تبليغاتX
گروه عشق

در غروب یه روز شنبه غمگین، پرنده ای که برای پیدا کردن غذا، راهی طولانی رو سپری کرده بود، در مسیر بازگشت هنگام عبور از اتوبان با ماشینی در حال حرکت برخورد می کنه و می میره!
 
پرندگان هم احساس دارن ! پرنده دیگری ( احتمالا جفت پرنده مرده ) با دیدن این صحنه با هل دادن پرنده
مرده به جلو سعی می کنه که به اون کمک تا از وسط اتوبان خارج بشه و تا از اونجا دور بشن!
 
مدتی نمی گذره که اتومبیلی دیگه ای به سمت پرنده مرده می یاد و اونو به وسیله باد چند قدم اون طرفتر
 پرتاب می کنه ، بطوریکه پرنده مرده به پشت میفته ! پرنده دومی دوباره سعی خودشو آغاز می کنه و می خواد که اونو برگردونه که بتونه پرواز کنه و از اونجا نجات پیدا کنه!
 
پرنده دومی وقتی اونو بر می گردونه فریاد می زنه که : چرا بلند نمیشی؟
(این همون عکسیه که تو اینترنت قبلا دیده بودم و بودید ! )
 
 
اما پرنده مرده دیگه صدای اونو نمی شنوه ! پرنده دومی بازهم سعی می کنه که پرنده مرده رو از جاش بلند کنه!
 
 
ماشینها یکی پس از دیگری در حال عبور از کنار پرنده مرده بودن و هر کدوم از اونا به سمتی پرتاب می کردن و پرنده دومی به سرعت اونو دوباره به حالت اولش بر می گردوند تا بتونن از اونجا فرار کنن!
 
پرنده دیگه ای نزدیک پرنده دومی می شه و می گه که اون مرده و دیگه باید ازش دل بکنی ! اما پرنده دومی به یاد روزهایی که باهم داشتن بازهم تلاششو می کنه تا یه بار دیگه بتونه پرواز زیبای اونو دوباره ببینه!
پرنده عاشق همه انرژی خودشو مصرف می کنه  اما! ...
 
 
عکاس این عکسها می گه که دیگه نتونسته عکس دیگه ای ازونا بگیره اما دیده که پرنده عاشق جسد معشوقشو به کنار جاده برد و در کنار
 درختی مدتی برای او گریست و سپس جدایی تلخی بین اونا بوجود اومد....
آیا آدما هم می تونن همچین کار مشابهی رو انجام بدن ؟...
 
+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 11:52  توسط مهروص  | 



چه غم انگیز 

چه غم انگیز است پرستو به امید بهار كوچ می كند

چه غم انگیز است پرستو در قفس است

این پرستو شاید تو هستی كه تمام زندگیمی

این غم شاید عشق تو باشد

چرا غم تا وقتی شادی هست

ولی تو به من می گویی برو دیوانه

این ماجرای عشق هر روز من است

ای وای بر من

خدانگهدار.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 20:7  توسط نوا   | 



در زمانهاي بسيار قديم هنوز پاي بشر 

به زمين نرسيده بود ، فضيلتها و تباهيها
 
در همه جاشناور بودند . آنها از بيكاري
 
خسته شده بودند . روزي همه فضائل و تباهيها
 
دور هم جمع شدند ، خسته تر و كسل تر از
 
هميشه ، ناگهان ذكاوت ايستادو گفت : بياييد يك
 
بازي كنيم . مثلآ قايم باشك . همه از اين
 
پيشنهاد شاد شدند و ديوانگي فورآ فرياد زد
 
من چشم ميگذارم و از آنجائيكه هيچ كس نمي
 
خواست بدنبال ديوانگي بگردد ، همه قبول
 
كردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها
 
بگردد . ديوانگي جلوي درختي رفت و چشم هايش
 
رابست و شروع به شماردن كرد ... يك ... دو ... سه
 ...
همه رفتند تا جايي پنهان شوند ! لطافت
 
خود را به شاخ ماه آويزان كرد ، خيانت داخل
 
انبوهي از زباله پنهان شد ، احصالت در
 
ميان ابرها مخفي شد ، هوس به مركز زمين رفت ،
 
طمع داخل كيسه اي كه خودش دوخته بود مخفي
 
شد و ديوانگي مشغول شماردن بود ،
 
هفتادونه ... هشتاد ... هشتادو يك ... . همه پنهان شده
 
بودند بجز عشق كه همواره مردد بود و نمي
 
توانست تصميم بگيرد و جاي تعجب هم نيست
 
چون همه مي دانيم پنهان كردن عشق مشكل است .
 
