تبليغاتX
گروه عشق

دل خوب رويان جهان رحم ندارد دلشان
بايد از جان بگذرد هركه شود عاشقشان
روزي كه سرشتند ز گِل پيكرشان
سنگي اندر گِلشان بود كه همان شد دلشان

خيلي وقت بود كه ميشناختمش يعني فكر ميكردم كه ميشناسمش ....واين شناختن هم فقط به صورت چتي
و صحبت تلفني بوده شايد به همين خاطر بود كه نتونستم خوب بشناسمش اما تو اين مدت يه چيزي رو 
خيلي خوب فهميدم اونم اين بود كه اون تو دلش به جاي قلب سنگ بود يا اون دلش ميخواست همه اينجوري فكر كنن
تو اين چند سال هيچوقت نتونستم حرف دلم رو بهش بگم نتونستم بگم كه دوسش دارم
 و بدون او زندگي كردن برام بي مفهومه اما انگار اون خيلي خوب اين حسّ منو فهميده بود
 .و نميدونم چرا هيچ وقت به روي خودش نياو‌ُرد
...شايد همه چي تقصير خود من باشه كه از اول اين احساسي رو كه نسبت به اون داشتم نگفتم بهش 
 ديگه حوصله نوشتن ندارم و اين بحث رو همينجا تموم ميكنم اما يه نصيحت واسه همتون دارم
اولاً سعي كنين عاشق نشين اما اگه عاشق شدين تا عشقتونو به دست نياوردين بيخيال نشينين
و واسه به دست آوردنش با هركي كه مانعتون بود بجنگيد اطمينان داشته باشين كه من يه روزي بهش ميرسم
.و اميدوارم همه ي شماها  عشق رو درك كنين و به عشقتون برسين ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 17:54  توسط مهروص  | 



ديگه طاقت ندارم


ديگه طاقت ندارم , انگاري دارم اشك بالا میارم
ديگه تحمل اين همه عذاب رو ندارم, دلم ميخواد مثل بارون بهار ببارم
ديگه عاشق نميشم دلم ميخواد مثل ديوونه ها در به در شم
ديگه دل به غريبه نميدم , دلم ميخواد هرچي از دنيا گرفتم پسش بدم
ديگه دست به دست عشق نميدم , كه بخوام مثل حالا پسش بدم
ديگه به خاطر كسي غرورمو لهش نميكنم , كه مجبور بشم مثل امروز نفرين بارش كنم
ديگه تو دادگاه دلم خنده  رو حروم ميكنم , آخه نميخوام به اشك تو چشام نامردي كنم

 

تقدیم به آنکه شاعرانه میخواند شاعرانه هایم را...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 15:33  توسط مهروص  | 



راه میرفتم در خیابان، همه جا خلوت بود

در خاطراتم یاد تو چه خوش خط بود

خورشید می درخشید آسمان آبی بود

و من می رفتم آرام با چشمان بسته

آواز می خواندم

و به تو فکر می کردم

آه چه خیال آسوده ای

و من می رفتم با یاد تو اما

به ناگه خورشید گشت ناپدید

ابری سراسیمه آمد به دید

و باران به زمین می کوبید شدید

و خیابان همچنان خلوت بود

قاصدکی از میان بادها به شانه ام نشست

به رسم افسانه ها خواستم خبری از یارم بگیرم

اما قاصدک چیزی نمی گفت

خسته بود و بر شانه ام خفت

و من آرام چشمهایم را بستم

و دیگر هیچ کجا را ندیدم

حتی خواب خوش کودکی هایم را

.................................................

امید ------ نوشته شده در روزی بدون تاریخ

-------------------------------------------------

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 10:14  توسط امید  | 



بگذار که در حسرت دیدار بمیرم

در حسرت دیدار تو بگذار بمیرم

دشوار بود مردن و روی تو ندیدن

بگذار به دلخواه تو دشوار بمیرم

بگذار که چون ناله مرغان شباهنگ

در وحشت و اندوه شب تار بمیرم

بگذار که چون شمع کنم پیکر خود اب

دربستر اشک افتم و ناچار بمیرم

بگذار چو خورشید گدازنده مس فام

در دامن شب با تن تب دار بمیرم

بگذار شوم سایه ایوان بلندت

سویت خزم و گوشه دیوار بمیرم

می میرم از این درد که جان دگرم نیست

تا از غم عشق تو دگر بار بمیرم

تا بوده ام ای دوست وفادار تو بودم

بگذار بدان گونه وفادار بمیرم
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 1:46  توسط محمد حسین  | 



اي مسافر !  اي جدا ناشدني ! گامت را آرام تر بردار ! از برم آرام تر بگذر ! تا به کام دل ببينمت .
بگذار از اشک سرخ گذرگاهت را چراغان کنم .
آه ! که نميداني ... سفرت روح مرا به دو نيم مي کند ... و شگفتا که زيستن با نيمي از روح تن را مي فرسايد ...
بگذار بدرقه کنم واپسين لبخندت را و آخرين نگاه فريبنده ات را .
مسافر من ! آنگاه که مي روي کمي هم واپس نگر باش . با من سخني بگو . مگذار يکباره از پا در افتم ... فراق صاعقه وار را بر نمي تابم ...
جدايي را لحظه لحظه به من بياموز...    آرام تر بگذر ...
وداع طوفان مي آفريند... اگر فرياد رعد را در طوفان وداع نمي شنوي ؟! باران هنگام طوفان را که مي بيني !  آري باران اشک بي طاقتم را که مي نگري ...
من چه کنم ؟ تو پرواز مي کني و من پايم به زمين بسته است ...
اي پرنده ! دست خدا به همراهت ...
اما نمي داني ... نمي داني که بي تو به جاي خون اشک در رگهايم جاريست ...
از خود تهي شده ام ... نمي دانم تا باز گردي مرا خواهي ديد ؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 11:27  توسط مهروص  | 



