: "مرا بجوی تا راه را بیابی" اما من میشنوم، و به راه میافتد و در تاریکی آینه گم میشود. فریاد میکشم: "با من بمان" ولی نمیشنود. نمیگویم: "بی تو عطش میکشدم" اما میشنود. فریاد میکشد: "راه، بسیار دشوار است" و من نمیشنوم.
آینه دروازه رهایی است. دروازه خروج از شهر گذشتهها، خاطرهها، ناامیدیها، زخمها، دردها، اشتباهات، و خود. تمام آنها که باید از آنها گذشت، و دروازه ورود. ورود به تصویر همان گذشته، همان یادبودها، رنجها، گناهان، اسارت و همان خود. تمام آنها که باید مرور کرد.
یاس آن سوی آینه است و برای رسیدن به لحظه رسیدن، از آینه باید گذشت.
گام بر میدارم و از او میگذرم؛ و دیگر سو...
"از آن زمان كه رنگ نگاهت پریده شد
یك روز بی خبر تو شدی و نیامدی
اما هنوز نبض غزل با تو میزند
بر عكس رسم جاذبه این كاه شوق را
داری به آرزوی خودت میرسی زمان
چیزی به فكر خودكشی انداخت عشق را

حوا در باغ عدن قدم می زد که ابلیس در هیئت مار به او نزدیک شد و گفت : «این سیب را بخور.»
حوا ، آن گونه که خدا به او دستور داده بود ، سر باز زد .
مار اصرار کرد . « این سیب را بخور .باید برای شوهرت زیباتر و دلپذیرتر شوی.>>
حوا گفت : «احتیاجی نیست او کسی را غیر از من ندارد.»
مار قهقهه زد و گفت :«البته که دارد.»
چون حوا حرف مار را باور نکرد ، او حوا را به بالای تپه ای برد که چشمه ای در آن جا بود .
مار گفت :«او این پایین است . آدم او را این جا مخفی کرده است.»
حوا به پایین نگاه کرد و زن زیبایی را در آب دید . آن وقت سیبی را که مار تعارف کرده بود خورد .
پائولو کوئیلو
نميميرند
امروز 2 نفر از من آدرس و شماره تلفن تو رو که این مطلب رو داری میخونی از من گرفتند بيان پيشت
منم دادم . سال ديگه مي يان سراغت
يکيشون خوشبختي بود
اون يکي هم موفقيت
موفق باشید
They are God's gift to you, as you are to them.
تو خانواده خود را انتخاب نمی کنی
آنها هدیه خداوند هستند به تو و تو هدیه خداوندی برای آنها
To love someone means to see them as God intended them.
دوست داشتن یک نفر، یعنی دیدن او به همان صورتی که خدا خواسته است
To love someone is to look into yhe face of God.
دوست داشتن یک نفر یعنی نگاه کردن به چهره خداوند
The hour of departure has arrived,
and we go our ways I to die and you to live.
Which is the better, only God knows.
هنگام جدایی فرا رسیده است. هر کس به راه خود می رود
من می میرم و شما زنده می مانید. تنها خدا می داند کدام بهتر است
Live in such a way that those who know you but
don't know God will come to know God because they know you.
چنان زندگی کن که کسانی که تو را می شناسند، اما خدا را نمی شناسند
به واسطه آشنایی با تو، با خدا آشنا شوند
God is always on the side which has the best football coach.
خدا همیشه طرفدار تیمی است که بهترین مربی را داشته باشد
He who leaveth home in search of
knowledge walketh in the path of God.
کسی که در جستجوی دانش خانه را ترک کند، در راه خدا قدم گذاشته است
A baby is God's opinion that life should go on.
نوزاد مشیت خداست بر ادامه زندگی
Nobody talks so constantly about God as
those who insist there is no God.
هیچ کس بیشتر از کسی که منکر وجود خداست، دائما از خدا حرف نمی زند
You don't cleanse your heart to come to God,
you come to God to cleans your heart.
شما قلب تان را پاک نمی کنید که به سوی خدا بروید
شما به سوی خدا می روید که قلب تان پاک شود
God is not what you imagine or what you think you underestand.
If you underestand you have failed.
خدا آن چیزی نیست که تصور می کنید، یا فکر می کنید که می فهمید
اگر می فهمید در اشتباهید
Fight for the sake of God those that fight against you,
but do not attack them first.
God dose not love the aggresors.