در همين حال ديوانگي به پايان شمارش مي
 
رسيد ، نودو پنج ... نود و شش ... نودو هفت ...
 
هنگامي كه ديوانگي به صد رسيد عشق پريد و در
 
بين يك بوته گل رز پنهان شد . ديوانگي
 
فرياد زد دارم ميام و اولين كسي را كه پيدا
 
كرد تنبلي بود ، زيرا او تنبلي اش آمده بود
 
جايي پنهان شود و لطافت را يافت كه از شاخ
 
ماه آويزان شده بود ، دوروغ ته درياچه ،
 
هوس در مركز زمين ، يكي يكي همه را پيدا
 
كرد ، بجز عشق . او از يافتن عشق نا اميد شده
 
بود . حسادت در گوشهايش زمزمه كرد ، تو فقط
 
بايد عشق را پيدا كني و او پشت گل رز است .
 
ديوانگي شاخه چنگ مانندي را از درخت كند
 
و با شدت و هيجان زياد آن را در بوته گل رز
 
فرو كرد و دوباره و دوباره تا اينكه
 
باصداي نا له اي متوقف شد . عشق از پشت بوته
 
بيرون آمد با دستهايش صورت خود راپوشانده
 
بود و از انگشتانش قطرات خون بيرون ميزد .
 
شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او
 
نمي توانست جايي را ببيند . او كور شده بود
 
، ديوانگي گفت : من چه كردم ، من چه كردم ،
 
چگونه مي توانم تورا درمان كنم . عشق پاسخ
 
داد : تو نمي تواني مرا درمان كني ، اما
 
اگر مي خواهي كاري بكني ، راهنماي من باش،
 
و اينگونه است كه از آنروز به بعد عشق كور
 
است و ديوانگي همواره با اوست.....

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 1:1  توسط محمد حسین  | 



جوهره آفرينش مفرد است. و اين جوهره عشق نام دارد . عشق نيرويي است كه ما را بار ديگر به هم مي پيوندد تا تجربه اي را كه در زندگي هاي متعدد و در مكان هاي متعدد جهان پراكنده شده است ، بار ديگر متراكم كند . ما مسئول سراسر زمينيم ، چرا كه نمي دانيم بخشهاي ديگر ما كه از آغاز زمان وجود ما را تشكيل مي داده اند ، حالا كجايند ، اگر خوب باشند كه ما هم خوشبختيم . اگر بد باشند ، هر چند ناهشيار، از بخشي از اين درد ، رنج مي بريم . اما بالاتر از هر چيز ، مسئول آنيم كه در هر زندگي دست كم يكبار ، با بخش ديگر خود كه سر راه ما تجلي مي كند ، يگانه شويم . حتا اگر فقط براي چند لحظه باشد . چون اين لحظات عشقي چنان عظيم به همراه دارد كه بقيه روزگار ما را توجيه مي كند . همين طور مي توانيم بگذاريم كه بخش ديگر ما به راهش ادامه دهد ، بي آنكه اين حقيقت را بپذيرد يا حتا دركش كند.
در اين صورت ، براي ملاقات دوباره با او ، نيازمند حلول ديگري هستيم . و به خاطر خود خواهي مان ، به بدترين عذاب محكوم مي شويم . عذابي كه خودمان خلق كرده ايم :
تنهايي ........ 
 
 
   (پائولو كوئيلو)
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 17:59  توسط مهروص  | 



خدايا : من گمشده ي درياي متلاطم روزگارم و تو بزرگواري ! پس اي خدا! هيچ مي داني که بزرگوار آن است که گمشده اي را به مقصد برساند ؟ تا ابد محتاج ياري تو ، رحمت تو ، توجه تو ، عشق تو ، گذشت تو ، عفو تو ، مهرباني تو ، و در يک کلام ... محتاج توام

 

                                 ***********************************

 

داشتيم تو جاده ميرفتيم که چشمم افتاد به يه تابلو که روش نوشته بود : دوســت داشـــتن دل ميـــخواد نه دليـــل

                             *************************************

 

باران باش :
زيرا در هنگام بارش گل سرخ و علف هرز از برايش به يک معناست

 

                        ************************************

 

خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگيره بي بهونه مي باره ... به كسي توجه نمي كنه ... از كسي خجالت نمي كشه ... مي باره و مي باره و ... اينقدر مي باره تا آبي شه ... ‌آفتابي شه ...!!! کاش ... کاش مي شد مثل آسمون بود ... كاش مي شد وقتي دلت گرفت اونقدر بباري تا بالاخره آفتابي شي ... بعدش هم انگار نه انگار كه بارشي بوده
                     **************************************

 

عشق يعني فوتبال...
اگه يه نفر وارد غشق دو نفر بشه، آفسايد ميشه.
اگه يه نفر به ديگري توهين كنه، خطا ميشه، كارت زرد ميگيره!
اگه يه نفر به ديگري خيانت كنه، كارت قرمز ميگيره، بايد از بازي بره بيرون!!!
دو نيمه هم داره: يك نيمه پسره، يك نيمه دختره.

 

                            ******************************

اگه كسي ديونه ات بود، عاشقش باش. اگه عاشقت بود، دوستش داشته باش. اگه دوستت داشت، بهش علاقه نشون بده. اگه بهت علاقه نشون داد فقط يك لبخند بزن.

 

                         *********************************

 

اگر كليد قلبي را نداري قفلش نكن اگر خداحافظي در راه است سلام نكن اگر دستي را گرفتي رهايش نكن دفتري که بسته شد ديگه بازش نکنيد قلبي که شکسته شد ديگه نآزش نکنيد

 

                         ***********************************

 

هوس بازان کسی را که زیبا است دوست دارند اما عاشقان کسی را که دوست دارند زيبا می ببنند

 

                          ************************************

 

خدایا آنکس که در تنهاترین تنهاییم تنهای تنهایم گذاشت به حق تنهاییت در تنها ترین تنهاییش تنهای تنهایش نذار

 

                                  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 13:18  توسط زهرا  | 



هميشه اينگونه بوده است:
کسي را که خيلي دوست داري، زود از دست مي دهي پيش از آنکه خوب نگاهش کني.   پيش از آنکه  تمام حرفهايت را به او بگويي ، پيش از آنکه همه لبخندهايت را به او نشان بدهي  مثل پروانه اي زيبا، بال ميگيرد و دور مي شود ، فکر مي کردي ميتواني تا آخرين روزي که زمين به دور خود مي چرخد و خورشيد از پشت کو ه ها سرک مي کشد در کنارش باشي .
هميشه اين گونه بوده است:
کسي که از ديدنش سير نشده اي زود از دنياي تو ميرود ، وقتي به خودت مي آيي که حتي ردي از او در خيابان نيست فکر مي کردي ميتواني با او به همه باغها سر بزني ، هنوز روزهاي زيادي بايد با او به تماشاي موجها مي رفتي ، هنوز ساعتهاي صميمانه اي بايد با او اشک مي ريختي
هميشه اين گونه بوده است:
وقتي از هر روزي بيشتر به او نياز داري ، وقتي هنوز پيراهن خوشبختي را کا ملا بر تن نکرده اي ، وقتي هنوز ترانه هاي عاشقي را تا آخر با او نخوانده اي  ناباورانه او را در کنارت نمي بيني ،  فکر مي کردي دست در دست او خنده کنان به آن سوي نرده هاي آسمان خواهي رفت تا صورتت را  پر از بوسه و نور کند .
هميشه اين گونه بوده است:
او که ميرود ، او که براي هميشه مي رود آنقدر تنها مي شوي که نام روزها را فراموش ميکني ، از عقربه هاي ساعت ميگريزي و هيچ فرشته اي به خوابت نمي آيد
 
راستي اگر هنوز او نرفته ؛ اگر هنوز باد همه شمعهايت را خاموش نکرده ؛ اگر هنوز مي تواني برايش يک گل بفرستي  و غزلي از حافظ بخواني پس قدر تک تک نفسهايش را بدان
 
مثل اين است كه شب نمناك است.
ديگران را هم غم هست به دل،
غم من، ليك، غمي غمناك است.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 17:31  توسط مهروص  | 