I don't mind where you come from
As long as you come to me
I don't like illusions I can't see
Them clearly

I don't care no I wouldn't dare
To fix the twist in you
You've shown me eventually
What you'll do

I don't mind...
I don't care...
As long as you're here

Go ahead tell me you'll leave again
You'll just come back running
Holding your scarred heart in hand
It's all the same
And I'll take you for who you are
If you take me for everything
Do it all over again
It's all the same

Hours slide and days go by
Till you decide to come
And in between it always seems too long
All of a sudden

And I have the skill, yeah I have the will
To breathe you in while I can
However long you stay
Is all that I am

I don't mind...
I don't care...
As long as you're here

Go ahead tell me you'll leave again
You'll just come back running
Holding your scarred heart in hand
It's all the same
And I'll take you for who you are
If you take me for everything
Do it all over again
It's always the same

Wrong or right
Black or white
If I close my eyes
It's all the same

In my life
The compromise
I close my eyes
It's all the same

Go ahead say it you're leaving
You'll just come back running
Holding your scarred heart in hand
It's all the same
And I'll take you for who you are
If you take me for everything
Do it all over again
It's all the same 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 15:46  توسط پیمان  | 



رویاهای من در خوابند
چشم هایم در تب و تابند
آسمان مثل همیشه نیست
چراغ ستاره خاموش است
ابر با ابر هم آغوش است
باران اما می بارد
باران اما می بارد
در این شام سیه روی پاییزی
گیسوی مهتاب پیدا نیست
آرامش، گلی در باد است
عاشق فقط فرهاد است
ای شیرین تر از شیرین فرهاد
بعد از تو عشق هم مرد
باد، عاشقانه های دیرین را با خود برد
آه باران اما می بارد
و چه خوب خاطره هایم هنوز بیدارند
و چه بی پروا از غم دیروز بیزارند
ای شیرین تر از شیرین فرهاد
امشب یاد تو به دریای دلم طوفانی ست
امشب شعر من هم بارانی ست
....................
امید - سه شنبه 6 شهریور هشتاد و شش ساعت 12:30 شب
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 0:28  توسط امید  | 



 
آموختم که : زندگي سخت دشوار است / اما من از او سخت ترم !
      - آموختم که : فرصتها هيچگاه از بين نميروند / بلکه شخص ديگري فرصت از دست رفته
        را تصاحب ميکند !
      - آموختم که : چشم پوشي از حقايق / واقعيت آنها را تغير نميدهد !
      - آموختم که : تنها کسي که مرا در زندگي شاد ميکند / کسي است که بمن ميگويد :
تو مرا شاد کردي !
      -آموختم که : مهربان بودن بسيار مهم تر از جنگجو بودن است !
      -آموختم که : خداوند همه چيز را در يک روز نيافريد ! پس من نميتوانم همه چيز را دريک روزبدست آورم !
      - وبالاخره آموختم که :
         سکوت قدرت بي انتهاست ، عشق نا پيدا ، هستي نا آشنا و ديدن بي انتهاست !
 
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 12:34  توسط مهروص  | 



عشق را درک کن

.............................................................................................................................

روزی گذرم به خزان افتاد، از او پرسیدم عشق کجاست؟

گفت در رنگ سپید برف های زمستان

آنجا که کبک خاکستری برای جوجه هایش دانه می چیند

به زمستان سرازیر شدم باز هم پرسیدم عشق کجاست؟

گفت در رنگ سبز درختان بهار

آنجایی که همه تازه میشوند حتی دل عاشقان بی عشق

به بهار آمدم از او نیز پرسیدم عشق کجاست؟

رو به آسمان کرد و گفت عشق در آفتاب سوزان تابستان است

همانجایی که برای کودکان تعطیل است و برای پرندگان، آزادی

به تابستان آمدم، از پیرمردی که کنار برکه نشسته بود پرسیدم عشق همینجاست؟

گفت عشق در برگهای زرد خزان است

آنجایی که عاشقان با صدای خش خش برگهای پاییزی آواز می خوانند

و من دوباره مسافر خزانم و اینبار به جای سوال، یک جواب، با خود خواهم برد که

عشق همه جا هست اما همیشه یک قدم از ما جلوتر است، وقتی میفهمی کسی دوستت دارد که او برای همیشه رفته است

پس قبل از اینکه برود >> عشق را درک کن <<

Just Uptake Love

.............................................................................................................................

بعد از مدت ها به جای شعر اینبار فقط نوشتم، نوشتم و نوشتم تا عشق را درک کنم، و چه سخت بود این معنای بلندبالا

.............................................................................................................................

AU REVOIR تا فرصتی دوباره

.............................................................................................................................

امید، روزی از روزهای تابستان

.............................................................................................................................

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 20:44  توسط امید  | 



 

 
 
 
برای خریدن عشق هر کس هرچه داشت آورد
دیوانه هیچ نداشت و گریست
(گمان کردندچون هیچ ندارد می گرید.)
اما هیچکس ندانست که قیمت عشق اشکست
و قیمت اشک عشق.
 
 
+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 17:50  توسط سارا  |