به خاطر خدا با کسانی که بر علیه تو هستند بجنگ
اما تو اول به آنها حمله نکن، خداوند مهاجمین را دوست ندارد
Prayer is conversation with God.
دعا گفتگو با خداست
I have learned to thank God for
answering my prayers with " no " or " not now " .
یاد گرفته ام از خدا تشکر کنم که دعاهایم را با " نه " و " حالا نه " پاسخ می دهد
The sole purpose of this human life in nothing
but the realization of God.
تنها هدف از این زندگی انسانی، شناختن خداست
God, grant me the serenity to accept the things I cannot change,
the courage to change the things I can,
and the wisdome to distinguish the one from the other.
خدایا به من متانت عطا فرما تا آنچه را نمی توانم تغییر دهم، بپذیرم
شهامت عطا فرما تا آنچه را می توانم، تغییر دهم
و عقل عطا کن تا تفاوت میان آن دو را تشخیص دهم
اري باید به خداوند عشق بورزیم و عشق خدائیومون را تقویت کنم
تا عشق او را درک کنیم و آرامش روحمان را در یابیم
**************************************
سلاممممممممممممممم سلامممممممممممممممم
این اولین آپم تو سال ۱۳۸۶ هستش امیدوارم که به دلتون بشینه
انشالله که ساله خوبی داشته باشین
موفق باشین
نظر یادتون نره هاااااااااااااااااااااااااااااااااا![]()
سلام
عشق را نگاه كن چه غم انگیز به پایان می رسد
بیا این دفعه من و تو این كارو نكنیم
تا بتوانیم عاشق باشیم و از موهبت عشق بر خودار باشیم
می گویم بیا با هم باشیم تا ابد برای هم بدون هیچ كس برای هم
از اول روز گفتم كه ماله هم هستیم
بی توجه به حرفها!بی توجه به اطراف ات عاشقانه با من زندگی كن
ولی تو باز هم می خندی و می گویی چه
بله مزاحم
همین را تكرار می كنی
خدانگهدار

مینشینم
رو به یاس میکنم و چشمانم خشکی غریب گونههایم و آشنای همیشگی لبهایم را پایان میدهد
میگویم: "من با تو زندگی کردم، با تو خندیدم، با تو گرییدم، از تو نفس کشیدم و با تو زنده ماندم. از کودکی از روزی که شهر را به یاد دارم در کوچهها، در مدرسه، در خیابان و هر گوشه، هر لحظه و همیشه، در جستجویت گشتم، گشتم و گشتم. شبها در رویا در آنچه از بهشت به یاد دارم، در باغها، در راهها، کنار رودها و دریاها، با تو گشتم، گشتم و گشتم
از تنهاییت در باغ گفتی، گفتم تو که گلی و باغ پر است از گلهای همچون تو. اگر نه به زیبایی و خوشبویی تو، ولی از جنس تو. نه، تنهایی مال تو نیست، تنهایی مال این باغبان پیر و خسته است که خوب میداند باغبانی را هم نمیداند. از ترس همین نیز، آن یک شاخه گل یاس را هم که تمام خاطرهاش از آسمان است، در آن یک وجب باغچهاش که تمام زمینش از کویر سرخ دل است، نمیکارد، که مبادا
گل یاس از ته دل، همانجا که داغ اسمت هنوز تازه است و از سوزش، عطر یاس برمیخیزد، دوستت دارم. با دانهدانه های از هم گسیخته وجودم، یکصدا دوستت دارم
دوستت دارم، آنگونه که باز، آزاد و رها، بالها را باز و از میان ابرها راه را باز و باز پرواز را در آسمان ساز مینماید. آنچنان که میخواهد بالهای سوختهاش را مرهم گذارد و پر کشد تا بالا. آنقدر بالا که سایهاش، بزرگی روحش را بر زمین نقاشی کند و در آن سایه سوزان آفتاب را از سر تمام یاسها کم کند
تو سرکشی من را دیدی، ولی غرورت را نه. باز به سرم دست نوازش کشیدی، میخواهم آن دست را ببوسم. دستی که زندگی میبخشد. دستی که آب تشنگی من از لای انگشتانش میچکد
دستی که در دست دیگر خداست و من شبهای تنهایی دستم را در دست خدا میگذارم تا با دست دیگرش، نوازشش کنم
دستی که ارزشمندترین گمشدههایم را یافت و در پس کوچههای نوازش پنهان کرد، تا برده رنج خود بیابم گنج را، در پشت کوه دوری، در