 
قاضی عقل و عشق محکوم تبعید به دورترین نقطه مغز شده بود ( یعنی فراموشی)
قلب تقاضای عفو عشق را داشت .
ولی همه ی اعضا با او مخالف بودند.
قلب شروع کرد به طرفداری عشق :
اهای چشم مگر تو نبودی که هر روز اّرزوی دیدن او را داشتی ؟
ای گوش مگر تو نیودی که در اّرزوی شنیدن صدایش بودی؟
اهای دست مگر اّرزوی تو دادن دست عهدو پیمان با او نبود ؟
و تو ای پا چه فرسنگها که نپیمودی به خاطر او؟ باز هم مخالف هستید؟

شما چی قضاوت میکنید دوستان ؟
 
 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 22:52  توسط سارا  | 



 
مي انديشم زندگي روياييست و بال و پري دارد به اندازه عشق....بيانديش اندازه عشق در زندگيت چقدر است؟در کجاي زندگيت است؟ ..دلم به حال عشق مي سوزد.چرا سالهاست کسي را عاشق نديدم؟.....مگر نمي دانيم براي هر کاري عشق لازم است  
رهگذري ارام از کنارم مي گذرد و بدون حس عشق مي گويد : صبح بخير.... صدايش در صداي باد گم مي شود و به گوش قلبم نمي رسد.
 
زمان مي گذرد و در انتهاي راه مي فهمي چقدر حرف نگفته در دل باقي ماند ,حرفهايي که مي توانست راهي به سوي عشق باشد.
حرفهاي ناتمامي که در کوچه هاي بن بست زندگي اسيرند.ناگهان لحظه غربت مي رسد و تو در ميابي که چقدر زود دير شده.
به تکاپو مي افتي...در غربت بيابان ,در کوچ شبانه پرستوها, در لحظه وصال موج و ساحل دنبال عشق مي گردي.
دير شده خيلي دير.

هر روز دوست داشتن را به فردا مي انداختي و حالا مي بيني ديگر  فردا يي وجود ندارد.
سالها چشمت را به رويش بسته بودي و نمي دانستي و يا شايد نمي فهميدي.
امروز حرف حقيقت را باور مي کني ...اما افسوس که خيلي زودتر از انچه فکر مي کردي دير شده

 
آن كس كه لذت يك روز زيستن و عاشق بودن را تجربه كنه ، انگار كه هزار سال زيسته و آنكه امروزش رو قدر نميدونه ، هزار سال هم به كارش نمي آد

 
اگه بگن يه روز واسه زندگي کردن فرصت دارين اگه اعلام کنن دنياداره تموم ميشه تمام خطوط تلفن اشغال ميشه واسه دوستت دارم گفتن ها يعني در آخرين لحظات تازه به اون کسي که دوستش داريم ابراز علاقه ميکنيم

 
در همان يك روز دست بر پوست درخت مي كشين... روي چمن ميخوابين .... كفش دوزك ها رو تماشا ميکنين....سرتونو را بالا ميگيرين ... و ابرها را ميبينين ...انگار که بار اوله اون هارو ميبينين و به آنهائي كه نميشناسين سلام ميکنين ...غصه نبايد بخورين ...وگرنه همين يه روز رو هم با غصه خوردن از دست ميدين ....

 
شما در همان يك روز آشتي ميکنين ومي خندين مي بخشين....تازه ميفهمين عاشق بودين و نميدونستين ...اين قدر که غرق در زندگي بودين هيچوقت نه به کسي محبت کردين و نه اجازه محبت کردن رو به کسي دادين....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 12:56  توسط مهروص  | 



              

 ای که از عشقت گذشتی، رفتنت ایثار نیست

                                         در درویی های عشقت شبهه ی اخبار نیست

 گفتی ازعشقت گذشتی، چون که من را عاشقی

                                        فکرکن، در مذهب آیا بی وفایی عار نیست

 گفتی از عشقم برو آینده ات روشن شود

                                        بی تو در آینده بودن یک کمی دشوار نیست

 گفته ای قسمت نبودش تا که هم بستر شویم

                                        بستر و بالین کجا، درعشق این گفتار نیست

 گفته ای در عشق تو هر شب مریضم بی خیال

                                        ملتی از عشق دیدم هیچ کس بیمار نیست

 گفتی ای یارم چو کفتر پر بکش، پرواز کن

                                        کفتری بی یار آیا شکل یک کفتار نیست؟

 حکم عفوم را زدی امضاء که آزادم کنی

                                       حکم آزادی عاشق چوبه ای جز دار نیست

 هی مرا تکرار می کردی برو ای یار خوب

                                       یار را کشتی، نیازش اینهمه تکرار نیست

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 11:23  توسط زهرا  | 



امشب یکی از بهترین ترانه ها رو براتوون گذاشتم- ترانه ای که  MUSTAFA SANDAL  آنرا اجرا میکند- اونایی که ترانه رو گوش ندادند میتونن روی لینک زیر کلیک کنن- من که خودم خیلی دوست دارم این آهنگ رو-امیدوارم شما هم دوست داشته باشین

(اگر در ترجمه شعر اشتباهی کردم ببخشید)

http://umidasadi.tripod.com/songs/moonlight.wma

.....................................
Love will surround you

 عشق تو را فرا خواهد گرفت


Nobody'll find you in my heart

هیچکس تو را در قلب من پیدا نخواهد کرد

 
And in my dreams

و در رویاهای من


I'll never let you go

من هرگز ترکت نخواهم کرد 

Love will surround you

 عشق تو را فرا خواهد گرفت


Nobody'll find you in my soul

هیچکس تو را در روح من پیدا نخواهد کرد


I am with you

من با توام

 
I'll never let you down

من هرگز اجازه نخواهم داد تو غمگین شوی 



Fly away with every little touch from you

 من پرواز میکنم با هر احساس کوچک از تو


away imagination takes you there

 به تصوری که تو را به آنجا میبرد


in my mind and in my soul I'll be with you

در ذهن و روح من- من با تو خواهم بود


My Love's shining in my heart

 عشق من در قلبم نورافشانی میکند



Love is like the moonlight

عشق همانند مهتاب است

 
And is shining in my heart

و در قلب من می تابد 


Everything will be right

همه چیز تکمیل خواهد شد

 
As long as I'm here with you

تا زمانیکه من با تو هستم

 

Love is like the moonlight

عشق همانند مهتاب است 


And is shining in my heart

و در قلب من می تابد 

 
Even through the darkest nights

حتی از میان تاریک ترین شبها

 
I'll be there with you

من آنجا با تو خواهم بود

...............................

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 0:15  توسط امید  | 



و باز سکوت می‌­کند.
سکوت می‌­کنم و سکوتم را هم‌­صحبت سکوتش؛ و تماشای رقص ناگفته‌­های همیشه در بند، در آزادی گذر از روی پل دو نگاه. خنده‌­کنان، اشکریزان.

می‌­گویم: "آنگاه که از دوری همبستر درد و بیماری شدم، و هر شب صدای لالایی گریه‌­های بی‌­تابم خوابم می‌­کرد و هر صبح صدای ناله‌­های در خوابم، بیدار، باز عطر امید تنها یکبار دیگر دیدار تو، نگاهدار من بود، نام تو ذکر عبادت‌های من و یاد تو آرام دلم"

یاس برمی‌­خیزد و نمی‌­گوید: "مرا بجوی تا راه را بیابی" اما من می‌­شنوم، و به راه می‌­افتد و در تاریکی آینه گم می‌­شود. فریاد می‌­کشم: "با من بمان" ولی نمی‌­شنود. نمی‌­گویم: "بی تو عطش می‌­کشدم" اما می‌­شنود. فریاد می‌­کشد: "راه، بسیار دشوار است" و من نمی‌­شنوم.

آینه دروازه رهایی است. دروازه خروج از شهر گذشته‌­ها­، خاطره‌­ها، نا­امیدی‌ها، زخم‌­ها، دردها، اشتباهات، و خود. تمام آنها که باید از آنها گذشت، و دروازه ورود. ورود به تصویر همان گذشته، همان یاد­بود­ها، رنج‌­ها، گناهان، اسارت و همان خود. تمام آنها که باید مرور کرد.
یاس آن سوی آینه است و برای رسیدن به لحظه رسیدن، از آینه باید گذشت.

گام بر می‌­دارم و از او می‌­گذرم؛ و دیگر سو...

"از آن زمان كه رنگ نگاهت پریده شد

ابری­ست نقطه نقطه حجم هوای من

یك روز بی خبر تو شدی و نیامدی

در فصل های سرد سفر پا به پای من

اما هنوز نبض غزل با تو می‌­زند

ای تك مخاطب همه شعرهای من

بر عكس رسم جاذبه این كاه شوق را

میرانی از دو قطب خودت كهربای من

داری به آرزوی خودت می‌­رسی زمان

نزدیك می‌­شود به خط انتهای من

چیزی به فكر خودكشی انداخت عشق را

شاید یك اشتباه تو شاید خطای من

اما هنوز نبض غزل با تو می‌­زند..."

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 14:15  توسط امید  | 




 


حوا در باغ عدن قدم می زد که ابلیس در هیئت مار به او نزدیک شد و گفت : «این سیب را بخور.»
حوا ، آن گونه که خدا به او دستور داده بود ، سر باز زد .
مار اصرار کرد . « این سیب را بخور .باید برای شوهرت زیباتر و دلپذیرتر شوی.>>
حوا گفت : «احتیاجی نیست او کسی را غیر از من ندارد.»
مار قهقهه زد و گفت :«البته که دارد.»
چون حوا حرف مار را باور نکرد ، او حوا را به بالای تپه ای برد که چشمه ای در آن جا بود .
مار گفت :«او این پایین است . آدم او را این جا مخفی کرده است.»
حوا به پایین نگاه کرد و زن زیبایی را در آب دید . آن وقت سیبی را که مار تعارف کرده بود خورد .


                                                                                                               پائولو کوئیلو

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 3:28  توسط سارا  | 



باشد که زندگي زندگيست... امروز در دست من و دوش در دست تو! و فردا مال ديگريست.....تنها به ياد آر که روياها
نميميرند

امروز 2 نفر از من آدرس و شماره تلفن تو رو  که این مطلب رو داری میخونی از من گرفتند بيان پيشت
منم دادم . سال ديگه مي يان سراغت
يکيشون خوشبختي بود
اون يکي هم موفقيت
 

موفق باشید

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 11:29  توسط محمد حسین  | 



You don't choose your family.
They are God's gift to you, as you are to them.

تو خانواده خود را انتخاب نمی کنی

آنها هدیه خداوند هستند به تو و تو هدیه خداوندی برای آنها
To love someone means to see them as God intended them.

دوست داشتن یک نفر، یعنی دیدن او به همان صورتی که خدا خواسته است
To love someone is to look into yhe face of God.

دوست داشتن یک نفر یعنی نگاه کردن به چهره خداوند
The hour of departure has arrived,
and we go our ways I to die and you to live.
Which is the better, only God knows.

هنگام جدایی فرا رسیده است. هر کس به راه خود می رود
من می میرم و شما زنده می مانید. تنها خدا می داند کدام بهتر است

Live in such a way that those who know you but
don't know God will come to know God because they know you.
چنان زندگی کن که کسانی که تو را می شناسند، اما خدا را نمی شناسند
به واسطه آشنایی با تو، با خدا آشنا شوند

God is always on the side which has the best football coach.
خدا همیشه طرفدار تیمی است که بهترین مربی را داشته باشد

He who leaveth home in search of
knowledge walketh in the path of God.
کسی که در جستجوی دانش خانه را ترک کند، در راه خدا قدم گذاشته است

A baby is God's opinion that life should go on.
نوزاد مشیت خداست بر ادامه زندگی

Nobody talks so constantly about God as
those who insist there is no God.
هیچ کس بیشتر از کسی که منکر وجود خداست، دائما از خدا حرف نمی زند

You don't cleanse your heart to come to God,
you come to God to cleans your heart.
شما قلب تان را پاک نمی کنید که به سوی خدا بروید
شما به سوی خدا می روید که قلب تان پاک شود

God is not what you imagine or what you think you underestand.
If you underestand you have failed.
خدا آن چیزی نیست که تصور می کنید، یا فکر می کنید که می فهمید
اگر می فهمید در اشتباهید

Fight for the sake of God those that fight against you,
but do not attack them first.
God dose not love the aggresors.
به خاطر خدا با کسانی که بر علیه تو هستند بجنگ
اما تو اول به آنها حمله نکن، خداوند مهاجمین را دوست ندارد

Prayer is conversation with God.
دعا گفتگو با خداست

I have learned to thank God for
answering my prayers with " no " or " not now " .
یاد گرفته ام از خدا تشکر کنم که دعاهایم را با " نه " و " حالا نه " پاسخ می دهد

The sole purpose of this human life in nothing
but the realization of God.
تنها هدف از این زندگی انسانی، شناختن خداست

God, grant me the serenity to accept the things I cannot change,
the courage to change the things I can,
and the wisdome to distinguish the one from the other.
خدایا به من متانت عطا فرما تا آنچه را نمی توانم تغییر دهم، بپذیرم
شهامت عطا فرما تا آنچه را می توانم، تغییر دهم
و عقل عطا کن تا تفاوت میان آن دو را تشخیص دهم

اري  باید به خداوند عشق بورزیم و عشق خدائیومون را تقویت کنم

 تا  عشق او را درک کنیم و آرامش روحمان را در یابیم

 

**************************************

سلاممممممممممممممم سلامممممممممممممممم

این اولین آپم تو سال ۱۳۸۶ هستش امیدوارم که به دلتون بشینه

انشالله که ساله خوبی داشته باشین

موفق باشین

نظر یادتون نره هاااااااااااااااااااااااااااااااااا

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 14:47  توسط زهرا  | 



سلام

عشق را نگاه كن چه غم انگیز به پایان می رسد

بیا این دفعه من و تو این كارو نكنیم

تا بتوانیم عاشق باشیم و از موهبت عشق بر خودار باشیم

می گویم بیا با هم باشیم تا ابد برای هم بدون هیچ كس برای هم

از اول روز گفتم كه ماله هم هستیم

بی توجه به ‌‌‌حرفها!بی توجه به اطراف ات عاشقانه با من زندگی كن

ولی تو باز هم می خندی و می گویی چه

بله مزاحم

همین را تكرار می كنی

خدانگهدار

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 1:20  توسط نوا   | 



شاگردي از استادش پرسيد: عشق چيست؟ استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياوراما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.استاد پرسيد:چه آوردي؟ و شاگرد با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم استاد گفت: عشق يعني همين
شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟ استاد به سخن آمد كه:به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي. شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت. استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت:به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم استاد باز گفت:ازدواج هم يعني همين
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 20:30  توسط امید  | 



 

سلام به همگی دوستان عزیز
محمد حسین
مهروص
صادق
 به گروه عشق خوش اومدید

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 0:25  توسط سارا  | 



می‌نشینم
رو به یاس می‌کنم و چشمانم خشکی غریب گونه‌هایم و آشنای همیشگی لبهایم را پایان می‌دهد
می‌گویم: "من با تو زندگی کردم، با تو خندیدم، با تو گرییدم، از تو نفس کشیدم و با تو زنده ماندم. از کودکی از روزی که شهر را به یاد دارم در کوچه‌ها، در مدرسه، در خیابان و هر گوشه، هر لحظه و همیشه، در جستجویت گشتم، گشتم و گشتم. شبها در رویا در آنچه از بهشت به یاد دارم، در باغها، در راهها، کنار رودها و دریاها، با تو گشتم، گشتم و گشتم

از تنهاییت در باغ گفتی، گفتم تو که گلی و باغ پر است از گلهای همچون تو. اگر نه به زیبایی و خوشبویی تو، ولی از جنس تو. نه، تنهایی مال تو نیست، تنهایی مال این باغبان پیر و خسته است که خوب می‌داند باغبانی را هم نمی‌داند. از ترس همین نیز، آن یک شاخه گل یاس را هم که تمام خاطره‌اش از آسمان است، در آن یک وجب باغچه‌اش که تمام زمینش از کویر سرخ دل است، نمی‌کارد، که مبادا

گل یاس از ته دل، همانجا که داغ اسمت هنوز تازه است و از سوزش، عطر یاس برمی‌خیزد، دوستت دارم. با دانه‌دانه های از هم گسیخته وجودم، یکصدا دوستت دارم
دوستت دارم، آن‌گونه که باز، آزاد و رها، بالها را باز و از میان ابرها راه را باز و باز پرواز را در آسمان ساز می‌نماید. آنچنان که می‌خواهد بالهای سوخته‌اش را مرهم گذارد و پر کشد تا بالا. آن‌قدر بالا که سایه‌اش، بزرگی روحش را بر زمین نقاشی کند و در آن سایه سوزان آفتاب را از سر تمام یاسها کم کند

تو سرکشی من را دیدی، ولی غرورت را نه. باز به سرم دست نوازش کشیدی، می‌خواهم آن دست را ببوسم. دستی که زندگی می‌بخشد. دستی که آب تشنگی من از لای انگشتانش می‌چکد
دستی که در دست دیگر خداست و من شبهای تنهایی دستم را در دست خدا می‌گذارم تا با دست دیگرش، نوازشش کنم

دستی که ارزشمندترین گمشده‌هایم را یافت و در پس کوچه‌های نوازش پنهان کرد، تا برده رنج خود بیابم گنج را، در پشت کوه دوری، در